تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...

Tracked by Histats.com
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
خدایا !
 
 
 
 
  
قلب تو حرم خداست .
 
 
متن کتابهای " کشتی پهلو گرفته " ، " از دیار حبیب   " و  " آفتاب در حجاب " نوشته سید مهدی شجاعی  رو برای علاقه مندان نوشتم . امیدوارم که مورد استفاده شما دوستان آسمونی قرار بگیره و دلتون آسمونی تر بشه .
برای خوندن اونها میتونید به قسمت صفحات وبلاگ در سمت راست وبلاگ مراجعه کنید .
سبز باشید و آسمونی
 
 
 
 
التماس دعا

[ ]
+
کشتی پهلو گرفته ( مقدمه )

هیچکس آیا توانسته است غم فاطمه را – سلام الله علیها – در سوگ پدر به تصویر بکشد، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟

در اندوه جگرسوز علی علیه السلام در مواجهه با فاطمه ی میان در و دیوار و گاه شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آنچنانکه از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی علیه السلام خبر دهد و وسعت غم های خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز باز اشک پنهانی علی؟

هیچ کس را یارای آن بوده است که آلام محض زینب را به هنگام دیدار سر برادر بر بام نیزه ها بیان کند، جز خون جاری از سر مبارک زینب؟

اگر زینب سلام الله علیها با مشاهده ی سر برادر، حسین، روحی فداه، سلامت سر خویش را تاب آورده بود و سر بر ستون کجاوه نکوبیده بود، چه کسی عشق را، درد و هجران در آفرینش تفسیر می کرد؟

اینها دردهایی است که نویسنده را – اگر احساس داشته باشد – خاکستر می کند و فلم را – اگر به تعداد درختان عالم باشد – می سوزاند و دفتری به پهنای گیتی را آتش می زند.

سوز اشکهای فاطمه، هنوز پای عارفان را در بیت الاحزان او سست می کند و کمر ابرار را می شکند و آتش به جان اولیاء الله می اندازد.

معاذ الله که رشحه ی هیچ قلمی بتواند با اشک سوزناک علی به هنگام شستن پیکر فاطمه برابری کند. کجاست اسماء؟

از او بپرسید، فرشتگانی که در اشکهای آن هنگام علی به تبرک غسل می کردند، بال و پرشان نسوخت؟

آنچه بر پریشانی تاریخ تشیع ، چروکهائی اینچنین عمیق آفریده ، درد هائی از این دست است  . درد هائی که گفتنی نیست ، بیان کردنی نیست ، تصویر و تصور کردنی نیست .

درد را ـ اگر بسیار عمیق باشد ـ به زخم تشبیه می کنند و زخم را ـ اگر بیش ز حد سوزاننده باشد ـ به آتش . و حرارت کدام آتشی می تواند با حرم قلب علی در ۲۵سال سکوت خار در چشم و استخوان در گلوی او برابری کند ؟

پس اینگونه دردها مشبه نیستند ، مشبه ٌ به اند .

و تاریخ شیعه آکنده از دردهائی اینگونه است .

غم کمر شکن و چاره سوز حسین در شهادت برادر علمدار ، عباس روحی فداه .

سکوت اندوهبار حسین جان عالمی به فداش ، در برابر جگر پاره پاره امامِ برادر حسن ، سلام الله علیه . حسرت عمیق عباسِ برادر ، عباسِ عمو ، عباسِ پدر و عباسِ امید در جراحت مشک آب .

درد وصف ناشدنی سجاد در شهادت مظلومانهء پدر .

و از آن پس ، همچنان انبوه درد بر درد و تراکم جراحت بر جراحت و زخم بر زخم و اتصال مدام جوی خون .

انگار که تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم می زنند . با مظلومیت خون .

 


[ ]
+
آفتاب در حجاب 1

پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى .
بغض ، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود.
دست و پاى كوچكت مى لرزيد و لبها و پلكهايت را بغضى كودكانه ، به ارتعاشى وامى داشت . خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى .
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: ((چه شده دخترم ؟))
تو فقط گريه مى كردى .
پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش كرد و بوسيد و گفت : ((حرف بزن زينبم ! عزيز دلم ! حرف بزن !))
تو همچنان گريه مى كردى .
پيامبر موهاى تو را از روى صورتت كنار زد، با دستهايش اشك چشمهايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشمهاى خيست بوسه زد و گفت : ((يك كلام بگو چه شده دختركم ! روشناى چشمم ! گرماى دلم !)) هق هق گريه به تو امان سخن گفتن نمى داد.
پيامبر يك دستش را به روى سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فرو بنشاند و دست ديگرش را زير سرت و بعد لبهايش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشايد:
حرف بزن ميوه دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن !
قدرى آرام گرفتى ، چشمهاى اشك آلودت را به پيامبر دوختى ، لب برچيدى و گفتى : ((خواب ديدم ! خواب پريشان ديدم . ديدم كه طوفان به پا شده است . طوفانى كه دنيا را تيره و تاريك كرده است . طوفانى كه مرا و همه چيز را به اينسو و آنسو پرت مى كند. طوفانى كه خانه ها را از جا مى كند و كوهها را متلاشى مى كند، طوفانى كه چشم به بنيان هستى دارد.
ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختى كهنسال افتاد و دلم به سويش ‍ پركشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم . طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم . به شاخه اى محكم آويختم . باد آن شاخه را شكست . به شاخه اى ديگر متوسل شدم . آن شاخه هم در هجوم بيرحم باد دوام نياورد.
من ماندم و دو شاخه به هم متصل . دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم . آن دو شاخه نيز با فاصله اى كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم ...))
كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.
حالا او گريه مى كرد و تو مبهوت و متحير نگاهش مى كردى .
بر دلت گذشت تعبير اين خواب مگر چيست كه ...
پيامبر، سؤ ال نپرسيده تو را در ميان گريه پاسخ گفت :
آن درخت كهنسال ، جد توست عزيز دلم كه به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى كنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى كه آن دو نيز در پى هم ، ترك اين جهان مى گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت ، تنها مى گذارند.
اكنون كه صداى گامهاى دشمن ، زمين را مى لرزاند، اكنون كه چكاچك شمشيرها بر دل آسمان ، خراش مى اندازد، اكنون كه صداى شيهه اسبها، بند دلت را پاره مى كند، اكنون كه هلهله و هياهوى سپاه ابن سعد هر لحظه به خيام حسين تو نزديكتر مى شود، يك لحظه خواب كودكى ات را دوره مى كنى و احساس مى كنى كه لحظه موعود نزديك است و طوفان به قصد شكستن آخرين اميد به تكاپو افتاده است .
از جا كنده مى شوى ، سراسيمه و مضطرب خود را به خيمه حسين مى رسانى . حسين ، در آرامشى بى نظير پيش روى خيمه نشسته است . نه ، انگار خوابيده است . شمشير را بر زمين عمود كرده ، دو دست را بر قبضه شمشير گره زده ، پيشانى بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است .
نه فرياد و هلهله دشمن ؛ كه آه سنگين تو او را از خواب مى پراند و چشمهاى خسته اش را نگران تو مى كند.
پيش از اينكه برادر به سنت هميشه خويش ، پيش پاى تو برخيزد، تو در مقابل او زانو مى زنى ، دو دست بر شانه هاى او مى گذارى و با اضطرابى آشكار مى گويى :
مى شنوى برادر؟! اين صداى هلهله دشمن است كه به خيمه هاى ما نزديك مى شود. فرمانده مكارشان فرياد مى زند: ((اى لشكر خدا بر نشينيد و بشارت بهشت را دريابيد...
حسين بازوان تو را به مهر در ميان دستهايشان مى فشارد و با آرامشى به وسعت يك اقيانوس ، نگاه در نگاه تو مى دوزد و زير لب آنچنان كه تو بشنوى زمزمه مى كند:
پيش پاى تو پيامبر آمده بود. اينجا، به خواب من . و فرمود كه زمان آن قصه فرا رسيده است . همان كه تو الان خوابش را مرور مى كردى ؛ و فرمود كه به نزد ما مى آيى . به همين زودى .
و تو لحظه اى چشم برهم مى گذارى و حضور بيرحم طوفان را احساس ‍ مى كنى كه زير پايت خالى مى شود و اولين شكافها بر تنها شاخه دست آويز تو رخ مى نمايد و بى اختيار فرياد مى كشى :
واى بر من !
حسين ، دو دستش را بر گونه هاى تو مى گذارد، سرت را به سينه اش ‍ مى فشارد و در گوشت زمزمه مى كند:
واى بر تو نيست خواهرم ! واى بر دشمنان توست . تو غريق درياى رحمتى . صبور باش عزيز دلم !
چه آرامشى دارد سينه برادر، چه فتوحى مى بخشد، چه اطمينانى جارى مى كند.
انگار در آيينه سينه اش مى بينى كه از ازل خدا براى تو تنهايى را رقم زده است تا تماما به او تعلق پيدا كنى . تا دست از همه بشويى ، تا يكه شناس او بشوى .
همه تكيه گاههاى تو بايد فرو بريزد، همه پيوندهاى تو بايد بريده شود، همه دست آويزهاى تو بايد بشكند، همه تعلقات تو بايد گشوده شود تا فقط به او تكيه كنى ، فقط به ريسمان حضور او چنگ بزنى و اين دل بى نظيرت را فقط جايگاه او كنى .
تا عهدى را كه با همه كودكى ات بسته اى ، با همه بزرگى ات پايش ‍ بايستى :
پدر گفت : ((بگو يك !))
و تو تازه زبان باز كرده بودى و پدر به تو اعداد را مى آموخت .
كودكانه و شيرين گفتى : ((يك !))
و پدر گفت : ((بگو دو))
نگفتى !
پدر تكرار كرد: ((بگو دو دخترم .))
نگفتى !
و درپى سومين بار، چشمهاى معصومت را به پدر دوختى و گفتى : ((بابا! زبانى كه به يك گشوده شد، چگونه مى تواند با دو دمسازى كند؟))
و حالا بناست تو بمانى و همان يك ! همان يك جاودانه و ماندگار.
بايست بر سر حرفت زينب ! كه اين هنوز اول عشق است .


[ ]
+
از دیار حبیب 1

 

سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند.
دو سايه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.
از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمين آتش مى رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى ديوارها فروتر مى روند.
در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سايه بانى خود را يله كرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده اند تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سايه هاى دو اسب ، متين و سنگين و با وقار به هم نزديكتر مى شوند.
نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب نيز همديگر را خوب مى شناسند.
آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گيسوى كم و بيش سپيد، چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.
آن سوار ديگر كه پيشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى مليح دارد، اسبش را به سمت سوار ديگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش ‍ دو اسب به موازات هم قرار مى گيرد و نفس دو اسب در هم مى پيچد.
نشستگان در زير سايه بان ، مبهوت ، نظاره گر اين دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.
پيش از آنكه پيرمرد، لب به سخن باز كند، آن ديگرى در سلام پيشى مى گيرد:
سلام اى حبيب مظاهر! در چه حالى پيرمرد؟
تبسمى شيرين بر لبهاى پيرمرد مى نشيند:
سلام ميثم ! كجا اين وقت روز؟
حبيب ، اسبش را قدمى به پيش مى راند تا زانو به زانوى سوار ديگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه ميثم مى گذارد و بى مقدمه مى گويد:
من مردى را مى شناسم با پيشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارالرزق خربزه مى فروشد...
ميثم به خنده مى گويد:
خب ؟ خب ؟
حبيب ادامه مى دهد:
آرى اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همين كوفه بر دار مى رود و شكمش در بالاى دار، دريده مى شود... خب ؟ باز هم بگويم ؟
سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مى كنند، آرنجها را از زمين مى كنند و سرها را بلند مى كنند و نزديك مى گردانند تا عكس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبيب را بر شانه خويش مى فشارد و مى گويد:
بگذار من بگويم .
چروك تعجب بر پيشانى حبيب مى نشيند:
تو بگويى ؟
آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گيسوانى بلند و آويخته بر دو سوى شانه كه به يارى فرزند پيامبر از كوفه بيرون مى زند، سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پيكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.
انگار چشم و چهره حبيب از شادى و لبخند، لبريز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند و بى هيچ كلام ديگر وداع مى كنند.
طنين گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مى زند. يكى براى خلاص از اينهمه حيرت ، مى گويد:
دروغ است ، چه كسى مى تواند آينده را به اين روشنى ببيند.
ديگرى نيز شانه از زير بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بى خيال بگويد:
من كه دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام ؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر
هرم حيرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى ديگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.
سايه اسب ، نزديك و نزديكتر مى شود.
سوار، رشيد هجرى است :
حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟
ديديم ، هردو را ديديم ، آمدند، در اينجا ايستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
مگر چه گفتند؟
يكى از سايه نشينان بر سكوى انكار تكيه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.
رشيد؛ آرام و بى خيال ، اسب را، هى مى كند اما پيش از رفتن ، نگاهش را بر روى سايه نشينان مى گرداند و مى گويد:
خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جايزه افزونتر مى دهند.


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!