روزگار غریبی است دخترم ! دنیا از آن غریب تر !
این چه دنیائی است که دختر رسول خدا را در خود تاب نمی آورد ؟
این چه روزگاری است که راز آفرینش زن را در خود تحمل نمیکند ؟
این چه عالمی است که دُردانه خدا را از خویش می راند ؟
روزگار غریبی است دخترم ! دنیا از آن غریب تر !
آنجا جای تو نیست ، دنیا هرگز جای تو نبوده است . بیا دخترم ، بیا ، تو از آغاز هم دنیائی نبودی . تو از بهشت آمده بودی ، تو از بهشت آمده بودی ....
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود ، جرئیل ، این قاصد میان عاشق و معشوق ، این رابط میان عابد و معبود ، این مَلَک خوب و پاک و صمیمی ، این امین رازهای من و پیام های خداوند ، پیام آورد که معبود ، چهل شبانه روز تو را می خواند ، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد ...
و من که جان می سپردم به پیام های الهی و آتش اشتیاقم زبانه میکشید با دَمِ خداوندی ، انگار خدا با همه بزرگی اش از آن من شده باشد ، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم .
آری ، جز خدا و جبرئیل و شوی تو کسی چه میدانست حرا یعنی چه ؟ کسی چه می داند خلوت با خدا یعنی چه ؟
اما ...اما کسی بود در دنیا که بسیار دوستش می داشتم ـ خدا همیشه دوستش بدارد ـ دل نازکش را نمیتوانستم نگران و دل آزردهء خویش ببینم.
همان که در وقت بی پناهی پناهم شد و در وقت تنگدستی ، گشایشم و در سرمای سوزندهء تکذیب دشمنان ، تن پوش تصدیقم ، مادرت خدیجه .
خداهم نمیخواست که او را دل نگران و مشوّش ببیند .
در آن پیام شیرین ، در آن دعوت زلال ، آمده بود که این چهل روز مفارقت از فاطمه را برایش پیغام کنم . و کردم ، عمار آن صحابی وفادار را گسیل کردم : " جان من ! خدیجه ! دوری ام از تو نه بواسطهء کراهت و اندوه است ، خدا تو را دوست دارد و من نیز ، خدا هر روز بارها و بارها ، تو را به رخ ملائکه خویش میکشد ، به تو مباهات میکند و .... من نیز .
این دیدار چهل روزهء من با پروردگار و ... ضمناً فراق تو ، هم فرمان اوست . این چهل شبانه روز را تاب بیاور ، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روی هیچ کس نگشاب .
من چهل افطار در خانهء فاطمه بنت اسد می گشایم تا وعدهء الهی سر آید و دیدار تازه گردد."
پیام که با مادرت خدیجه رسید ، اشک در چشمهایش حلقه زد و آن حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم ، حلقه از در برداشتم و وقتی صدای دلنشین خدیجه از شت در بر آمد که : کیست کوبندهء دری که جز محمد (ص) شایستهء کوفتن آن نیست ؟
گفتم : محمدم .
دخترم !شادی و شعفی که از این دیدار در دل مادرت پدید آمد ، در چشمهایش درخششی آشکار می گرفت . افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود ، طرفهای غروب جبرئیل ، آن ملک نازنین خداوند ، با طبقی در دست ، آمد و کنارم نشست . سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را ، محبوب ـ جل و علا _ از بهشت برایت هدیه کرده است .
در پی او میکائیل و اسرافیل هم آمدند _ خدا ارج و قربشان را افزون کند _ جبرئیل با ظرفی که از بهشت آورده بود ، آب بر دستهایم می ریخت ، میکائیل شستشویشان می داد و اسرافیل با حولهء لطیفی که از بهشت همراهش کرده بودند ، آب از دستهایم می سترد .
ببین دخترم ! ـ جان پدر به فدایت ـ که همهء مقدمات ولادت تو از بهشت تکوین می یافت .
این را هم باز بگویم که تو اولین کسی هستی که به بهشت وارد میشوی . توئی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح می کنی . این را اکنون که تو مهیای خروج از این دنیای بی وفا می شوی نمی گویم ، این را اکنون که تو اسماء را صدا میزنی که بیاید و رخت های مرگ را برایت کند نمی گویم ...
این را اکنون که تو وضوی وفات می گیری نمی گویم ، همیشه گفته ام ، در همه جا گفته ام که من از فاطمه بوی بهشت می شنوم .
یک بار عایشه گفت : چرا اینقدر فاطمه را می بوئی ؟ چرا اینقدر فاطمه را می بوسی ؟ چرا به هر دیدار فاطمه ، تو جان دوباره می گیری ؟
گفتم : " خموش ! عایشه ! فاطمه بهشت من است ، فاطمه کوثر من است ، من از فاطمه بوی بهشت را می شنوم ، فاطمه عین بهشت است ، رضای خدا در گروی زضای فاطمه است ، رضای خدا در گروی رضای فاطمه است ، خشم فاطمه جهنم خداست و رضای فاطمه بهشت خدا . "
فاطمه جان ! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می خواهم که تو دختر منی ، تو سیدهء زنان عالمیانی ، تو برترین زن عالمی ، خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می ورزد . این را من از خود نمی گویم ، کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام ؟
آن شب که به معراج رفته بودم ، دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نوشته اند :
خدائی جز خدای بی همتا نیست ، محمد (ص) پیامبر خداست . علی معشوق خداست ، فاطمه حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان که کینه ورز این عزیزان خدا باشند .
این را اکنون که تو غسل رحلت میکنی نمیگویم . آن روز که من درخیمه ای نشسته بودم و برکمانی عربی تکیه کرده بودم یادت هست ؟ تو و شوی گرامی ات علی و دو نور چشمم حسن و حسین نشسته بودید و من برای چندمین بار اعلام کردم که :
" ای مسلمانان بدانید : هرکسی که با اینان ـ یعنی با شما ـ در صلح و صفا باشد من با او در صلح و صفایم و هرکس با اینان ـ یعنی با شما ـ به جنگ برخیزد ، من با او در ستیزم ، من کسی را دوست دارم که این عزیزان را دوست بدارد و دوست نمیدارند این عزیزان را مگر پاک طینتان و دشمن نمیدارند این عزیزان را مگر آلودگان و تر دامننان . "
فاطمه جان بیا ! بیا که سخت در اشتیاق دیدار تو میسوزم ، بیا ، بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست .
راستی ! به اسماء بگو : آن کافور که از بهشت برایم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خویش بکار گرفتم و دو ثلث دیگر را آن را برای تو و علی گذاشتم بیاورد .
به آن کافور بهشتی حنوط کن دخترم که ولادت تو بهشتی است و وفات تو نیز بهشتی است . سلام بر تو آن روز که زاده شدی ، سلام بر تو آن دو روز که زیستی ، سلام برتو اکنون که می آئی و سلام بر تو آن روز که برانگیخته می شوی .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
وقتی رسول محبوب من به درب خانه آمد ، انگار خورشید پس از چهل شام تیره ، چهل شام بی روزن ، چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشد ، دلم روشنی گرفت و من روشنی را وقتی با تمام وجود ، با تک تک رگها و شریانهایم احساس کرد که نور حضور تو را در درون خویش یافتم .
آن حالات حالاتی نبود که حتی تصور و خیالش هم از کنار ذهن و دل من عبور کرده باشد . کودکی در رحم مادر خویش با او سخن بگوید ؟ کودکی در رحم مادر خویش خداوند را تسبیح و تقدیس کند ؟ من شنیده بودم که عیسی ـ بر شوی من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و و وحدانیت خدا ونبوت خویش را از ماءذنهء گهواره فریاد کرده بود ... و این همیشه برترین معجزه در اندیشهء من بود اما من چگونه میتوانستم باور کنم که کودکی در رحم مادر خویش با او به گفتگو بنشیند ، او را دلداری دهد و پیامبری پدرش را شاهد و گواه باشد ؟
و من چگونه میتوانستم تاب بیاورم که آن کودک ، کودک من باشد و آن مخاطب ، من باشم ؟ چگونه میتوانستم این شادی را در پوست تن خویش بگنجانم ؟ چگونه میتوانستم این شعف را در درون دل خویش پنهان کنم ؟ چگونه میتوانستم این عظمت را در خود حمل کنم ؟
شاید آن چند ماه حضور تو در وجود من ، شیرین ترین لحظات زندگی من بود . شب و روز گوش دلم در کمین بود که کی آوای وجود تو در سرسرای وجودم بپیچد و کی کلام زلال تو بر دل عطشناک من جاری شود .
نفهمیدم آن چند ماه شیرین چگونه گذشت و درد زادن کی به سراغم آمد ، اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ می اندازد ، دست استمداد مرا به سوی زنان مکه دراز کرد . زنان قریش و بنی هاشم همه روی برگرداندند و دست امید مرا در خلاء یاءس وا گذاشتند .
" مگر نگفتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن ؟ مگر نگفتیم ترا خواستگاران ثروتمند بسیارند ؟ مگر نگفتیم حرمت اشرافبت را مشکن ، ابهت قریش را خدشه دار مکن ؟ مگر نگفتیم ثروت چشمگیرت را با فقر محمد (ص) در نیامیز ؟
کردی ؟ حالا برو و پاداش آن سرپیچی ات رابگیر . برو و کودکت را به دست قابلهء انزوا بسپار ... ."
غمگین شدم ، اما به آنها چه میتوانستم بگویم ؟ آن زنانی ظلمانی چه میدانستند نور نبوی چیست ؟ چه میفهمیدند ازدواج احمدی چگونه است ؟ چگونه میتوانستند بدانند خلق محمدی چه میکند ؟ از کجا میتوانستند دریابند که خوی مهدوی چه عظمتی است .
آن زنان زمینی شوی آسمانی چه می فهمیدند چیست ؟
به خانه بازگشتم ، با درد زایمان رفتم و با دو درد زایمان و تنهائی بازگشتم .
آب ، اما در دل پیامبر تکان نمی خورد که او دو دست در آسمان داشت و دو پای در زمین . هرچه من بی قرار بودم او قرار و آرامش داشت . هرچه من بی تاب تر می نمودم او به من سکینهء بیشتری می بخشید .
ناگهان دیدم که در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون که روحانیتشان بر زیبائیشان می افزود داخل شدند . که بودند اینان خدایا ؟!
یکی شان به سخن در آمد که :
ـ نترس خدیجه ! ما رسولان پروردگار توائیم و خواهران تو .
آنگاه که من قدری قرار و آرام گرفتم گفت :
ـ من ساره ام همسر ابراهیم ، پیامبر و خلیل خدا .
آن دیگری که دلنشین سخن میگفت و تبسمی شیرین برلب داشت گفت :
ـ من مریم دختر عمرانم ، مادر عیسی پیامبر و روح خدا .
آن سومی که نگاهی مهربان و محجوب داشت ، به سخن درآمد که :
ـ من آسیه ام ، دختر مزاحم . همسر فرعون که به موسی مومن شدم .
و دریافتم که چهارمین زن که صلابتی کم نظیر داشت کلثوم ، خواهر موسی است ، پیامبر و کلیم خدا .
گفتند : خداوند ما را فرستاده تا یاریت کنیم در این حال که هر زنی به زنان دیگر محتاج است ، پس ساره در سمت راستم نشست ، مریم در سمت چپم ، آسیه در پیش رویم و کلثوم پشت سرم .
من آنجا ـ نه خودم ـ که مقام و قرب تو را در نزد خداوند بیش از پیش دریافتم و با خود گفتم :
ـ ببین خدا چقدر این فرزند را دوست می دارد که قابله هایش را گل های سر سبد عالم زنان انتخاب کرده است .
تو را نه بدانسان که مادران حمل خویش میگذارند بلکه بدان فراغت که مادری کودکش را از آغوش خود به آغوش مادری دیگر می سپارد ، به دست آن چهار عزیز سپردم .
و تو پاک . پاکیزه ، قدم بدین جهان گذاردی ، طاهرهء مطهره ! و مکه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور تو تلاءلو گرفت .
ده حوراعین که هم اکنون نیز از بهشتیان دیگر بی تاب ترند برای دیدار تو ، به خانه فرود آمدند ، هر کدام با ملاحت خاصی در چشم و طشت و ابریقی در دست . آب کوثر را من اول بار آنجا دیدم و تا نگفتند که آن آب ، آب کوثر است من ندانستم ، همچنانکه تا ژیامبر نفرمود که تو زهره ای و خدا نفرمود که تو کوثری من ندانستم .
فرمود پیامبر که به آفتاب اقتدا کنید و از او هدایت بجوئید و آنگاه که خورشید غروب کرد به ماه و آنگاه که ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه که زهره رفت به دوستاره فرقدین .
و در پاسخ هویت این انوار هدایت ، پیامبر فرمود : من خورشیدم ، علی ماه است و فطمه زهره و حسن و حسینـ سلام الله علیهما ـ دو ستاره فرقدین .
و وقتی خدا به رسول و من و عالمیان وحی فرمود :
اِنّااَعطَیناکَ الکَوثَر .
من فهمیدم که تو کوثری و هیچ مادری ، دختری به خوبی دختر من نزاده است .
آن بانوان گرانقدر تو را به آب کوثر شستشو دادند و در دو جامه ای که از بهشت آمده بود ، ـ سفید تر از شیر ، خوشبوتر از مشک و عنبر ـ پیچیدند .
و اکنون که تو اسماء را فرستاده ای تا آن کافور بهشتی را برای رحلت و رجعتت به بهشت آماده کند ، اکنون که بهترین جامه های خویش را برای ملاقات با خدا برتن کرده ای ، و اکنون که رو به قبله خفته ای و جامه ای سفید بر سر کشیده ای و به اسماء گفته ای که پس از ساعتی بیاید و ترا صدا کند و اگر پاسخی نشنید بداند که تو به دیدار پدر نائل شده ای ، اکنون .. اکنون من به یاد آن جامه های بهشتی و آن آب کوثر و آن لحظه های شیرین تولدت افتادم که تو برای اقامتی چند روزه از بهشت به زمین می آمدی و اکنون که آخرین لحظات حیات درد آلوده ات سپری میشودچون مرغ بال و پر مجروحی که از قفسی هجده ساله رها می گردد به سوی ما پر می کشی .
دخترم ! بتول من که خدا تو را در میان زنان بی مثل و همتا ساخت .
بتول من ! دختر دل گسسته ام از دنیا !ختر آخرتم !ختر معادم ! دختر بهشتی من ! بتول من که خدا تو را از همهء آلودگی ها منزه ساخت ! عزیز دلم ! خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز آفرینش زن چیست ؟ و رمز خلقت زن در کجاست ؟ و اوج عرج آدمی تا چه پایه بلند است . می دانم ، می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کرده اند ، می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند ، می دانم که پارهء تن من را چگونه آزردند ، می دانم ، می دانم ، بیا ! فقط بیا و خستگی این عمر زجر آلوده را از تن بگیر !
ملائک بال در بال ایستاده اند و آمدن تو را لحظه می شمرند .
حوریان ، بهشت را با اشک هایشان چراغان کرده اند .
بیا و بهشت را از انتظار در آر . بیا و در آغوش پدرت آرام و قرار بگیر .
سلام برتو ! سلام برپدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
گوئی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزهء من در دنیا با غم و اندوه عجین شود ، هرچه بود گذشت و هرچه می بود می گذشت . و من میدانستم که تقدیر چگونه رقم خورده است و می دانستم که غم ، نان خورشت همیشهء من است و اندوه ، همسایهء دیوار به دیوار دل من .
اما آمدم ، آمدم تا دفتر زنان بی سرمشق نماند ، آمدم تا قرآن مثال بیابد ، تفسیر پیدا کند ، نمونه دهد ، آمدم تا خلقت بی غایت نماند ، بی مقصود نشود ، بی هدف تلقی نگردد .
من اگر نبودم ، من و پدرم اگر نبودیم ، من و شویم اگر نبودیم ، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبودیم ، اگر ما نبودیم ، جهان آفریده نمی شد ، خلقت شکل نمی گرفت ، آفرینش تکوین نمی یافت ، این را خداوند جَلَّ وَ عَلا تصریح فرموده است .
گربه نکنید عزیزان من ! شما از این پس جای گریستن بسیار دارید . بر هر کدام از شما مصیبتها می رود که جگر کوه را آب می کند .
حسن جان ! این هنوز ابتدای مصیبت است ، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند . مظلومیت جامه ای است که پس از پدر قاعدهء تن تو می شود . تو مظلوم مضاعف تاریخ می شوی که مظلومیتت نیز در پردهء استتار می ماند .
حسین جان ! زود است برای گریستن تو ! تو دیگر گریه نکن ! تو خود دردانهء اشک آفرینشی ! عالم برای تو گریه می کند ، ماهیان دریا و مرغان آسمان در غم تو میگریند . پیامبران همه پیش از تو در مصیبت تو گریسته اند . و شهادت داده اند که روزی همانند روز تو نیست . بیا از روی پای من برخیز و سر بر سینه ام بگذار اما گریه نکن . گریهء تو دل فرشتگان خدا را می سوزاند و جگر رسول خدا را آتش می زند .
اکنون که زمان اندوه من نیست ، زمان شادکامی من است ، لحظهء رهائی من است . گاه اندوه من آنزمان بود که بر زمین نازل شدم ، آغاز دورهء غمبار من آنگاه بود که نه چون آدم علیه السلام به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد (ص) به اختیار و از سر لطف و رحمت پروردگار ، از بهشت هبوط کردم .
مهبطم اگرچه مهبط وحی بود و منزلم اگرچه منزل جبرئیل و قرارگاهم اگرچه قرارگاه عزیزترین بندهء خدا و خاتم پیامبران او . اگرچه آن دستها که به استقبالم آمده بود ، دستهای برترین زنان عالم امکان بود ، اگرچه اولین جامه هائی که در زمین برتن کردم ، جامه های بهشتی بود . اگرچه به اولین آبی که تن سپردم ، زلال بی همانند کوثر بود ، اگرچه ... اما ... اما محنت و مظلومیت نیز از بدو تولد با من زاده شد ، با من رشد کرد و در من تبلور یافت .
من هنوز اولین روزهای همنشینی با گهواره را تجربه می کردم که آمد و رفت تازه مسلمانان زجر کشیده اما صبور و مقاوم به خانه مان آغاز شد . رفت و آمدی مومنانه اما هراسناک ، عاشقانه اما بیمناک ، خالص و صمیمی و شور انگیز اما ترسان و گریزان و مراقب .
خدنگ اولین خبرهائی که از ورای گهواره می گذشت و بر گوش جگر من مینشست ، شکنجه و آزار و اذیت مومنان نخستین بود .
یک روز خبر سمیه می آمد ، آن پیر زن زجر دیده ای که عمری در عطش باران توحید زیسته بود و با چشیدن اولین قطرات آن از ابر دستهای پیامبر ، همه چیز خویش را فدا کرد و جان خود را سپر ایمان خالص خود ساخت . آن پیر زن مومنی که سخت ترین شکنجه ها را بر تن رنجور و نحیف خویش هموار ساخت تا ندای حق پیامبر بی لبیک نماند .
روز دیگر خبر یاسر می آمد ، یاسر را مشرکان در بیابان تفتیده حجاز خوابانده اند و سنگهای سخت و گران بر اندام او نهاده اند تا دست از توحید بردارد و در مقابل بتها سر بساید .
یک روز خبر بلال می آمد ، روز دیگر عمار ... و من به وضوح می دیدم که شکنجه ها و آسیب ها لطمه ها نه فقط بر نو مسلمانان ایثارگر که بر پدرم رسول خدا وارد میشود و او چه میتواند بکند جز اینکه هر روز بر این مومنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استواری بیشتری دعوت کند . صَبراً یا آلِ یاسِر ، صَبراً یا بِلال ... و بغض ها و اشک ها و گریه های خویش را به خانه بیاورد . در تاب و تب شکنجهء پیروان مومن و معدود بسوزد اما توان هیچ ممانعت و دفاعی نداشته باشد .
خدا بیامرزد ابو طالب را و غریق رحمت کند حمزه را که اگر این دو حامی با صلابت و قدرتمند نبودند ، آنکه در بیابان سوزان ، سنگ برشکنش می نشست پیامبر بود و آن بدن که آماج عمودها و نیزه ها قرار می گرفت ، بدن مبارک پیامبربود ، همچنانکه با وجود این دو حامی موحد و استوار نیز آنکه شکنبهء شتر بر سرش فرود می آمد پیامبر بود و آنکه پایش به سنگ جهالت دشمنان می آزرد ، پیامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ .
من هنوز شیر خواره بودم که عرصه را بر پدرم و پیروان تنگ تر کردند ، زمینی را که به برکت او و به یمن خلقت او پدید آمده بود ، نتوانستند بر او ببینند ، او را ، ما و مومنان او را به دره ای کوچاندند که خشکی و سختی و سوزندگی اش شهرهء طبیعت بود و زبانزد تاریخ شد .
من اوّلین قدمهای راه افتادنم را بر روی ریگهای سوزان شعب ابی طالب گذاشتم . و من به وضوح می دیدم که سخت تر از آن تاولهائی که بر پاهای کودکانهء من مینشست ، زخم هائی بود که سینهء فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه می کرد و قلب عالمگیر او را می سوزاند .
یکی می آمد و لب های چون کویر ، تفته و ترک خورده اش را به زحمت در مقابل پدرم می گشود و می گفت : آب . و پدرم بی آنکه هیچ کلامی بگوید چشمهای محجوبش را به زیر می انداخت و اندکی فاصلهء میان دندان های مبارکش را بیشتر می کرد تا آن صحابی مومن ، سنگ را در دهان او بیند و ببیند که رسول خدا هم برای مقابله با آتش جگر سوز عطش ، سنگ می مکد .
و آن دیگری مچاله از فشار گرسنگی ، کشان کشان خود را به پیامبر میرساند و سلام و اسلام خود را تجدید می کرد تا رسول خدا بداند که یارانش ، محکم و استوار ایستاده اند و هیچ حادثه ای نمی تواند آنان را به زمین ضعف بنشاند یا به پرتگاه کفر بکشان و وقتی پدرم او را در آغوش تحسین می فشرد ، او تازه در می یافت که رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگی ، سنگ بر شکم خویش بسته است .
همین خرمائی که مُشتی اش انسانی را سیر نمی کند آن زمان یک دانه اش در دهان چهل انسان می گشت تا چل مرد را در مرز میان مرگ و زندگی ایستاده نگه دارد .
من شیر آمیخته به اندوه مادرم خدیجه را در کوران و تلاطم این دردهای در هم پیچیده نوشیدم . سُفرهء چشم اهل درّه روزها و روزها منتظر می ماند تا مگر محموله خوراکی از میان چنگالهای محاصره کنندگان شعب عبور کند و از لابلای سنگ و کلوخ های دامنه به سلامت بگذرد و چند روز قناعت آمیز را پُر کند .
دوران شعب پیش از آنکه طاقت زندانیان به سر آید تمام شد ، اما آنچه تمام نشد ، آسیب ها و آزار هائی بود بر جسم و جان پیامبر فرود می آمد . این بارهای طاقت فرسا تا آن زمان که مادرم خدیجه حیات داشت بسیار هموارتر می نمود .
وقتی پیامبر پا از درگاه به خانه می گذاشت ، ملاطفت ها ، مهربانی ها ، همدردی ها و دلداریهای خدیجه آنچنان او را سبکبال می کرد که پدرم حتی تا وقت وفات هم او را به یاد می آورد و گهگاه در فراق او می گرست .
یادم نمی رود ، یکبار عایشه از سر حسادت ، نام مادرم را به تحقیر برد و پدرم آنچنان بر او نهیب زد که عایشه ، هیچ گاه دیگر جرات نکرد در حضور رسول خدا ، از خدیجه بی احترام یاد کند .
خبر رحلت مادر برای من بسیار دردناک بود بخصوص که زخم شعب اب طالب هنوز التیام نیافته بود و اندوه تنهائی پدرم کاستی نپذیرفته بود .
من وقتی به یکباره جای مادرم را در خانه ، خالی یافتم سرآسیمه و موی آشفته به دامن پدر آویختم که :
ـ مادرم کجاست ؟!
پدرم غم آلوده و مضطرب به من می نگرست و هیچ نمی گفت ، شاید هیچ لحنی که بتواند آن خبر جانسوز را در آن بریزد نمی یافت . جبرئیل از پس این استیصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پیام داد که : " سلام مرا به فاطمه ام برسان و بگو که مادر تو را در قصی از قصرهای بهشت جای دادیم که از طلا و یاقوت سرخ پدید آمده است و او را با مریم دختر عمران و آسیه همخانه ساختیم . "
و من به یمن این پیام خداوند ، آرامش یافتم ، خداوند جلَّ و عَلا را تقدیس و تنزیه کردم و گفتم که سلام ها و سلامتی ها از اوست و تحیت ها همه به او باز می گردد .
کلام خدای اگرچه تسلای دل من شد اما فقدان خدیجه در کورا حوادث حوادث ، چیزی نبود که برای تحمل و من تحمل کردنی و تاب آوردنی باشد .
دلداری خدیجه نبود اما تیر های تهمت و افترا و آسیب و ابتلای پیامبر همچنان به شدت و قوّت خود باقی بود . یک روز دیوانه اش می خواندند ، یک روز ساحرش لقب می دادند ، یک روز دروغگو و لافزن و عقب مانده اش می نامیدند و هر روز به وسیله ای دل مبارک را می آزردند .
البته اصل و ریشه پیامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده تر از آن بود که عصیان ها و کفران ها و تهمت ها و اذیت ها بتواند خدشه و خللی در دعوت او پدید آورد یا ملول و خسته اش کند و از پایش در آورد . او تا بدانجا در دعوت به هدایت ثبات می ورزید و از دل و جان مایه می گذاشت که گاهی خدا به او فرمان توقف می داد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم می نمود .
آنچه دل پیامبر را می آزرد ، نه آزار دشمنان که جهالتشان بود ، پیامبر نه از آنان ، که برآنان غمگین می شد که چرا تا بدان پایه بر جهالت خویش ، پای می فشرند ، پا از حصار کفر و شرک بیرون نمی گذارند ، چرا در فضای حیات بخش توحید تنفس نمی کنند ، چرا حلاوت و شیرینی عبودیت را نمی چشند . و در این غمخواری ، مشارکتی که که ابوطالب موحد و خدیجهء مهربانبا او می کردند از دست و دل هیچ ایثارگری جز همین دو بر نمی آمد .
وقتی ابوطالب و خدیجه رفتند ، وقتی ابوطالب و و خدیجه ، هر دو در یکسال با پیامبر وداع کردند ، پیامبر بسیار بیش از آنچه تصور می کرد ، تنها شد . و من اگر می خواستم فقط دختر او باشم ، باری از دوش تنهائی او برنمی داشتم . پدرم با آنهمه مصیبت و سختی ، نیاز به مادر داشت ، مادری که پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهای محبت و ایثار ، اشکهایش را بسترد .
و من تلاش کردم که برای پدرم ـ محبوب ترین خلق جهان ـ مادری کنم و موفق شدم . پدرم مرا به مادری قبول کرد و به لقب اُمَِّ اَبیها مفتخرم ساخت . و این شاید یکی از شیرین ترین لقب هائی بود که خدا و پیامبرش به من داده بودند . این لقب البته آسان بدست نیامد . پشت این لقب ، خون دلها خفته بود و تیمارها نهفته .
هیچ کس نمی تواند جراحت دل مرا بفهمد آنزمانی که من پدرم را پریشان حال و آشفته موی بر درگاه خانه می یافتم یا آزرده پای و آلوده لباس در آغوشش می فشردم ، یا مجروح و زخم خورده ، تیمارش می داشتم .
هرسنگ نه بر پای او که برچشم من فرود می آمد و هر زخم نه بر اندام او که برجگر من می نشست . با این تفاوت عمیق که دل او ، دل پیامبر بود ، عظیم و استوار و نلرزیدنی و دل من دل فاطمه بود ، نازک و لطیف و شکستنی .
شرایط آنقدر سخت و سخت تر شد که خداوند پیامبرش را دستور هجرت داد . مردمی که به خورشید با نفرت می نگرند ، شایسته شب اند . مردمی که به سوی آفتاب ، کلوخ پرتاب می کنند ، لایق ظلمت اند . خورشید طلوع کردنی است . ابرهای سیاه حتی اگر در آغاز مشرق کمین کنند ، خورشید متین و بزرگوار از کنارشان خواهد گذشت و روشنی اش را به ارمغان جهانیان خواهد برد .
پیامبر شبانه می بایست از مکه هجرت می کرد ، در آن زمان که چهل کافر قداره بند دور تا دور خانهء او را محاصره داشتند و چها شمشیر خون آشام لحظه می شمردند تا خون او را به تساوی میان خویش ، تقسیم کنند . پیامبر ایثارگری می طلبید تا در جای خویش بخواباند و کفار را ناکام بگذارد . آن ایثار منش کسی جز پدر شما ، علی ابن ابی طالب نمی توانست باشد ، وقتی پیامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست . او نپرسید : من چه میشوم ؟ عرضه داشت : شما به سلامت می مانید ؟
پیامبر فرمود : آری ، پسر عموی گرامی ام . و وقتی دل ما از هول و هراس و اضطراب قرار نداشت ، علی شیرین ترین خواب عمرش را آنشب به رختخواب پیامبر هدیه کرد و شان نزول آیتی دیگر از قرآن را بر افتخاران خویش افزود . ملائکه حیرت کردند و خدا مباهات ورزید :
" وَ مِنَ النّاسَمَن یَشری نَفسَهُ ابتِغاء مَرضاتِ الل ، وَ اللهُ رِوُفٌ بِالعِباد "
و میان مردم کسی هست که جانش را با رضای خدا ، تاخت میزند و خدا دوستدار (اینگونه) بندگان است .
پیامبر بردوش سلمان از میان کفار چشم و دل کور عبور کرد و آنان نفهمیدند . پرسیدند : چیست بر دوش تو ؟ سلمان راستگو گفت : پیامبر . آنان نخندیدند و نفهمیدند و به بستر پیامبر هجوم بردند . آنچه می خواستند در رختخواب بود اما نمی دانستند . آنان جان پیامبر را می خواستند و علی ، جان پیامبر بود . علی آئینهء تمام نمای پیامبر بود ، " انفسنا و انفسکم " در آن مباهلهء تاریخ ساز ، شان علی بود اما آنها که درکشان بدین پایه نمی رسید و فقط جسم پیامبر را میشناختند ، خود را ناکام یافتند و خشمگین و زخم خورده بازگشتند ، صدای سایش دندان های کینه جویشان در گوش شب طنین افکند اما دستشان از جهان کوتاه بود که جهان در غار ثور ، رحل اقامتی سه روزه افکنده بود .
دل مسلمانان از خلاصی پیامبر آرام و قرار یافت اما جسم و جان و خانمانشان نه . کفار و مشرکینی که پیامبر را دور از دسترس میافتند زهر خود را به جان مومنان و بستگان او می ریختند .
پیامبر اما به مدینه وارد نشد . در قباء استقرار یافت و هرچه مومنین پای فشردند ، یک کلام فرمود ، من به مدینه وارد نمی شوم مگر به همراه دو عزیزم علی و فاطمه . و از آنجا به علی ابن ابیطالب پیام داد که به همراهی فاطمه ها به مدینه بیا ، من همچنان چشمِ انتظار و استقبال ، گشودهء شما دارم .
علی ابن ابیطالب بلافاصله از ما ، سه فاطمه ، من ، فاطمهء بنت اسد و فاطمهء دختر زبیربن عبدالمطلب و تنی چند تن از زنان و ضعیفان کاروانی ساخت و پس از اعلامی عمومی به سوی مدینه حرکت کرد .
شبها را در منازل بین راه به تهجد و عبادت میپرداختیم و روزها را راه میرفتیم . کفار و مشرکینی که از دست دادن پیامبر برایشان گران تمام شده بود ، بدشان نمی آمد که از میانهء را بازمان گردانند و به گروگانمان بگیرند . هنوز تا مدینه بسیار مانده بود که اسود غلام ابوسفیان راه را بر ما گرفت و گفت : من فرستادهء ابوسفیانم و مامورم که راه را بر شما ببندم تا او خود ، سر رسد .
بدنهای زانا کاروان چون بید میلرزید و نگرانی و اضطراب بر دلهایشان چنگ می انداخت ، اما دل من به علی و خدای علی محکم بود .
علی مرتضی به صلابت کوه ایستاد و فریاد کشید : ما باید به مدینه برویم ، در راه رفتن به مدینه ، هر مانعی را از سر راه خواهم برداشت ، حتی اگر این مانع ، اسود ، غلام ابوسفیان باشد ، جان خود را بردار و راه خویش را پیش گیر . اسود تمکین نکرد ، علی مرتضی دوباره هشدار داد ، موثر نیفتاد ، سه باره او را بر جان خویش ترساند ، سخت سری کرد . حضرت شمشیر از نیام برکشید و ـ در پی جنگی سخت ـ جسد او را بر جای گذاشت و کاروان را دوباره حرکت داد .
هنوز راه چندانی نپیموده بودیم که ابوسفیان ، بر سر راه سبز شد . جسد اسود را در میانه راه دیده بود و چون ماری زخم خورده به خود می پیچید ، نعره زد : ای علی ! که غلام مذا کشته ای ! به چه اجازه ای زنان خویشاوند مرا به مدینه می بری ؟
علی مرتضی ، خونسرد ، متین و استوار پاسخ داد : با اجازه آنکس که اجازهء من به دست اوست . تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگیر و جانت را بردار و بگریز . ابوسفیان شمشیر کشید و علی مرتضی آنقدر با او شمشیر زد که حیاتش را در مخاطره دید ، مغموم و شکست خورده جانش را برداشت و گریخت .
لا فَتی اِلّا عَلی لا سَیفَ اِلّا ذُوالفَقار
خدا فقط می داند که در خلقت او چه کرده است .
وقتی بر پیامبر وارد شدیم ، بوی جبرئیل فضا را آکنده بود ، آغوش پیامبر هنوز بوی جبرئیل می داد ، بوی عرش ، بوی وحی . پدرم علی را در آغوش فشرد ، فرمود : پیش پای شما جبرئیل اینجا بود . به من خبر داد از عبادات شما در میان راه و از مناجاتتان با خدای تعالی و از سختی ها و جنگ ها و گریز ایتان تا بدینجا و این آیات در شان شما نزول یافت :
« آنان که یاد خدا می کنند ، نشسته و ایستاده و برپهلو و در آفرینش آسمان و زمین اندیشه می کنند و میگویند : خدایا ! تو این ها را به عبث نیافریده ای تو پاک و منزهی ما را از عذاب جهنم نگه دار . خدایا ! آن را که تو به جهنم فرود بری خوار و ذلیل کرده ای و ستمگران را هیچ یاوری نخواهد بود . خدایا ! ما شنیدیم که منادی ایمان ندا در می داد که ایمان بیاورید به پروردگارتان و ایمان آوردیم ، خدایا ببخش گناههای ما را و بپوشان بدیهایمان را و در معیّت خوبانمان بمیران . خداوندا ! و آنچه را که بر پیامبرت وعده کرده ای بر ما ارزانی دار و در روز جزا خوارمان مکن که تو در وعده و پیمان خویش تخلف نمی کنی . پس خداوند اجابت کرد دعایشان را . من عمل هیچ یک از زن و مرد اهل شما را تباه نمی کنم ... پس آنانکه هجرت کردند و از دیارشان رانده شدند و در راه من آزار و اذیت دیدند و تن به مقاتله سپردند بدیهایشان را پاک می کنیم و در بهش هائی واردشان می سازیم که از زیر آنن نهرها روان است : پاداشی از سوی خدا ، که در نزد خداست بهترین و ارزنده ترین پاداش ها . » آل عمران آیه ۱۹۰ تا ۱۹۵
این آیات به یکباره خستگی راه از تن هایمان سترد و خود بهترین پاداش شد برای آن سختی ها که در راه خدا کشیده بودیم .
در ابتدای مدینه روزها و شب های آرامتری داشتیم ، انصار مومن و مهربان بودند و مهاجرین صبور و استوار . آرامش نسبی مدینه فرصتی بود تا پدرتان مرا از پدرم رسو الله خواستگاری کند . در مقابل آن سختی ها و مصائب که این دو پسر عم پشت سر گذاشته بودند ، آرامش مدینه مجالی می نمود برای وصلت ما .
هم اکنون پدرتان علی مرتضی خواهد آمد ، برخیزید عزیزان من ! بیش از این بی تابی مکنید . علی خود از شنیدن خبر ، چنان بی تاب شده است که میان راه چندین بار ردایش در پایش پیچیده است و او را به زمین افکنده است . نه فقط دل علی که پای علی نیز با این خبر لرزیده است . بی تاب ترش نکنید ، برخیزید عزیزان من ! بغض هایتان را فرو بخورید ، اشک هایتان را بسترید و علی را تسلی دهید ... سَلامُ الله عَلَیه ...
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
اگر تو فاطمه نبودی با آن عظمت دست نیافتنی و من هم حسن نبودم با این قلب رقیق و دل شکستنی ، باز هم سفارش تو مادر ـ گریه نکردن ـ عملی نبود . اگر من تنها یک فرزند بودم ـ هر فرزندی ـ و تو تنها یک مادر بودی ـ هر مادری ـ در حال ارتحال ، باز هم به دل نمی شد گفت که نسوز و به چشم نمی شد گفت که آرام باش و اشک مریز . چه رسد به این که تو فقط یک مادر نیستی ، تو فاطمه ای ! تو زهرای اطهری ! تو نزدیک ترین و بی واسطه ترین باز ماندهء منزل و مهبط وحی ای ! تو محب و محبوب خدا و پیامبری !
چه کسی عشق خدا و پیامبر را نسبت به تو نمی داند ؟
کم مانده بود پیامبر به بلال بگوید : « بر بالای ماذنه که رفتی بعد از هر اذان به صدای بلند اعلام کن که محمد (ص) فاطمه را دوست دارد ، دوست داشتنی الهی و تکوینی ، دوست داشتنی سنتی و تشریعی . »
اینچنین بود عشق مشهور پیامبر به تو . و عشق تو به پیامبر ، شهره تر ، آنچنانکه لقب « ام ابیها » گرفتی و آنچانکه بعد ارتحال پیامبر هیچ کس خندهء تو را ندید و در عوض ، گریستن ات ، دشمن را به ستوه آورد . ما از آنجا که پیش از تولد ، ظهور یافته ایم و پس از وفات نیز ادامه حیات می هیم ، من رنجهای تو را به خاطر پیامبر حتی پیش از پیامبر دیده ام . من اگرچه در سال سوم هجرت بدنیا آمدم ، اما رنجهای تو را پیش از هجرت و پس از آن بوضوح دیده ام ، به همین دلیل به تو حق می دادم که پس از رحلت پیامبر ، آنچنان غریبانه و جگر سوز در بیت الاحزان ، ضجه بزنی و فغان کنی .
من حتی تولد خودم و نوازش های پیامبر را بخاطر دارم . پیامبر مشتاق و بی تاب به خانه آمد تا اولین فرزند تو را ببیند ، وقتی مرا در آغوشش گذاشتند اول گره در ابروانش افتاد : مگر نگفتم کودک را در جامهء زرد نباید پیچید ؟ پیامبر به کرات فرموده بود و آن خادمه اشتباه کرده بود ، مرا با جامه ای سفید پوشاندند و به آغوش پیامبر سپردند . پیامبر از شادی چنان خندید که دندان های سپیدشان نمایان شد و سر و رو چشم و ابروی مرا غرق بوسه کردند و گفتند : خدایا ! چقدر من این کودک را دوست دارم . در گوشهایم اذان و اقامه گفتند و بعد از تو و پدرم پرسیدند : نامش را چه نهاده اید ؟ هر دو عرضه داشتید : ما در نامگذاری کودکمان از شما سبقت نمی گیریم . تا اینکه جبرئیل آمد و نام انتخابی خداوند « حسن » را به ارمغان آورد ، نام اولین فرزند هرون اما در لسان عرب .اینها هنوز از خاطرم نرفته است ، اما آنچه بیش از اینها ، اکنون ، جگرم را می سوزاند تداعی نوازش های مادرانه توست .
مرا به هوا می انداختی ، بغل می کردی ، در آغوش می فشردی، غرق بوسه ام می کردی و برایم شعر میخواندی :
اَشبِه اَباکَ یاحَسَن
وَاخلَع عَنِ الحَقّ اَلَسن
وَعبُد اِلهَاً ذا مَنَن
وَلا توال ذاالاحَن
« حسن جان مثل پدرت علی باش و ریسمان از گردن حق باز کن و به عبادت خدای بخشنده برخیز و با کینه توزان دوستی مکن . »
من که شعرهای نوازشگرانه تو را در دوران کودکی ام فراموش نکرده ام چگونه می توانم نیایش ها و منجات های شیرین تو را با خدا از یاد برده باشم :
« خداوندا ! به حق عرش و آنکه علوّش بخشید ، به حق وحی و آنکه نازلش فرمود و به حق پیامبر و آنکه به او پیام داد و به حق کعبه و آنکه آن را بنا کرد . ای شنوندهء هر صدا و ای جمع کنندهء همه از دست رفته ها و ای زنده کنندهء خلایق پس از مرگ ! بر محمد و اهل بیت او درود فرست و به ما و جمیع مومنین و مومنات در شرق و غرب زمین فرج و گشایشی نزدیک از جانب خودت عنایت فرما ، به شهادت این که خدائی جز خدای یگانه نیست و محمد (ص) بنده و رسول توست ، درد خدا بر او و فرزندان پاک و شایسته اش . »
با این شکر و سپاس همیشگی تو که :
« اَلحَمدُ لِلّهِ عَلی کُلّ حَمدٍ وَ ذِکرٍ وَ شُکرٍ وَ صَبرٍ وَ صَلاةٍ وَ زَکاةٍ وَ قیامٍ وَ عِبادةٍ وَ سَعادةٍ وَ بَرَکةٍ وَ زیادةٍ وَ رَحمَةٍ وَ نِعمَةٍ وَ کِرامَةٍ وَ فَریضَةٍ وَ سَرّاءٍ وَ ضَرّاءٍ وَ شِدَّةٍ وَ رَخاءٍ وَ مُصیبَةٍ وَ بَلاءٍ وَ عُسرٍ وَ یُسر وَ غِناءٍ وَ فَقرَ وَ عَلی کُلِّ حالٍ و فی کُلّ أوانٍ وَ زَمانٍ وَ فی کُلّ مَثوی وَ مُنقَلَب وَ مَقام .»
مادر تو را که چنین فاطمه ای هستی چطور می توان دوست نداشت ؟ چطور می توان دل از تو کند ؟ مگر من یادم می رود آن شب را که تا صبح در کنار محراب تو نشستم و نماز های تو را و نفس نفس های خائفانهء تو را دیدم و مناجات و دعاهای تو را شنیدم و در حسرت یک دعا برای خودت ، برای خودمان ماندم و صبح گفتم : مادر ! چرا همه اش دیگرا ؟ پس خودت ؟ خودمان ؟
و تو گفتی و هنوز اشک چشمهایت خشک نشده بود :
فرزندم ! عزیزم ! اَلجار ثُمَّ الدّار . اول همسایه و بعد خانه ، اول دیگران و بعد خودمان .
و این شیوهء معمول و مرسوم زندگی تو بود . تو اصلاً برای خودت نبودی ، ایثار محض بودی و زیباترین سرمشق بخشش .
یادت هست که تو پدر به خاطر شفای من و برادرم حسین ، تصمیم به روزه گرفتید ؟ و سه روز متوالی افطارتان را به دیگران بخشیدید ؟ من و حسین در بستر بیماری خفته بودیم و تو پدر پروانه وار گردمان می گشتید و مداوایمان می کردید . پیامبر به عیادتمان آمد و به شما گفت : نذری کنید برای شفای این دو کودک . تو و پدرم گفتید ما نذر میکنیم که با شفای این دو نور چشم ، سه روز متوالی روزه بگیریم . من و حسین چشمان بیمارمان را گشودیم و گفتیم ما نیز سه روز روزه می گیریم . و پیشاپیش حلاوت سه بوسه از لبان مبارک پیامبر را چشیدیم .
فضه خادمه هم گفت : اگر خدا این دو عزیز را شفا عنایت کند ، من نیز سه روز پیاپی روزه می گیرم . ما به لطف خدا و دعای شما شفا یافتیم و اولین روز ادای نذر آغاز شد . وقت افطار بود ، دور سفره نشسته بودیم تا پدر از مسجد بیاید و یک روزه را در کنار او بگشائیم . ما حضری پنج نان جو بود که جو آن را پدرم وام گرفته بود ، فضه آرد کرده بود و تو پخته بودی . هر کدام یک نان جو و آب .
دستهای پنج روزه دار هنوز هنوز به سفره نرسیده بود که صدای در بلند شد .
ـ سلام ای خاندان وحی ! ای اهل بیت نبوت ! مسکینم و در نهایت فقر . از آنچه می خورید به ما نیز بخورانید تا خدا جزای خیر به شما بدهد ...
هنوز کلام فقیر تمام نشده بود که تو و پدرم نان های خود را بر روی هم گذاشتید و ناگاه نان های من و حسین و فضه را هم بر روی آن یافتید و همه را تحویل ستئل دادید و از او عذر خواستید . افطار با آب گشوده شد و همه گرسنگی را با خود به رختخواب بردیم . فردای آن روز نیز ماجرا به همین نحو گذشت ، وقت افطار یتیمی در زد و هر پنج نان جو در دامان او قرار گرفت و آنچه بر سر سفرهء افطار ماند ، کاسهء گلین آب بود .
روز سوم علاوه بر گرسنگی ضعف نیز آمده بود ولی اوهم نتوانست نان ها را در سفره نگه دارد و سائل را دست خالی باز گرداند .
بعد از اینکه پنج نان روز سوم هم به اسیری درمانده ، بخشیده شد ، من و حسین از حال رفتیم ، تو چشمانت به گودی و کبودی نشسته بود ، اما به نماز ایستادی و پدر هم که مرد گرسنگی وصبوری بود بود ، چون کوه استوار ایستاده بود و خم به ابرو نمی آورد ولی به حال ما رقت می برد .
تنها چیزی که میتوانست ما را از آن نحافت و ضعف در بیاورد ، دیدار پیامبر بود . من و حسین بدین اشتیاق از جا کنده شدیم و دست در دست پدر ، به سوی خانهء پیامبر راه افتادیم . وقتی پیامبر ما را به آن حال دید غمگین شد ، بغض گلویش را فشرد و بلافاصله از حال تو پرسید . و به پرسش اکتفا نکرد ، گفت برخیزید ! برخیزید ! تا حال و روز فاطمه را جویا شویم .
و در طول راه همه اش با خدا می گفت :
خدایا ببین چه می کنند اینها برای رضای تو ! خدایا ! عشق تو با اینها چه کرده است !
وقتی به خانه در آمدیم و پیامبر دید که شکمت از گرسنگی به پشت چسبیده و تون از تنت و حالت از چشمانت رفته است ، بغضش ترکید ، ترا در آغوش گرفت و های های گریست . در این تب و تاب ، هیچ کس مثل جبرئیل نمی توانست ، غم سنگین دل پیامبر را را از جا تکان دهد . انگار جبرئیل نبود ، خود خدا بود که در خانه ظهور می کرد . جبرئیل به پیامبر سلام کرد و مژده داد که هدیه ای از جانب خدا برای این خاندان آورده است . چه ذوقی می کرد جبرئیل که این هدیه را با دستهای امانت خود حمل کرده بود ، آنچنانکه عطر بی نظیر خنده اش در فضا می پیچید .
آن هدیه چه بود ؟
خدا شما روزه داران ایثارگر و ما را به بهانه طفیلی شما ستایش کرده بود . و چه هدیه ای برتر از این که انسان مورد تمجید و ستایش خدا قرار بگیرد :
« خوبان این جهان ، در آن جهان جامهائی از چشمه های بهشتی می نوشند . چشمه های جوشنده ای که تنها برای بندگان ناب و خالص خدا فوران می کند . آنان که به نذر خود وفا میکنند و از روز قیامت که شر آن گسترده است می هراسند و طعام خود را علیرغم نیاز شدیدشان به مسکین و یتیم و اسیر می بخشند . ( و حرف دلشان این است که : ) « ما تنها و تنها به خاطر خدا ایثار می کنیم و چشم تشکر و پاداش از شما نداریم . ما به خدا عشق می ورزیم و از روز وحشتناک قیامتش می هراسیم . » پس خداوند آنان را از شر آن روزز در امان می دارد و خرمی و شادکامیشان می بخشد . و پاداش صبوری و ایثارشان را ، بهشت و حریر عنایت می کند ...» سوره انسان آیات ۵ تا ۲۲
هرچه هست از برکت توست مادر ! وهرچه فرزندانمان هم داشته باشد از برکت وجود توست . ت. زنی هستی که امامت بشر در مقابل تو زانو میزند ، تو همسر و مادر رهبری خلایقی .
و آنچه هم اکنون از دست ما می رود چنین عظمتی است ، نه ما که جا دارد جهان بر این مصیبت گریه کند . جا دارد کوه ها در این مصیبت متلاشی شود .
بی آنکه بخواهم شعر هائی که در سوگ پیامبر می خواندی در ذهنم تداعی میشود :
اِنَّ حُزنی عَلَیکَ حُزنٌ جَدید اندوه من بر تو اندوهی تازه است .
وَ فُوادی وَ اللهِ ٌٌصَبٌّ عَنید و قلب من به خدا در تب و تاب مصیبتی سر سخت است
کُل یَومٍ یَزیدُ فیه شَجونی هر روز غم و اندوه من افزوده می شود
وَ اکتِإبی عَلَیکَ لَیسَ یَبید اما گریه ام برای تو هرگز پایان نمی پذیرد .
نَفسی عَلی زَفَراتِها مَحبوسة جانم زندانی نفس هایم گشته است
یا لَیتَها خَرَجت مَعَ الزفرّات ای کاش جان و نفس هایم با هم از وجودم رخت میبستند
لا خَیرَ بَعدَکَ فِی الحَیاةِ و اِنَّما بعد از تو هیچ خیری در این زندگانی نیست
اَبکب مَخافة اَن تَطولَ حَیات و گریه ام ازاینست مبادا حیاتم بعد از تو طولانی شود .
اینها زبان حال ماست مادر !
وقتی دست ما را می گرفتی ، به مزار پیامبر می بردی ، در کنار قبر او می نشستی و این شعر ها را زمزمه می کردی ، ضجه می زدی و ما را می گریاندی ، ما چگونه می توانستیم تصور بکنیم که همان شعر ها زبان حال ما بشود بر بالین احتضار تو ؟!
خدایا چه سخت است از دست دادن مادری که عصارهء خوبی هاست .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
این پای را بگو از ارتعاش بایستد ، این دست را بگو که دست بردارد از این لرزش مدام ، این قلب را بگو که نلرزد ، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد . این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست ، نمرده است .
ای جلوهء خدا ! ای یادگار رسول ! زیستن بی تو چه سخت است . ماندن بی تو چه دشوار . این مرگ ، مرگ تو نیست . مرگ عالم است . حیات بی تو حیات نیست . این مرگ نقطهء ختمی است بر کتاب جهان . زمین با چه دلی ترا در خود می گیرد و متلاشی نمی شود ؟ آسمان به چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمیریزد ؟خدا اگر نبود من چه می کردم با این مصیبت عظمی ؟ اِنّا لله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون . فاطمه جان ! عزیز خدا ! دردانه رسول ! چه بزرگ است فتنه های جهان و چه عظیم است ابتلاهای خدای منّان .
پس از ارتحال پیامبر ، خدا می داند که دل من ، تنها گرم تو بود . در آن وانفسای بعد از وفات نبی که همه مرتد شدند جز چند تن چشمهء زلال اسلام محض از خانهء تو می جوشید . در آن طوفانها که کشتی اسلام را دستخوش امواج جاهلیت می کرد ، تنها لنگر متین و استوار ، لنگر رضای تو بود .
در آن گرد بادهای سهمگین پس از وفات پیامبر که حق در زیر پای مردم ، کعبه در پشتشان ، پیامبر در زوایای غفلت زده و زنگار گرفته دلهایشان و شیطان در عقل و چشم و گوششان جای می گرفت ، جادهء منتهی به خانهء تو تنها طریق هدایت بود ، که بی رهرو مانده بود . در آن ابتدای میعاد مستمر موسای اسلام ، که سامری بر منبر هدایت نبوی و ولایت علوی تکیه می زد ، تنها تجلی انوار ربوبی بر درختان خانهء تو بود . رضای تو رای اسلام بود و خشم تو کفر . هیهات . هیهات . اگر رود خروشان اسلام در مسیر اصلی خویش & یعنی جرگهء رضای تو و نه شوره زار غضب خداوند جریان می یافت ، مدت اقامت تو در دنیای پس از رسول ، اینسان قلیل و ناچیز نمی گشت . آنچه تو ، همسر جوان مرا شکست ، شکست نور بود پس از وفات پیامبر و آنچه تو ، مادر مهربان کودکان مرا به بستر ارتحال کشانید خون دل بود . اهل زمین و آسمان گواهند که تو پس از پیامبر ، هیچ نخوردی ، جز خون دل .
زهرای من ! این تازه ابتدای مصبیت ماست . این من که سر تو را بر دامن گرفته ام ، پس از تو جز بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخل های کوفه همراز نخواهم یافت . این حسن که سر برسینهء تو نهاده است و گریه جگر سوزش امان مرا بریده است روزی خون دل عمر خویش را بواسطهء زهر خیانت بر طشت غربت خواهد ریخت . این حسین که ضجه هایش دل ملائکه الله را می لرزاند و بعید نیست که هم الان قالب تهی کند و جان نازک خویش را به جان تو پیوند بزند روزی بجای لبیک ، چکاچک شمشیر خواهد شنید و بجای متابعت ، خنجر و نیزه و تیر خواهد دید . این زینب که هم اکنون بر پای تو افتاده است و هرلحظه چون شمع ، کوچک و کوچک تر می شود ، مگر نمی داند که باید پروانه وش به پای چند شمع بسوزد و دم بر نیاورد ؟ تو را به خدای فاطمه سوگند برخیز و به ام کلثوم بگو که اگر جان مرا می خواهد لحظه ای از گریستن دست بردارد که من نمی دانم که غم تو جانسوزتر است یا گریهء ام کلثوم ؟ و نمیدانم دخترکی که در یک مصیبت فاطمی اینچنین بیتاب است در آن مصیبت های عاشورائی چه می کند ؟
این نو گلان که اکنون اینچنین جامه می درند جز چند روز از فصل خزان تو را در نیافته اند . عمری که تمامت آن جز یک فصل ـ فصل خزان ـ نبوده است . تو پیش از آنکه به خانهء من درآئی دختر پدر بوده ای و از آن پس شریک همه دردهای من . و مادری در شرایطی که طفل اسلام ، آماج تیرهای جهل و شرک و کفر می شود یعنی سپر شدن و دشنه های کینه و تیر های جهل و شمشیرهای شرک را به جان خریدن .
به مدینه که در آمدیم طفل اسلام از آب و گل در آمده بود ، اگرچه به بهای شعب ابی طالب ، به بهای خون دلهای تو ، به بهای دندان پیامبر ، به بهای زخم ها و شهدای مکرر .و این آرامش مدنی ، پس از آن طوفان سهمگین مکی ، به من مجالی می بخشید ، تا تو را ، برترین دختر عالم را از پدرت رسول خدا ، خواستگاری کنم . و این کار برای کسی که معلم مدرسه حجب و حیاست در ارتباط با کسی که نه پسر عمو که برادر او بوده است و پدر تنهائی های او و معلم و مربی او و مقتدا و پیامبر او بسیار مشکل بود .اما کدام گره است که با انگشتان خلق محمدی گشوده نمی شود ؟ کدام غنچه است که بر لبهای مبارک محمدی وا نمی شود ؟ دست که برکوبهء در بردم همهء وجودم از حجب و حیا ب عرق نشست . ام سلمه که در را گشود شاید چهرهء مرا آشفتهء آزرم دیده باشد . پیش از آنکه ام سلمه جویای کوبندهء در شود ، صدای گرم پیامبر بر گوش جانم نشست که فرمود :
ـ در را برایش باز کن ام سلمه . و بگو که داخل شود . او مردی است که خدا و رسول تواماً بدو عشق می ورزند . او عاشق و معشوق خدا و پیامبر است . باز کن در را برای او .
ام سلمه سوال کرد : پدر و مادرم به فدایت ، تو هنوز ندیده ای که کیست پشت در و اینگونه از او تمجید می کنی ؟
پیامبر فرمود : دست کم مگیر آنکس را که اکنون پشت در ایستاده است . او برادر من است و پسر عموی من و محبوب ترین خلایق در نزد من .
آن سخنان عطوفت آمیز و آن کلمات مهر انگیز ، قاعدتاًمی بایست از شرم و حیای من بکاهد و مرا در سخن گفتن با پیامبر آسوده تر کند . اما چنین نکرد ، من هرچه بیشتر محبت رسول را نسبت به خویش در یافتم بیشتر حیا کردم در بیان آنچه از او می خواستم .
سلام کردم و به امر پیامبر زانو به زانوی او نشستم سرم را از سر حیا به زیر انداختم و نگاهم را از شرم بر زمین زیر پای پیامبر دوختم . آن دانای ماضی و مستقبل به یقین می دانست که من به چه نیت و حاجتی امروز به خانهء او در آمده ام ، اما پرسید : انگار با کوله بار حاجتی آمده ای . کوله بار تقاضای خویش را بر زمین اجابت من بگذار که هر حاجت تو در نزد من بی چون و چرا برآورده است . چه می گفتم ؟ گفتم :
ـ « پدر و مادرم به فدایت ، نیاز به گفتن نیست که تو نه پسر عمو که پدر و مربی و مقتدای من بوده ای ، مرا از عمویت و پدرم ابوطالب و مادرم فاطمه بنت اسد ، در آن حال که کودک بودم و نارس گرفتی ، به غذای خویش تغذیه ام کردی ، به ادب خویش مودبم ساختی و از پدر و مادرم بر من دلسوزتر و مهربانتر بودی . خدا مرا به تو و با دستهای تو هدایت کردو از گمراهی و شرکی که خویشان من برآنها بودند رهائی بخشید . و به خدا سوگند که تو یا رسول الله پشت و پناه و ذخیرهء من در دنیا و آخرت بوده و هستی . دوست دارم که خدا بیش از این مرا به حضور تو پشت گرمی ببخشد . مرا نیاز به کاشانه و همسری است که سکینه و آرامش را برایم به ارمغان بیاورد . »
و از شدت حجب سر را بیشتر در خود فرو بردم و آهسته ادامه دادم : من امروز به خواستگاری دختر گرانقدرت فاطمه آمده ام . میان این خواهش و اجابت چقدر فاصله است ؟
چهرهء پیامبر باز و بازتر شد و تبسمی شیرین برلبان او نشست و این کلمات دوست داشتنی از میان لبهای مبارک او تراوش کرد :
ـ بشارت باد برتو ای ابوالحسن که پیش پای تو جبرئیل بر من فرود آمد و پیام آورد که پیوند تو فاطمه را خداوند جَلَّ وَ عَلا ، در آسمانها منعقد کرده است ... آنگاه از آمدن صرصائیل گفت و خطبه خواندن راهیل بر منبر عرش و ... رازهای بسیار دیگر و سپس با خنده ای ملیح فرمود : خوب ، چیزی هم با خود داری برای تشکیل زندگی ؟
گفتم : پدر و مادرم به فدایت هیچ چیز من برتو پوشیده نیست ، مرا شمشیری است و زره و شتری و غیر از این ها از مال دنیا هیچ ندارم .
پدرت فرمود : شمشیر عصای دست توست ، تو به داشتنش ناگزیری ، که در راه خدا جهاد می کنی و دشمنان خدا را با آن به دیار عدم می فرستی . شتر هم ابزار کار توست ، با آن نخلستان های خود و اهلت را آبیاری می کنی و بدان بار سفر میکشی . همان زره را کابین فاطمه قرار بده ، من به همان راضیم ، اما تو ، تو از من خشنود هستی ؟
عجب سوالی ! گفتم : بلی ، پدر و مادرم به فدایت ، تو مرا غرق در بشارت و سرور کردی . تو همیشه فرخنده فال و مبارک بال و کمال مند بوده ای ، سلام خدا بر تو .
پیامبر فرمود : بانی این پیوند آسمانی به گفتهء امین الملائکه ، خداوند ـ جل و علاست ـ و ما فقط مجری این عقد بر زمینیم ، برو به سمت مسجد و مردم را در این شادمانی سهیم کن . من نیز به دنبال تو می آیم و عقد را در پیش چشم خلایق جاری خواهم ساخت تا چشم تو بدان روشن شود و چشم دوستداران تو در دنیا و آخرت بدان روشنی گیرد .
تو بهتر می دانی که میان تو پیامبر در این باره چه گذشت ، اما من با شعفی بی نظیر از خانه در آمدم و روانه مسجد شدم . شادی ام آنچنان بود که اصحاب را به شگفتی وا می داشت . در پاسخ سوالشان از این همه شادی فقط می گفتم : خدا و پیامبر ، مرا برای فاطمه برگزیده اند . پیامبر ماجرا را به شما خواهد فرمود .
وقتی پیامبر به مسجد در آمد ، بلال را فراخواند و به او فرمود : مهاجرین و انصار را بگو که جمع شوند . وقتی همگان گرد آمدند ، پیامبر بر فراز منبر رفت و فرمود : « حمد و سپاس خاص خداوندی است که به نعمتش ستایش می شود و به قدرتش پرستش . در حاکمیتش اطاعت شونده است و در عقوبتش وحشت انگیز . آنچه نزد اوست مطلوبست و فرمان او در زمین و آسمان نافذ . او کسی است که خلایق را به قدرت خویش آفرید و به احکام خویش متمایز ساخت و به دین خویش عزتشان بخشید و بواسطه پیامبر خود محمد (ص) گرامی اشان داشت . سپس خداوند تبارک و تعالی ازدواج را پیوندی دیگر قرار داد و فرمانی واجب . به واسطه ازدواج ، خویشاوندی را محکم ، و خلایق را بدان ملزم ساخت . فرمود خداوند مبارک نام و عالی مقام : و اوست که از آب ، بشری آفرید ، سپس برای او تبار و پیوندی قرار داد ، که پروردگار تو قادری بی همتاست . ای خلایق ! پیام هم اکنونِ جبرئیل این بود که خدای من ـ عزوجل ـ ملائکه را در بیت المعمور گرد و همه را گواه گرفت که خدمتکار و امت خود و دخت پیامبرش فاطمه را بندهء خود علی ابن ابیطالب تزویج فرمود . و مرا فرمان داد که ازدواج این دو را در زمین بر پا سازم . شما را بدین امر گواه می گیرم » .
سپس نشست و به من فرمود : علی جان برخیز و خطبه ات را بخوان . من برخاستم و در محضر خدا و پیشگاه رسول و ملاء خلایق ، خطبه خواندم . وقتی از فراز منبر فرود آمدم ، پدرت را شادمان تر از همیشه یافتم . پدرت فرمود : علی جان ! آن زره را بفروش تا هرچه زودتر تو و فاطمه را سر و سامان و سر انجام دهیم . این را بار ها شنیده ای که من رفتم و زره را به یکی از اصحاب فروختم ، آن صحابی وقتی دریافت که من به چه نیت زره را در معرض فروش نهاده ام ، پول و زره ، هر دو را به اصرار به من داد و گفت : تو اکنون بدین هر دو نیازمندتری تا من . این زره هدیه من برای ازدواج تو . وقتی ماجرا را با پدرت گفتم برایش دعا کرد ۷ پول را به تنی چند از اصحاب داد و گفت : این را ببرید و آنچه یک زندگی بدان آغاز میشود تهیه کنید و بیاورید .
پول ۶۳ درهم بود ، یک پیراهن سفید ، یک مقنعه ، یک حوله ، یک تختخواب ، دو تشک ، چهار بالش ، یک قطعه حصیر ، یک آسیای دستی ، یک کاسهء مسی ، یک مشک آب ، یک طشت ، یک کاسه گلی ، یک ظرف آبخوری ، یک پرده پشمی ، یک ابریق ، یک سبوی گلی ، دو کوزه سفالین ، یک پوست بعنوان فرش و یک عبا ، همهء ابزار تو شد برای تشکیل یک زندگی .
وقتی اینها را پیش روی پدرت نهادند ، اشک در چشمانش حلقه زد ، دستهای مبارکش را به سوی آسمان بلند کرد و دعا فرمود :
ـ خدایا ! به اهل بیت من برکت عنایت کن . و این ازدواج را برای کسانی که اکثر ظرفهایشان گِلی است مبارک گردان .
خداوند بر مقام تو نزد خویش بیافزاید فاطمه جان که برترین زنان عالم بودی و به کمترین مایحتاج از زندگی قناعت کردی . من دنیا را پیش از ازدواج طلاق گفته بودم و سختی دنیا در مذاقم عین حلاوت بود ، اما تو ، دختری که در سن جوانی ، در سن آرزوهای شیرین ، پا به خانهء من می نهادی چگونه آن همه سختی را بر جان خویش خریدی و لب جز به مهر و دهان جز به شُکر نگشودی . زیستن با کسی که به دنیا جز با دیدهء غضب نمی نگرد ساده نیست . حتما کسی چون فاطمه ، چون تو باید که زیستنی اینچنین سخت و طاقت سوز را بتواند . یادم نمی رود آن روز را که پس از دو روز ، تلاش و خستگی و گرسنگی به خانه آمدم ، گفتم : فاطمه جان ! چیزی برای خوردن در خانه هست ؟ تو شرمسار و مهربان گفتی : دو روز است که هیچ چیز در خانه برای خوردن نبوده است و کودکان دو روز است که جز گرسنگی ، هیچ طعام ندیده اند . گفتم که : چرا در این دو روز هیچ نگفته ای ؟ گفتی : تو اگر می داشتی حتما به خانه می آوردی ، من شرم می کنم از تو چیزی بخواهم که در دست و توان تو نیست .
من شرمسار آنهمه شکیبائی و مهربانی شدم و از خانه در آمدم تا حتی اگر شده با قرضی ، چیزی فراهم کنم و به خانه بیاورم . از همسایه ای یک دینار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برایتان خوراکی تهیه کنم ، در راه مقداد را دیدم . هوا عجیب گرم بود ، از خورشید ، آتش می بارید و از زمین شعله های حرارت می جوشید . از سر و صورت مقداد عرق می ریخت و پیدا بود که گرسنگی رمق راه رفتن را از او گرفته است . گفتم : مقداد در این گرما به چه کار از خانه در آمده ای ؟ گفت : از من بگذرید ای ابوالحسن . و از حال من نپرسید . گفتم : برادرم محال است که از حال تو بی خبر بمانم و بگذرم . باز امتناع کرد و عاقبت در مقابل الحال من تسلیم شد و گفت : صدای گریهء گرسنگی زن و فرزندانم را تاب نیاوردم و از خانه بیرون زدم بدین امید که شاید خدا فرجی کند و گشایشی مرحمت فرماید . بغضی که در گلویم نشسته بود ترکید و اشک ، پهنای صورتم را گرفت . آن یک دینار را به مقداد دادم و گفتم : تو از من نیازمندتری .
از شرم دستهای تهی به خانه بازنگشتم ، به مسجد پناه بردم ، نماز را به پیامبر اقتدا کردم . پس از فراغت از نما پیامبر دستم را گرفت و به من فرمود : علی جان ! مرا به خانه ات مهمان می کنی ؟ چه می گفتم ؟ پیامبر خود طالب تشرف بود و ما جز گرسنگی در خانه نداشتیم . سکوت تنها یاور شرمساری من بود که در آن لحظه هیچ کلام به کار نمی آمد ، پیامبر سوال خویش را مکرر فرمود و اضافه کرد : یا بگو که بیایم یا بگو که نیایم ، چرا سکوت می کنی ؟ دل را به دریای خُلق محمدی زدم و گفتم : شرمسارم ولی بیائید .
دست در دست پیامبر روانهء خانه شدیم و من تمام راه نه از گرما که از شدت شرم ، عرق می ریختم . رفته بودم که برای سفرهء خالی طعام بیاورم و اکنون مهمان می آوردم . وقتی به خانه آمدیم قامت تو در محراب افراشته بود و از کاسه ای در کنار سجادهء تو ، بخار مطبوع طعام بر می خاست . طعامی که یقین دنیائی نبود . تو بر پدرت و من سلام کردی و به استقبال آمدی . پیامبر تو را در آغوش گرفت ، دست بر سر و رویت کشید و گفت : چگونه ای دخترم ؟ تو دو روز تمام گرسنگی کشیده بودی و شاهد گرسنگی کودکانت بودی ، رنگ رویت از ضعف زرد بود و در پاهایت توان ایستادن نبود ، اما گفتی : خوبم پدر . بسیار خوبم . وای که تو چه صبور و مهربان بودی .
من گفتم : این از کجاست فاطمه جان ؟ به جای تو پدرت پاسخ فرمود : این بدل آن یک دینار توست که به مقداد بخشیدی ، تازه این غذای بهشتی ، جزای دنیای توست ، باش تا پاداش آخرت . سپس اشک در چشمان پدرت نشست و فرمود : شکر خدای را که تو را به منزلهء زکریا و فاطمه ام را به منزلهء مریم ساخت که برایشان از بهشت طعام می آمد .
تو در خانهء من اینگونه صبوری کردی و دم بر نیاوردی . من چگونه می توانم فراق چون تو مهربانی را تحمل کنم ؟
بیش از یک ماه از عقدمان می گذشت و من هنوز تو را در خانه ام نداشتم و شرم می کردم از اینکه در این باره با پدرت سخن بگویم . یک روز برادرم عقیل به خانه مان آمد و گفت : برادر ! چرا فاطمه را از پدرش نمی خواهی تا زندگی تان سر و سامان بگیرد و چشم ما و دوستان به وصلت شما روشنی پذیرد . گفتم : اشتیاق من در این باره کم نیست ، اما حیا می کنم تا با پیامبر در میان بگذارم .
عقیل مرا سوگند داد که برخیزم م با او به ختنهء شما بیایم و ترا از پدرت بخواهم . د ر راه با ام یمین و ام سلمه مواجه شدم ، آنها گفتند : این کار را به ما بسپارید که زنان اموری اینچنین را بهتر کارسازی می کنند . ما در پشت در ایستادیم و آنان پیام آوردند که پیامبر تو را فرامی خواند . من حیادار و شرمسار ، پیش رفتم و در کنار پیامبر نشستم . پیامبر مهر آمیز فرمود : علی جان ! می خواهی فاطمه را به تو بسپارم ؟ گفتم : بله ، سر و جانم به فدایت . فرمود : با همهء میل و اشتیاقم علی جان ! هم امشب یک مهمانی مختصر بگیر و همسرت را ببر .
سعد ، گوسفندی هدیه کرد ، تنی چند از صحابی ذرت آوردند ، من هم با ده درهمی که پیامبر به من داده بود و روغن و کشک و خرما خریدم و سفره ای گسترده شد . پیامبر فرمود : برو و هرکه را می خواهی دعوت کن . اما خانه کوچک است ، بگو که ده نفر ـ ده نفر بیایند غذا بخورند و جایشان را به دیگران بدهند . من به مسجد رفتم و هرکه را دیدم دعوت کردم ، بزودی خبر به دیگران رسید و جمعیت از گوشه و کنار مدینه راهی ضیافت شد . پیامبر در کنار ظرف غذا نشسته بود و با دستهای مبارکش برای مهمانان غذا می کشید ، صدها نفر آمدند و خوردند و رفتند و غذا به برکت دستهای پیامبر ، هیچ کم نیامد .
بعد برای من و تو غذا کشید و کنار نهاد . وقتی مهمانان همه رفتند ، تو را و مرا فراخواند ، دستهایمان را اول بر سینه اش نهاد و بعد در دستهای هم . میان چشم های هر دو مان بوسه داد و به من فرمود : علی جان ! همسرت خوب همسری است . و به تو فرمود : فاطمه جان ! شوهرت خوب شوهری است . دخترم مبادا نگران باشی از فقر شوهرت . فقر برای من و اهل بیت من مایهء افتخار است . دخترم مبادا که از شویت نافرمانی کنی ، شوهرت ، مسلملن ترین ، عالم ترین و حلیم ترین خلق روی زمین است . دخترم ذخایر دنیا و آخرت را بر پدرت عرضه کردند ، بی آنکه هیچ از مقامش در نزد خداوند بکاهند ، اما من نپذیرفتم و تن به مال و ثروت ندادم . دخترم ! قدر علی را بدان . و مرا به خلوت برد و فرمود : علی جان ! با فاطمه ام مهربان باش . با او نیکی کن . به او محبت کن که او پارهء تن من است و من به ملالت او ملول میشوم و به شادی اش مسرور . شما دو تن را به خدا می سپارم و او را بر شما خلیفه می گردانم . ما را تنها گذاشت ، در را بست و از پشت در نیز ما را دعا فرمود : خداوند شما و نسل شما را پاکیزه گرداند ، من دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما و و به خدایتان می سپارم . من که در زندگی از تو جز مهر و لطف و وفا ندیدم خدا کند که دل تو نیز از من نا خشنود نباشد .
تو را از آنجا که مادر پدر بودی ، پیامبر میخواست که نزدیک خویش ببیند . می خواست که خانه ای در نزدیکی او داشته باشیم تا هر روز چشمش به دیدار تو روشن شود و چشم من به زیارت او . حارث بن نعمان چند خانه در مدینه داشت ، همه را در طبق اخلاص نهاد و نزدیکترنش را پیامبر برگزید و او را دعا فرمود . و ما به خانه ای در جوار پایمبر فرود آمدیم سنت نبوی کارها را میان من و تو تقسیم کرد و مرز این تقسیم را درب خانه قرار داد . کارهای داخل خانه بر دوش تو قرار گرفت و کارهای بیرون بر عهدهء من . اما تو حیف بودی برای کار کردن و آنهمه کار ، وجود نازکت را می آزرد . رُفت و روی خانه ، شستشوی لباس ، پختن غذا و نان ، آسیا کردن گندم و ... وقتی در کنار روزه های پی در پی و عبادتهای شبانه تو قرار می گرفت ، توانت را می گرفت و خسته ات می کرد . وقتی چشمم به تاول دستهای تو افتاد ، دلم آتش گرفت ، گفتم : بیا به نزد پیامبر برویم و از او خدمتکاری تقاضا کنیم . رفتیم ، امادست پیامبر از ما تنگ تر بود ، ولی انگار «نه» گفتن به تقاضا در قاموس پیامبر نبود ، به تو تسبیحی آموخت که پس از آن کارها سهل می نمود و گره ها گشاده :
« پس از هر نماز ۳۴بار الله اکبر بگوئید و خدا را به بزرگی یاد کنید ، ۳۳بار الحمدلله بگوئید و سپاس او را بگذارید و ۳۳مرتبه خدا را تنزیه کنید و سبحان الله بگوئید . »
و پس از آن اینگونه تسبیح به نام تو شهرت یافت که تو بانی این فیض و مجرای آن به سوی خلایق شدی و والله که خانهء تو خانه سکینه و آرامش بود و من هرگاه به خانه در می آمدم ، یک نگاه تو ، تمامی غم ها و غصه ها را از دلم می زدود . کوله بار جهاد به دست تو بسته می شد ، جراحت سنگین جنگ ها به دست تو التیام می یافت و حتی خون شمشیرهای من و پیامبر با دست های مبارک تو شستشو می گشت . ومن کلام پیامبر را در زندگی با تو ، بیشتر و بهتر از هر کس دیگر دریافتم که فرمود :
« جهاد زن ، خوب همسر داری است . »
و چه کسی می تواند نقش تو را در استحکام گامهای من و قوت بازوهای من و صلابت شمشیرهای من انکار کند ؟ تو اگر نبودی من با چه کسی میتوانستم زندگی کنم ؟ جز دل آسمانی تو کدام آشیانِِ دلی می توانست روح مرا در خویش جای دهد ؟ و جز من چه کسی می تواند قدر و منزلت تو را بشناسد که نه سال تمام با تو زندگی کرده ام و جز صفات الهی و خلق محمدی هیچ از تو ندیده ام ؟
روح تو آنقدر بزگ بود که در ازدواج ، شفاعت پیروانت را به کابین طلبیدی و خداوند بر این مهر صحه گذاشت . کلام تو وحی محض بود و رفتار تو عین سنت . تو خود ملاک ضابطه بودی . تو با هیچ معیاری سنجیده نمی شدی . تو خود محک بودی ، شاهین سنجش بودی . عفت ، از تو نشات می گرفت ، حیا ، وام دار تو بود ، تقوی آن بود که تو داشتی ، روزه آن بود که تو می گرفتی ، نماز آن بود که تو می خواندی ، عمل صالح آن بود که تو می کردی ، چشم نجابت به تو بود و نگاه پاکدامنی ، خیره به رفتار تو تو . تو زنانگی پای درس تو می نشست و خانمی از تو سرمشق می گرفت .
یادم نمی رود آن روز را که رسول خدا در مسجد میان اصحاب از ما سوال کرد :
برترین چیز برای زن چیست ؟
و ما همه ماندیم . حتی من که متصل به منزل وحی بودم ماندم ، آمدم از تو سوال کردم و پاسخ تو را پیش پیامبر بردم .
ـ بهترین چیز برای زن آن است که نه مردی او را ببیند و نه او مردی را .
پیامبر به فراست دریافت که این کشف ، کشف من نیست ، کشف فاطمی است .
گفت : این پاسخ از آن کیست ؟
گفتم : دخترتان فاطمه .
با تبسمی ملیح فرمود : حقا که پارهء تن من است .
فاطمه جان ! آنچه از دست من رفته است ، پارهء تن رسول الله است حضور تو مرهمی بود بر جراحت فقدان رسول .
اما ... اکنون من اینهمه تنهائی را کجا ببرم ؟
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
مادر ! اگرچه تو در زمان حیات پیامبر هم سختی بسیار کشیدی ، اما در مقایسه با ظلمت بعد از وفات آن روزها ، روزهای خوشی و خوبی و روشنی بود . اگرچه تو و پدرم پا به پای پیامبر ، آسیب دیدید ، شکنجه شدید و رنج بردی ، اما چشمتان مدام به پرچم اسلام بود که لحظه به لحظه بالاتر میرفت و سایه اش نفس به نفس گسترده تر می شد .
اگرچه روزها و شب ها می گذشت و کمترین خوراک مرسوم یک لقمه نان جو هم به دهانتان نمی رسید و پوستتان بیش از پیش به استخوان می چسبید ، اما رشد اسلام را به چشم می دیدید و می دیدید که کودک اسلام استخوان می ترکاند ، می بالد و خون در رگهایش جریان می یابد .
اگرچه سالها و سالها زیر اندازتان ، رختخوابتان ، سفرهء شترتان و همهء دارائی تان یک تکه پوست گوسفند دباغی شده بود که همه کاری می کرد . اگرچه زندگی تان سراسر جنگ و دفاع بود و هنوز پدر از جنگی نیامده ، عرق از تن نسترده و خون از شمشیر نشسته راهی جنگ دیگری می شد و جبهه ای دیگر را رهبری می کرد . اما دلخوشی تان به این بود که پیامبر هست و ابرهای تیرهء جهل و کفر با سر پنجه های نورانی شما کنار می رود و لحظه به لحظه خورشید اسلام نمایان تر می شود .
مگر خود من در سال جنگ خندق به دنیا نیامدم ؟! مگر سختی حاکم نبود ؟ مگر مشقت دامن نگسترده بود ؟ مگر رنج پلاس خود را نگشوده بود ؟ چرا ، ولی یک جملهء افتخار آمیز پیامبر همهء سختی ها را می زدود :
ضَربَةُ عَلیّ یَومَ الخَندق اَفضَلُ مِن عِبادَةِالثَّقَلین .یک ضربت علی در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است .
آری . امروز روز اندوه است ، آن روزها ، ایام شادکامی . پیامبر دست های ما را می گرفت ، من و حسن پا بر پای پیامبر می گذاشتیم و بعد زانوان او و بعد رانهای او و بعد شکم او و بعد سینهء او و او مرتب می گفت : بالاتر بیائید نور چشمان من . بالاتر بیائید . و بعد لبش را بر لبهای ما می گذاشت ، حلاوت دهانش را به کام ما می ریخت و مدام می گفت :
خدایا ! چقدر من این حسن و حسین را دوست دارم . ما را بر پشت خود می نشاند ، چهار دست و پا بر روی زمین راه می رفت و می کفت : چه مرکب خوبی و چه سوارکاران خوبی !
گاهی که مرا در کوچه می دید من از دستش به بازی می گریختم و او تا مرا نمی گرفت ، آرام نمی گرفت ، دستی به زیر چانه ام و دستی به پشت سرم و لب هایش را بر لبهایم می فشرد :
ـ وای چقدر من این حسین را دوست دارم .
من و حسن را به کشتی وا می داشت و حسن را بر علیه من تشویق و تشجیع می کرد : تو گفتی : پدر جان ! بزرگتر را بر علیه کوچکتر تشویق می کنی ؟ او غنچهء لبهایش به خنده گشوده شد و فرمود : جبرئیل آن سوی تر ایستاده و حسین را تشویق میکند ، حسن بی مشوق مانده است .
به مسجد می رفتیم ، پیامبر را در سجده می یافتیم ، به بازی بر پشتش می نشستیم ، انگار که عرش را طی می کنیم و او آنقدر در سجود می ماند و مامومین را را نگاه می داشت ، تا ما خود پائین می آمدیم . مأمومین پس از نماز می پرسیدند : در حالت سجود جبرئیل آمده بود ؟ وحی نازل می شد ؟
ـ محبوب تر از جبرئیل .شیرین تر از وحی .
پیامبر بر منبر بود ، راه پیش پای ما خود به خود باز می شد ، از منبر بالا می رفتیم و به گردن پیامبر می آویختیم . آنقدر که برق خلخالهای پایمان را حتی ته نشین های مسجد می دیدند . و پیامبر بهانه ای می یافت و مکرر تأکید می کرد : من این خاندان را دوست دارم ، هرکه اینان دوست بدارد ، دوست من است و هرکه اینان را بیازارد ، دشمن من .
من و حسن و تو و پدر رفته بودیم به خانهء پیامبر ، بر در خانه ایستاده بودیم که پیامبر از در آمد و در منظر همگان عبای خیبریش را بر سر ما سایبان کرد و فرمود :
ـ من با دشمنان شما در جنگم و با دوستان شما در صلح .
آن روزها ، روزهای خوشی ما بود مادر ! کسی آن روزها را ناخوش می انگارد که این روزها را ندیده باشد . پیامبر همیشه از پدرمان بسیار سخن گفته بود ، روزی نبود که پیامبر پنجره ای تازه را رو به آفتاب علی نگشاید . یک روز در ملأ عام به پدر فرمود :
ـ یا عَلی ! حُبُّکَ ایمانَ وَ بُغضُکَ نِفاق .ای علی دوستی تو ایمان است و دشمنی تو نفاق .
روز دیگر در منظر عموم پدر را مخاطب می ساخت :
ـ یا عَلی ! أَنتَ صِراطُ المُستَقیم . ای علی صراط مستقیم تو ئی .
یا عَلی اِنَّ الحَقَّ مَعََکَ وَ الحَقُّ عَلی لِسانِکَ وَ فی قَلبِکَ وَ بَینَ عَینَیکَ . ای علی ! حق همیشه با توست ، بر زبان توست ، در قلب توست و بین دیدگان توست .
روز دیگر در پیش چشم همگان به پدر می فرمود :
ـ یا عَلی أنتَ بِمَنزِلَةِ الکَعبه
ای علی ! تو به خانهء خدا می مانی ، تو هم شأن کعبه ای .
ـ یا عَلی أنتَ قَسیمُ الجَنَّةِ وَ النّار
ای علی ! تو قسمت کنندهء بهشت و جهنمی . بهشتیان و جهنمیان به اشارهء تو معلوم می شوند .
گاه دیگر که پدر بود یا نبود ، به مردم می فرمود :
ـ حِزبُ علیّ حِزبُ الله وَ حِزبُ أعدائِه حِزبُ الشَّیطان
حزب علیحزب الله است و حزب دشمنان او حزب شیطان
ـ عَلیُّ حَبلُ المَتین
علی ریسمان محکم الهی است .
ـ عَلّیُ رایَتُ الهُدی .
علی پرچم هدایت است .
اینها پرچم های افتخاری بود که یکی پس از دیگری به دست مبارک پیامبر بر بام خانه مان نصب می شد .
اما پیامبر باز هم می هراسید ، پیامبر در همه عمرش فقط از یک چیز می ترسید و آن این بود که پس از مرگش آتشی بیاید و بخواهد این پرچم ها را بسوزاند . وغدیر برکه ای بود که پیامبر می خواست آتش های پیش بینی را با آن خاموش کند . و حجفه جائی بود که خدا می خواست به مردم بفهماند که دین بی رهبری معصوم ناقص است و اسلام بی ولایت علی اسلام نیست .
وقتی پیامبر روشن و آشکار تأکید کرد : هرکه دل به نبوت من سپرده است ، پس از من باید به ولایت علی بسپارد . هرکه به دست من مسلمان شده است بداند که پس از من اسلام در دست علی است . پرچم رهبری و ولایت از این پس ، به علی سپرده می شود .
خداوند به او فرمود : اگر این را نگفته بودی ، پیام من را به خلایق نرسانده بودی و نبوت را به پایان نبرده بودی .
و خداوند وقتی تکلیف ولایت و خلافت ، پس از پیامبر را روشن کرد به مردم فرمود :
ـ امروز دین شما را کامل کردم ، نعمت را بر شما تمام کردم و از اسلامتان راضی شدم .
مادر ! آن روزها اگرچه سخت بود اما پدر بر بالای دستهای پیامبر بود و تو بر روی دیدگانش .
اولین ابرهای تیره زمانی آشکار شد که پیامبر در بستر ارتحال افتاد . هرکس حقی بر ذمهء من دارد یا بگیرد یا حلال کند . من این را از شما میخواهم تا در دیدار با خداوند آسوده خاطر باشم . تکرار می کنم من عازم دیار باقی ام . اگر کسی را آزرده ام ، اگر به کسی بدهکارم ، اگر حق کسی بر عهدهء من است ، برخیزد و بستاند .
ـ یا رسول الله ! من سه درهم از شما طلبکارم . ای فضل ! بیا سه درهم به این مرد بده . یا رسول الله من سه درهم در مال خدا خیانت کرده ام .
ـ چرا چنین کردی برادر ؟ به آن نیازمند بودم .
ـ ای فضل برخیز و سه درهم از این مرد بستان .
ـ یا رسول الله ! زمانی تازیانه ای که بر شتر می نواختید ، به سهو بر شکم من اصابت کرد . ای فضل ! برو آن تازیانه را بیاور تا این مرد قصاص کند . یا رسول الله ! شکم من آن زمان که به تازیانهء شما خورد عریان بود ، باید شما هم ... بیا برادرم ! این هم شکم عریان من . حق خود را بستان . ای وای . بریده باد دستی که بخواهد تن مبارک پیامبر را بیازارد . می خواستم یک بار دیگر ـ شاید بار آخر ـ اندام مقدستان را زیارت کنم . می خواستم سر و چشم و لبهایم را با زلال نبوت ، متبرک کنم . می خواستم تنها کسی باشم که در این زمان بوسه بر خورشید می زنم .
ـ خدا تو را بیامرزد ، پس هیچ کس دیگر حقی بر گردن من ندارد ، من با خیال آسوده عزیمت کنم ؟
مسجد غرق ضجه شد و همه عزیمت پیامبر را ماتم گرفتند ، اما فردای آن روز هنوز پیامبر زنده بود که نماز را به ابو بکر اقتدا کردند .
ـ ابو بکر را گفته بودم با اسامه برود ، چرا اینجا مانده است ؟ پیامبر می دانست چرا باید او را روانه کند و هم می دانست که چرا او نرفته است ؟ برای چه مانده است . عایشه به کرات آمده بود و گفته بود که : اجازه بدهید پدرم ابوبکر جای شما نماز بخواند . و چند بار هم حفصه را واسطه کرده بود و پیامبر هر بار گفته بود نه ، گفته بود و دست آخر تشر زده بود :
ـ اِنّکُنَّ لاَنتُنَّ صَواحِبُ یُوسُف . شما همانند زنان یوسف اید .
با این عتاب های سخت باز هم ابوبکر اکنون در محراب ایستده بود .
ـ علی جان بیا زیر بغل مرا بگیر و تا مسجد ببر .
پیامبر با آن حال نزار به مسجد درآمد ، ابوبکر را در میانهء نماز کنار زد و خود در محراب ایستاد ، نه ، نتوانست بایستد ، نشست و نماز را ـ صلاة المضطرین ـ نشسته خواند .
بعد پیامبر ، پدرم علی را احضار کرد تا آخرین وصایای خویش را به او بگوید . عایشه و حفصه با شنیدن این کلام به دنبال پدران خویش ابوبکر و عمر فرستادند و پیامبر با دیدن آندو چهره در هم کشید و گفت :
ـ فَاِن تَکُ لی حاجَة اَبعَثُ اِلَیکم . اگر نیازی به شما بود ، خبرتان می کنم .
مادر ! اولین ابرهای تیرهء فتنه زمانی آشکار شد که پیامبر در بستر ارتحال افتاد .
پیامبر فرمان داد : کاغذی بیاورید تا رهنمای مکتوبی برایتان بگذارم تا پس از مرگ من گمراه نشوید .
معلوم بود پیامبر در چه مورد می خواهد سند بگذارد ، عمر ممانعت کرد و کاش فقط ممانعت می کرد ، فریاد زد :
ـ اِنَّ الرَّجُلَ لَیَجُر . وَ َحسبُنا کِتابَ الله . این مرد هذیان می گوید . و کتاب خدا برای ما کافیست .
پدرت را می گفت ، جدمان را پیامبر را . داغت تازه می شود ، اما این نسبت را به کسی می داد که وحی مطلق بود ، خدا در بارهء او تصریح کرده بود :
ـ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوی ، اِن هُوَ اِلاّ وَحیٌ یوُحی .
پیامبر جز به زبان وحی سخن نمی گوید ، جز به دستور خدا حرف نمی زند و جز حرف خدا منتقل نمی کند . پیامبر به شنیدن این حرف دلش شکست و اشک در چشمانش نشست ولی ماجرا را پی نگرفت . « پنجهء انکاری که می تواند حنجرهء وحی را بفشرد ، اغذ را بهتر می تواند مچاله کند . »
مادر نگو که « مصیبتی چون مصیبت تو نیست » . « لا یَومَ کَیَومُکَ یا اَبا عَبدِالله . »
قصهء مصیبت من اگرچه در عاشورا به اوج می رسد اما از اینجا آغاز می شود . آن خطی که در عاشورا مقابل من قرار می گیرد ، آغاز انشعابش از اینجاست .
پیامبر در گوشت چیزی گفت که چون ابر بهاری گریستی و چیز دیگری گفت که چون غنچهء سحری شکفتّ شدی .
از خبرقطعی ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت دلت را تسکین داد . آری شهادتت ، مصیبتهای تو را تمام می کند اما مصیبت های تازه ای می آفریند ، آری تو آسوده می شوی ، اما بال دیگر ما نیز کنده می شود .
پس از تو و پیامبر ، اسلام دیگر قدرت بال گشادن نمی یابد . پیامبر با دیدن آن نافرمانی ، دستور داد اتاق را خلوت کنند . همه جز اهل بیت بروند . تو وپدر ماندید . من و حسن و زینب و ام کلثوم . به ام سلمه هم فرمان داد که بر در اتاق بایستد تا کسی داخل نشود . به پدر فرمود : علی جان ! نزدیکتر بیا ، نزدیکتر . بعد دست تو و پدر را گرفت و بر سینهء خود نهاد . انگار دست های شما مرهم غم های تمام عالم بود . خواست سخن بگوید اما گریه امانش نداد . تو هم گریستی و پدر هم گریست و ما کودکان هم . ، همه شیون کردیم .
تو گفتی : ای رسول خدا ! ای پدر ! ای پیامبر ! گریه ات قلبم را تکه تکه می کند و جگرم را می سوزاند . ای سرور و سالار انبیاء ! ای امین پروردگار ! ای رسول حق ! ای حبیب خدا و پیامبر خدا . پس از تو با فرزندانت چه خواهند کرد ؟ چه ذلتی پس از تو بر ما فرود خواهد آمد ؟ پس از تو چه کسی می تواند برای علی برادر و برای دین تو یاور باشد ؟ وحی خدا پس از تو چه خواهد شد ؟
و باز هم گریستی آنچنان که گریه شانه هایت را می لرزاند و لباس هایت را تر می کرد . خود را بی اختیار به روی پدر انداختی و او را پیوسته بوسیدی ، سر و روی و چشم و دست و دهان و محاسن . انگار می خواستی پیش از رفتنش بیشترین یادگار بوسه را داشته باشی . اشک های تو پیامبر در هم می آمیخت و پیانبر هی سخت تر تو را در آغوش می فشرد .
پدر هم بی تاب شده بود و ما کودکان بی تاب تر . همه می خواستیم از گُلی که تا لحظه ای دیگر از پیش ما می رفت بیشترین رایحه را استشمام کنیم . هیچ کدام به خود نبودیم ، پدر که مظهر وقار و متانت است خود را به روی پیامبر انداخته بود و هق هق گریه تمام بدنش را می لرزاند ، انگار کوهی به لرزه در آمده بود .
پیامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود : برادرم ! ای ابوالحسن ! این امانت خدا و رسول خداست در دست تو . این امانت را خوب حفظ کن . ای علی ! والله که این دختر سالار زنان بهشت است . دستهای منزلت مریم کبری به پای او نمی رسد . علی جان ! سوگند به خدا من به این مقام و مرتبت نرسیدم مگر که آنچه برای خود از خدا خواستم ، برای او هم خواستم و خدا عنایت فرمود . علی جان ! فاطمه هرچه بگوید ، کلام من است ، کلام وحی است ، کلام جبرئیل است . علی جان ! رضای من و خدا و ملائک در گروی رضای فاطمه است . وای برکسی که به دخترم فاطمه ستم کند ، وای بر کسی که حرمت او را بشکند ، وای برکسی که حق او را ضایع کند . و بعد به کرا سر و روی تو را بوسید و فرمود : پدرت فدای تو فاطمه جان .
انگار پیامبر به روشنی می دید که چه بر سر دخترش می آید و با اهل بیتش چگونه رفتار می شود . نه فقط چشم و رو و محاسن که ملحفهء پیامبر نیز تماماْ از اشک تر شده بود .
من و حسن بی تاب خود را به روی پاهای پیامبر انداختیم و با اشک هایمان پاهایش را شستشو دادیم و آنها را به کرات بوئیدیم و بوسیدیم و در آغوش فشردیم . پدر خواست به رعایت حال پیامبر ما را از روی او برادرد ، اما پیامبر نگذاشت : رهایشان کن ، بگذار مرا ببویند ، بگذار من ببویمشان ، بگذار آخرین بهره هایمان را از هم بگیریم ، آخرین دیدارهایمان را بکنیم . پس از این بر این دو سختی بسیار خواهد رسید و مصیبت و حادثه ، احاطه شان خواهد کرد . خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا .
خدایا ! این دو را پس از این به تو می سپارم و به مومنان صالحت . تنها زبانی که در آن لحظه به کار می آمد اشک بود که بی وقفه می آمد و چون شمع آبمان می کرد .
علی ، عمود استوار حیاتمان بر پا ایستاد و در عین حال که خود در طوفان این حادثه می لرزید ، دعا کرد : خدا اجرتان را در مصیبت فقدان پیامبرتان زیاده گرداند ، خدای متعال رسول گرامی اش را با خود برد . فغان همه مان به آسمان بلند شد . تو دائم می گفتی :
ـ یا ابتاه ! یا ابتاه !
و ما فریاد می زدیم :
ـ یا جَدّاه ! یا جَدّاه !
و پدر که اسوهء صبوری بود ، اشک می ریخت و زمزمه می کرد :
ـ یا رَسول الله ! یا خَیرَ خَلقِ الله !
پدر به غسل و حنوط و کفن مشغول شد ، تو که می دانستی چه خورشیدی رفته است و چه ظلمتی در راه است ، فقط گریه می کردی . و ما که سوز موذی سرمای بیرون از لای درهای بسته ، تن هایمان را می گزید و از وقایعی شوم خبرمان می داد ، فغان و شیون می کردیم .
در خانه پیکر مبارک برترین خلق جهان بر روی زمین بود و در بیرون خانه های و هوی جنگ قدرت بر آسمان .و معلوم نبود آنچه که بیشتر جگر تو را می سوزاند حادثهء درون خانه بود یا حوادث بیرون خانه ، یا هر دو .
هرچه بود حق با تو بود در گریستن . آنچه پیامبر ، پدر تو و همهء مونان خالص از ابتدای تولد اسلام ، رشته بودید ، در بیرونِ در پنبه می شد .
ولی من نمی دانم اکنون در کدام مصیبت گریه کنم ، در مصیبت غربت اسلام ؟ مظلومیت پدر ؟ رحلت پیامبر ؟ یا شهادت تو ؟ این مرثیهء تو در سوگ پدر هیچ گاه از خاطرم نمی رود :
قَلَّ صَبری وَ بانَ عَنّی عَزائی بَعدَ فَقدی لِخاتَمِ الاَنبِیاء . در فقدان خاتم الانبیاء صبرم کم شده و عزایم نمایان .
عَین یا عَینُ اسکَبی الدّمع سحا وَیکَ لا تَبخلی بِفَیضِ الدِماء . ای دیده باران اشک فروریز و از اشک خونین دریغ نکن .
یا رَسُول الله یا خِیرة الله وَ کَهفِ الاَیتامِ و الضُّعَفاء . ای فرستادهء خدا و برگزیدهء حق و ای پناهگاه یتیمان و ضعیفان .
لَو تَریَ المَنبَرُ الذّی کُنتَ تَعلُوه عَلاه الظَلّام بَعدَ الضیاء . اگر می دیدی منبری که تو بر بام آن می نشستی ، از پس روشنی ها ، در چه ظلمتی فرو رفته و چه تیرگی غریبی آن را فرا گرفته .
یا اِلهی عَجّل وَفاتی سَریعاْ قَد بَغضتُ الحَیاة یا مولائی . ای خدای من ! مولای من ! مرگم را برسان که من با زندگی قهر کرده ام .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
وا اَبَتاه ! وا اصَفّیاه ! وا مُحَمَّداه ! وا اَبَالقاسِماه ! وا رَبیعَ الاَرامل و الیَتامی ...
رَفَعتَ قُوّتی وَ خانَنی جَلدی وَ شَمَت بی عَدُّوی وَ الکَمَدُ قاتِلی . یا اَبَتاه ! بَقیتُ و الله وَحیده وَ حیرانه فَریدة فَقَدِ انخَمَد صَوتی ! وَانقَطَع ظَهری وَ تَنَّغَصَ عَیشی وَ تَکَدَّرَ دَهری ...
پدر جان ! قبله ومحراب پس از تو چه خواهد شد ؟ بابا ! چه کسی به داد دختر عزیز مرده ات خواهد رسید ؟ پدر جان ! توانم رفته است ، شکیبائی ام تمام شده است . دشمن شاد شده ام پدر ! دشمن به شماتتم ایستاده است . رنج و اندوهی کشنده کمر به قتلم بسته است .
پدر جان ! یکه و تنها مانده ام و در کار خود حیران و سرگردان . پدر جان صدایم ته افتاده است و پشتم شکسته است و زندگی ام در هم ریخته است و روزگارم سیاه شده است . پدر جان ! پدر جان ! پس از تو در این وحشت فراگیر مونسی نمی یابم . کسی نیست که گریه ام را آرام کند و یاور این ضعف و درماندگی ام گردد .
پدر جان ! پس از تو قرآن محکم و مهبط جبرئیل و مکان میکائیل غریب شد .
پدر جان ! پس از تو زمانه میل به ادبار یافت ، دنیا دگرگون شد و درهای پشت سرم قفل خورد .
پدر جان ! دنیا بعد از تو نفرت برانگیز است و تا نفسم قطع نشود گریه ام بر تو قطع نمی شود .
پدر جان ! گذشت زمان و حائل خاک ، اندوهم را کم و کهنه نمی کند ، هر لحظه زخم فراق تو تازه است و غم دوری تو نو . به خدا که قلب من عاشقی سر سخت است .
این غم غمی است که هر روز زیادتر می شود و هیچ گاه از میان نمی رود .
این فاجعه همیشه بر من گران است و این گریه همیشه تازه است و آسایش برای همیشه رخت بر بسته است . آن دلی که بتواند در عزا و مصیبت تو صبور باشد به حق دلی پر طاقت است .
پدر جان ! با رفتن تو نور از دنیا رفته است و گلهای دنیا پژمرده شده اند .
پدر جان ! اندوه فراق تو تا قیامت خوراک من است .
پدر جان ! تو که رفتی انگار حلم و اغماض هم از وجود من دور شد .
پدر جان ! یتیمان و بیوه زنان پس از تو که را دارند ؟
پدر جان ! این امت پس از تو تا قیامت به که دلخوش باشد ؟
پدر جان ! بعد از تو ما درمانده شدیم .
پدر جان ! بعد از تو مردم از ما روی بر گرداندند .
پدر جان ! ما به واسطهء تو محترم بودیم در میان مردم و نه اینچنین خوار و درمانده .
پدر جان ! چه اشکی است که در فراق تو ریخته نمی شود ؟ و چه حزنی است که پس از تو استمرار نمی یابد ؟
پدر جان ! بعد از تو کدام مژه با خواب آشنا می شود ؟ تو بهار دین بودی و نور انبیاء .
در شگفتم که چرا کوه ها در عم تو از هم نمی پاشند و دریاها در خویش فرو نمی روند . و زمین به لرزه در نمی آید .
پدر جان ! من اینک آماج تیرهای سهمگین مصیبت شده ام .
مصیبتی که کم نبود ، کوچک نبود ، ساده نبود ، تحمل کردنی نبود . مصیبت طاقت سوزی که آمد و آمد و در خانهء مرا کوبید .
پدر جان ! مصیبتی که اشک فرشتگان خدا را در آورد . و افلاک را از حرکت باز داشت .
پدر جان ! پس از تو منبرت را وحشت فراگرفته است . و محرابت از مناجات تهی شده است .
اما قبر تو خوشحال است که چون توئی را در خویش جا داده است . و بهشت در خویش نمی گنجد که همیشه مشتاق تو و دعای تو و نماز تو بوده است .
پدر جان ! هرجا که نور حضور تو دامن گسترده بود ، اکنون غرق در تاریکی است .
پدر جان ! این مصیبت مصیبتی است که فقط با رسیدن به تو التیام می یابد .
پدر جان ! آن علی ، آن ابوالحسنی که محل اعتماد و اطمینان تو بود ، پدر حسن و حسین تو بود ، نزدیکترین یاور و بهترین دوست تو بود ، همان که در کوچکی در دامنت پرورده بودی و در بزرگی برادرش خوانده بودی ، همان که شیرین ترین همدل و همراه تو بود ، همان که اولین مومن ، مهاجر و بهترین یاور تو بود ، او اکنون سخت تنها شده است و در مصیبت جانکاه عزیز از دست رفته اش بی تاب است .
آری پدر جان ! مصیبت ، مصیبت از دست دادن عزیز ، ما را احاطه کرده است ، اشک و آه ، قاتل ما شده است و اندوه ، گریبنمان را سخت چسبیده است .
چه کنم پدر ؟
صبرم در سوگ تو کم شده است و تسلی از من فاصله گرفته است .
چشم ! ای چشم ببار . وای بر تو اگر از بارش خون دریغ کنی .
ای رسول و برگزیدهء حق ! ای پناهگاه یتیمان و ضعیفان .
کوه ها و وحوش و پرندگان و زمین همه به تبع آسمان بر تو گریستند .
آقای من ! حجون و رکن و مشعر و بطحاء گریستند .
محراب و درس قرآن صبح و شام ، ضجه زدند و شیون کردند . و اسلام بر تو گریست ، اسلامی که با رفتن تو غریب شد ، کاش منبرت را می دیدی ، منبری که تو از آن بالا می رفتی ، اکنون ظلمت از آن بالا می رود .
خدایا . مرگم را برسان که من از حیات ، بریده ام .
پدر جان ! زندگی بی تو خالی است ، حیات بدون تو مرگ است روشنی بی تو ظلمت .
آنکه گمشده ای دارد ، همه جا به دنبال او می گردد ، همه جا را خالی از احساس می کند ، پدر جان ! من جانم را گم کرده ام . جگرم را گم کرده ام . قلبم را گم کرده ام .
گفتم شاید یعقوب وار به پراهنت التیام یابم ، همان پیراهنی که علی تو را در آن غسل داده بود ، اما پیراهن خالی ات بوی تو را در شامه ام زنده کرد و بیشتر آتشم زد ، از حال و هوش رفتم آنچنانکه علی خود را شماتت می کرد از اینکه پیراهن را به دست من سپرده است .
بلال بعد از تو اذان نگفت و نمی گفت . به او گفتم : دوست دارم صدای موذن پدرم را بشنوم ، شاید از غم و غربتم کاسته شود .
«الله اکبر » را گه گفت ، گریه امانم را برید .
وقتی نوای اشهد ان محمدا رسول الله در گوش جانم نشست ، صیهه ام آنچنان به آسمان رفت که همه ترسیدند ، جانم به آسمان رفته باشد ، وقتی به هوش آمدم ، هر چه کردم بلال دیگر ادامه نداد گفت : ای دختر رسول خدا بر جان شما می ترسم .
چه کنم پدر ؟ یادت همیشه هست و جای خالی ات با هیچ چیز پر نمی شود .
آنچه فقط از بر می آید این است که بنشینم کنار قبر تو و غربتم را زمزمه کنم :
آنکه شامه اش با تربت احمدی آشنا شده ، چه باک اگر پس از آن هیچ عطر و مشک و غالیه ای را نبوید .
به آنکه پنهانی لایه های زمین گشته است بگو که آیا ضجه و مویه و فغان مرا می شنود ؟
مصیبت و اندوه آنچنان بر من مستولی شده است که اگر پنجه بر گلوی روز می انداخت ، شب می شد .
من در سایه رحمت و حمایت محمد بودم و تا آن دم که این سایه گسترده بود ، من از هیچ چیز نمی ترسیدم .
امروز پر و بالم حتی در مقابل فرومایگان ریخته است و می هراسم از ستم و ظالم را باردایم دفع می کنم . حتی قمریان هم شب هنگام بر شاخصار مصیبت من گریه می کنند و
حزن و اندوه پس از تو ، تنها مونس من است و اشک تنها بالاپوش من .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
غم به جراحت می ماند ، یکباره می آید اما رفتنش التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست . ودر این میانه ، نمک روی زخم و استخوان در لای زخم و زخم بر زخم حکایتی دیگر است . حکایتی که نه میشود گفت و نه میتوان نهفت .
حکایت آتشی که میسوزاند ، خاکستر میکند اما دود ندارد ، یا نباید داشته باشد . مرگ پیامبر برای تو تنهامرگ یک پدر نبود ، حتی مرگ یک پیامبر نبود ، مرگ پیام بود ، مرگ شمع نبود ، مرگ روشنی بود .
آنکه گفت « حَسبُنَا کِتابَ الله»، کتاب خدا را نمیشناخت . نمیدانست که یکی از دو ثقل به تنهایی ، آفرینش را واژگون میکند . نمیفهمید که با یک بال نه تنها نمیتوان پرید که یک بال ، وبال گردن میشود و امکان راه رفتن بطئی را هم از انسان سلب میکند .
و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام ، کتاب نیست ، کاغذ و نوشتهای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام قبله نیست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام ، خانهی بی صاحبخانه است .
هر کس به خانهی بی صاحبخانه برود ، به یقین گرسنه برمیگردد . مگر آنکه خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب کرده باشد یا کودک و سفیه و مجنون باشد .
تو در مرگ رسول ، هدم رساله را میدیدی و در مرگ پیامبر، نابودی پیام را .
و حق با تو بود ، آنجا که تو ایستاده بودی ، همه چیز پیدا بود . تو از حوادث گذشته و آینده خبر میدادی ، انگار که همه را پیش چشم داری .
خداوند آنچه را که به پیامبر و پدر داده بود ، به تو نیز داده بود ، جز رسالت و امامت .
تو یکبار در پیش پدر آنچنان از عرش و کرسی و ماضی و مستقبل سخن گفتی که پدر شگفتزده به نزد پیامبر شتافت و سخن شنید :
ـ آری او هم میداند آنچه را که ما میدانیم .
هیچکس هم اگر باور نکند، من یقین دارم که جبرئیل پس از پیامبر نیز دل از این خانه نکند و همچنان رابط عرش و فرش باقی ماند.
هماندم که پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همهی فتنههای آتی از پیش چشم تو گذشت که تو آنچنان ضجه زدی و نوای وا محمداه را روانه آسمان کردی.
دستهی پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفهی بنی ساعده به هم گرده خورد و گره در کار اسلام محمدی افکند.
جسد مطهر پیامبر هنوز بر روی زمین بود که ابرهای تیره در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در کنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفهی بنی ساعده متجلی شد.
در لحظهای که هارون کنار موسی به طوری جاودانه بود، مردم در سقیفهی سامری آخرت میفروختند بی آنکه حتی به عوض، دنیا بگیرند. «خَسِرَ الدُّنیا وَ الاخِرَه، ذالک هوَ الخُسرانُ المبین.»
معن بن عدی و عویم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:
ـ حکومت رفت، قدرت رفت.
ـ کجا؟
ـ از جاده سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار.
ـ کاراوانسالار؟
ـ سعد بن عباده
عمر به ابوبکر گفت:
ـ تا دیر نشده بجنبیم.
بر سر راه، ابوعبیده جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند .
در سقیفه ، سعد بن عباده ، عبا پیچیده ، شتر حکومت را در جلوی خود گذاشته بود و با تظاهر به کسالت و بیرغبتی ، آن را به سمت خود میکشید .
وقتی این سه وارد سقیفه شدند ، شتر را – اگر چه مجروح و پی شده – از چنگال انصار بیرون کشیدند و به دندان گرفتند و این در حالی بود که صاحب شتر ، عزادار و داغدار ، افسار و شتر را از یاد برده بود .
عمر طبق مهمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت ، اما ابوبکر به یادش آورد که :
ـ «الرِفقُ هُنا اَبلَغ» . اینجا نرمش بیشتر به کار ما میآید .
و ابوبکر خود ، عنان را در دست گرفت ، از مهاجرین و انصار هر دو تمجید کرد اما مهاجرین را برتر شمرد آنچانکه آنان را شایسته امارت و انصار را شایسته وزارت قلمداد کرد .
بعدها عمر گفت که من در این راه هیچ مکری نیندوخته بودم مگر آنکه ابوبکر مثل آن یا بهتر از آن را به کار برد .
« ماشیءٌ کانَ زَوَّرتُهَ فِی الطَّریق الّا اَتی بِهِ اَو بِاَحسَنَ مِنهُ »
پیامبر پیش از این گفته بود :
« امت من را این دسته از قزیش هلاک خواهند کرد »
پرسیده بودند :
ـ تکلیف مردم در این شرایط چیست ؟
فرموده بود :
ـ ای کاش میتوانستند از آن بر کنار بمانند .
قرار بر این شده بود که ابوبکر ، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند .
ابوبکر بعد از اتمام سخنرانی گفت :
ـ یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت کنید و کار را تمام کنید .
عمر گفت :
ـ نه به خدا ما هیچکدام با وجود شما این کار را نمیکنیم . دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم .
ابوبکر بیدرنگ دست پیش آورد و اول عمر ، و بعد ابوعبیدهی جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت کردند . سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفهی پیامبر بیعت کنند .
پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد .
پدر مبهوت از عباس پرسید :
ـ عمو معنی این تکبیر چیست ؟
عباس گفت :
ـ یعنی آنچه نباید بشود ، شده است .
آنچه پدر کرد ، غفلت و غیبت نبود ، عین حضور بود . در آن لحظه هر کس پیش پیامبر نبود ، غایب بود . غیبت و حضور نسبی است . وقتی که دین خدا بر زمین مانده است ، با دین و در کنار دین بودن ، عین حضور است . هر که نباشد ، دچار وسوسه و دسیسه میشود . کسی که با چراغ و در کنار چراغ است که راه را گم نمیکند .
ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد ، به خاطر کرم شبتابی که نباید خود را به زمین برسانند . ابرهای تیره از سقف سقیفه گذشتند و خانهی پیامبر را احاطه کردند ، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستونهای خانهء پیامبر لرزید .
ـ بیرون بیایید . بیرون بیایید و گرنه همهتان را آتش میزنیم .
صدا ، صدای عمر بود .
تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی ، اما در را نگشودی .
ـ تو را با ما چه کار ؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم .
باز هم فریاد عمر بود :
ـ علی، عباس و بنیهاشم ، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفهء پیغمبر بیعت کنند .
ـ کدام خلیفه ؟ امام و خلیفهء مسلمین که اینجا بالای سر پیغمبر است .
ـ مسلمین با ابوبکر بیعت کردهاند ، در را باز کن و گر نه آتش میزنم .
یک نفر به عمر گفت :
ـ اینکه پشت در ایستاده ، دختر پیغمبر است ، هیچ میفهمی چه میکنی ؟ خانهی رسول الله ...
عمر دوباره نعره کشید :
ـ این خانه را با هر که در آن است ، آتش میزنم .
بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت .
تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور میکردی به کسی که گوشهایش را گرفته میتوان گفت که هدایت چیست ؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است .
در خانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند ، اما هیچ کس به اندازهء تو شایستهء دفاع از حریم پیامبر نبود .
تو حلقهء میان نبوت و ولایت بودی ، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت .
محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده ، پاره تن رسول الله است .
هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که :
ـ فاطِمَةُ بِضعَة مِنّی فَمَن اذاها فقَد آذانی و مَن آذانی فقد آذَ الله . فاطمه پاره تن من است ، هر که او را بیازارد ، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را .
وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت ، عمر، آتش بیار معرکهء ابوبکر ، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت .
مادر ! مرا از عاشورا مترسان . مرا به كربلا دلداري مده .
عاشورا اينجاست ! كربلا اينجاست !
اگر كسي جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر ، خانهي دخترش را آتش بزند ، فرزندان او جرأت ميكنند ، خيمههاي ذراري پيغمبر را آتش بزند .
من بچه نيستم مادر !
شمشيرهايي كه در كربلا به روي برادرم كشيده ميشود ، ساختهء كارگاه سقيفه است . نطفهء اردوگاه ابن سعد در مشيمهء سقيفه منعقد ميشود .
اگر علي اينجا تنها نماند كه حسين در كربلا تنها نميماند .
حسين در كربلا ميخواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است . پيامبري كه تو در خانهء او و در حريم او مورد تعدي قرار گرفتي .
تعدي به حريم فرزند پيامبر سنگينتر است يا نوهي پيامبر ؟
مادر ! در كربلا هيچ زني ميان در و ديوار قرار نميگيرد .
خودت گفتهاي ما حداكثر تازيانه ميخوريم ، امّا ميخ آهنين بدنهايمان را سوراخ نميكند .
مادر ! وقتي تو را از پشت در بيرون كشيدند ، من ميخهاي خونين را ديدم .
نگو گريه نكن مادر ! بايد مرد در اين مصيبت ، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد .
ما سختجاني كردهايم كه تا كنون زنده ماندهايم .
نگو كه روزي سختتر از عاشورا نيست .
در عاشورا كودك ششماهه به شهادت ميرسد ، امّا تو كودك نيامدهات ـ محسنات ـ به شهادت رسيد .
من ديدم كه خودت را در آغوش فضّه انداختي و شنيدم كه به او گفتي :
ـ مرا بگير فضّه كه محسنم را كشتند .
پيش از اين اگر كسي صدايش را در خانهي پيامبر بالا ميبرد ، وحي نازل ميشد كه « پايين بياوريد صدايتان را »
اگر كسي پيامبر را به نام صدا ميكرد ، وحي ميآمد كه « نام پيامبر را با احترام بياوريد . »
هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده ، خانهاش را آتش زدند . آن آتش كه عصر عاشورا به خيمهها ميگيرد ، مبدأش اينجاست .
دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست .
من كربلا را ميان در و ديوار ديدم وقتي كه نالهي تو به آسمان بلند شد .
بعد از اين هيچ كربلايي نميتواند مرا اينقدر بسوزاند .
شايد خدا ميخواهد مرا براي كربلا تمرين دهد تا كاروان اسرا را سرپرستي كنم ، امّا اين چه تمريني است كه از خود مسابقه مشكلتر است ؟
در كربلا دشمن به روشني خيمهي كفر علم ميكند ، امّا اينها با پرچم اسلام آمدند ، گفتند از فتنه ميهراسيم ، فتنه بدتر از اين ؟ ديگر چه ميخواست بشود ؟
كدام انحراف ايجاد نشد ؟ كدام جنايات به وقوع نپيوست ؟ كدام حريم شكسته نشد ؟ كاش كار به همينجا تمام ميشد .
تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند ، تو را كه از سر راه برداشتند ، تازه به خانه ريختند.
پدر كه تو را ديد ، برق غيرت در چشمهاي خشمناكش درخشيد ، خندقوار حمله برد ، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد ، گردن و بينياش را به خاك ماليد و چون شير غرّيد :
ـ اي پسر صحاك ! قسم به خدايي كه محمد را به پيامبري برانگيخت ، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم ، به تو ميفهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعني چه ؟
و باز خندقوار از روي او بلند شد تا خشم ، عنان حلمش را تصاحب نكند .
امّا ... امّا ... تداعياش جگرم را خاكستر ميكند .
امّا به خود نيامدند و از رو نرفتند ، عمر و غلامش قُنفُذ و ابن خزائه و ديگران ، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براي بيعت گرفتن به مسجد ببرند .
ريسمان در گردن خورشيد . طناب بر گلوي حق . مظلوميّت محض .
تو باز نتوانستی تاب بیاوری . خودت نمی توانستی به روی پا بایستی اما امامت را هم نمی توانستی در چنگال دشمنان تنها بگذاری .
خود را با همه جراحت و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی .
ـ من نمی گذارم علی را ببرید .
نمی دانم تازیانه بود ، غلاف یا دسته شمشیر بود ، چه بود ؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد .
انگار نه بازو و پهلوی تو که بر قلب ما می زد ؛ اما ما جز گریه چه می توانستیم بکنیم ؟
و پدر هم که خود در بند بود .
تو از هوش رفتی و پدر را کشان کشان به مسجد بردند . در راه رو به سوی پیامبر برگرداند و گفت :
یَابنَ اُمّ اِنّ القَوم استَضعفونی وَ کادوُا یَقتُلُونَنی .
برادر ! این قوم بر ما مسلط شده اند و دارند مرا می کشند .
یعنی همان کلام هآرون به برادرش موسی در مقابل بنی اسرائیل .
شاید می خواست علاوه بر درد و دل با پیامبر ، یهود و سامری را تداعی کند .
و شاید می خواست این حدیث پیامبر را به یاد مردم بیاورد که به او گفته بود :
انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی .
تو برای من مثل هارون برای موسائی ( که برادرش بود و وزیرش ) با این تفاوت که نبوت به من ختم می شود ( و وصایت با تو آغاز می شود )
عمر به پدر گفت :
ـ علی بیعت کن .
پدر گفت :
ـ اگر نکنم چه می شود ؟
عمر به پدر ، به برادر و وصی پیامبر ، به جان پیامبر گفت :
ـ گردنت را می زنم .
پدر گردن برافراشت و گفت :
ـ در اینصورت بندهء خدا و برادر پیامبر خدا را کشته ای .
عمر گفت :
ـ بندهء خدا آری اما برادر پیامبر نه .
پدر تا این حد وقاحت را تصور نمی کرد ، پرسید :
ـ یعنی انکار می کنی که پیامبر بین من و خودش ، صیغه برادری جاری کرد ؟
عمر گفت و ابوبکر هم :
ـ انکار می کنیم . بیعت کن .
پدر گفت :
ـ بیعت نمی کنم . من در سقیفه نبودم اما استدلال شما در آنجا این بود که شما انصار به پیامبر نزدیک تر بوده اید ؛ پس خلافت از آن شماست . من بر مبنای همین استدلال به شما می گویم که خلافت حق من است ، هیچکس به پیامبر نزدیکتر از من نبوده و نیست . اگر از خدا می ترسید انصاف دهید .
هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند .
اما عمر گفت :
ـ رهایت نمی کنیم تا بیعت کنی .
پدر رو به عمر کرد و گفت :
ـ گره خلافت را برای ابوبکر محکم می کنی تا او فردا آن را برای تو باز کند . از این پستان بدوش تا سهم شیر خودت را ببری . به خدا که اگر با شما غاصبان نیرنگ باز بیعت کنم .
تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی :
ـ علی کجاست ؟
فضه گفت که او را به مسجد بردند .
من نمی دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی علی را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی :
ـ ای ابوبکر ! اگر دست از سر پسر عمویم بر نداری ، سرم را برهنه می کنم ، گریبان چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقهء صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدرتر .
همه وحشت کردند ، ای وای اگر تو نفرین می کردی ! ای کاش تو نفرین می کردی .
پدر به سلمان گفت :
ـ برو و دختر رسول الله را دریاب . اگر او نفرین کند ...
سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض کرد :
ـ ای دختر پیامبر ! خشم نگیرید . نفرین نکنید . خدا پدرتان را برای رحمت مبعوث کرد ...
تو فریاد زدی :
ـ علی را ، خلیفهء به حق پیامبر را دارند می کشند ...
اگرچه موقت دست از سر علی برداشتند و رهایش کردند . و تو تا پدر را به خانه نیاوردی ، نیامدی . ولی چه آمدنی . روح و جسمت غرق جراحت بود .
و من نمی دانم کدام توان ، تو را بر پا نگاه داشته بود .
تو از علی ، خسته تر ، علی از تو خسته تر . تو از علی مظلوم تر ، علی از تو مظلوم تر .
هر دو به خانه آمدید اما چه آمدنی .
تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی .
و پدر درست مثل چوبانی که گوسفندانش ، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند ، غم آلوده ، حسرت زده و در عین حال خشمگین خود را به خانه انداخت .
قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد ، به این سنگینی نیست .
پدر به هنگام تغسیل ، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را .
و پدر را ار این پس هزار عاشوراست .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
دفعتا خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براى شما بانوى من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد ، كم غمى نبود .
كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند :
ـ خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت . شما در بستر بيمارى بوديد . رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مى لرزيد ، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودى نشسته بود .
از همان دم که عمر در را بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید :
ـ فضه مرا دریاب !
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود .
شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد :
ـ چرا ؟!! و شنيديد :
ـ فدك را هم غصب كردند ، به نفع حكومت غصبى .
ـ چرا ؟!
اين چرا ديگر جوابى نداشت ، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت .
من كه كنيزى ام ـ به افتخار ـ در خانهء شما ، مى دانم كه :
« فدك قريه اى است در اطراف مدينه ، از مدينه تا آنجا دو ـ سه روز راه است . اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت . در اين سال كه اسلام ، نضج و قدرتى فوق العاده مى گيرد ، يهود ، بيم زده ، از در مصالحه درمى آيند . و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مى كند تا در امان بمانند .
پيامبر آن را مى پذيرد و باغ در دست پيامبر مى ماند تا آيه « واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ » ... نازل مى شود و پيامبر به دستور صريح خداوند ، فدك را به شما مى بخشد . »
اين ، واقعيتى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند . اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال ، همه مسلمانان را جمع مى كرد و سئوال مى فرمود : فدك از آن كيست ؟ همه بى تامل مى گفتند :
ـ فاطمه .
اينكه حالا چرا همه خفقان گرفته اند و دم برنمى آورند ، من نمى دانم . حداقل بايد همان فقرا و مساكينى كه از اين باغ به دست شما روزى مى خورند و حالا نمى خورند ، صدايشان دربيايد ، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر ، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت .
شما برخاستيد ، با همان حال نزار و تن بيمار .
پس از وفات پدر بزرگوارتان ، هر روز چروك تازه اى بر پيشانى مباركتان مى نشست ، اما از اين حادثه ، آنچنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم .
مرا ببخشيد بانوى عالميان ! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراى مرضيه را اينگونه برمى آشوبد ؟ فدك ملك با ارزش و پردرآمدى است . درست ، اما براى فاطمهء بريده از دنيا و پيوسته به عقبى كه مال دنيا ، ارزش نيست ، تازه ، از فدك هم كه خود هيچگاه بهره نمى برديد .
فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روى اين خانه مى باريد . فدك از آن شما بود و نان جويى هم سفره شما را زينت نمى داد . فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ اين خانه بلند نمى شد . شوى شما على ، جان عالمى بفداش هزاران هزار درهم را در ساعتى بين فقرا تقسيم مى كرد ، دستهايش را مى تكاند و گرسنگى اش را به خانه مى آورد .
پس چه رازى بود در اين ماجرا كه شما چون اسپندى از بستر بيمارى خيزاند ؟ من اين راز را دريافتم . اما چه فرقى مى كند كه فضه خادمه اى اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد . كاش مردم اين راز را مى فهميدند ، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود ، عقلشان چه شده بود ؟ فدك براى شما باغ و ملك نبود ، روى ديگر سكهء خلافت بود .
و شما به همان محكمى كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد ، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد ، شما در ماجراى غصب فدك درست مثل غصب خلافت ، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مى ديديد .
فدك يعنى خلافت و خلافت يعنى فدك ، فدك بعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سياسى فدك و خلافت و فدك يعنى اسلام ، يعنى پيامبر ، يعنى سنت نبوى . وقتى جنازه پيامبر بر زمين است ، مى توان حكم او را در خاك كرد ، وقتى هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده ، مى توان كلام او را لگدمال كرد ، هر اتفاق و انحراف ديگرى بعيد نيست . و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مى شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمى انگيزد . و اين بود آنچه جگر شما را مى سوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش مى افكند .
غضبناك و خشم آلود به ابوبكر فرموديد :
ـ فدك از آن من است ، مى دانى كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است ، چرا آن را غصب كردى ؟
ابوبكر گفت:
ـ بر اين مدعايت شاهد بياور .
به شما ، به مخاطب آيه « اِنّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْت وَ يُطَهرّكُمْ تَطْهيراً . »
گفت : شاهد بياور . به كسى كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور .
يعنى ، زبانم لال ، پناه بر خدا ، صديقه كبرى ، راستگوترين زن عالم دروغ مى گويد ، يعنى آنكه رسول الله درباره اش فرمود :
ـ اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه . خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب ، فاطمه ، فاطمه ناميده شد .
صحت سخنش با گواه ، اثبات مى شود ؟!
يعنى آنكه به تصريح پيامبر ، خشم خدا درگروى خشم اوست و رضاى خدا ، در گروى رضاى او . بايد كلامش بواسطه كسى ديگر تاييد شود ؟!
بانوى من ! جسارت حد و مرز نمى شناسد ، بخصوص در وادى جهالت . ولى شما پذيرفتید ، شما عصاره صبريد ، شما اسوه استقامتيد .
فرموديد :
ـ باشد ، شاهد مى آورم . و على را كه گواه خلقت بود ، به شهادت برديد .
ـ كافى نيست ، يك نفر براى شهادت كافى نيست .
عجب ! پس وا اسلاماه ! وامحمداه ! ... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه :
اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلىٌّ مَعَ الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دَار. هميشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على مى گردد، حق دنباله روى على است، هر جا على باشد حق حضور مى بابد.
خليفه در محضر آب ، دنبال خاك براى تيمم مى گشت . چه طهارتى ! چه تيممى ! چه نمازى !
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى كرديد و شاهدى ديگر برديد .
ام يمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت :
ـ شهادت نمى دهم مگر اينكه اعترافى از تو بگيرم .
ـ چه اعترافى ؟
ـ كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست ؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدى كه فرمود « ام ايمن از زنان بهشتى است ؟ »
ـ راستش چرا ، شنيدم . همه شنيدند .
ـ من زنى از زنان بهشت شهادت مى دهم كه پس از نزول آيه «وَاتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ...» پيامبر ، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد .
خليفه خلع سلاح شد :
ـ باشد، فدك از آن تو .
ـ بنويس !
ـ نياز به ...
ـ بنويس ! و خليفه نوشت كه فدك از آن زهر است .
تمام ؟ نه ، عمر وارد شد :
ـ چه كردى ابوبكر ؟
ـ هيچ فدك از آن فاطمه بود ، گرفته بودم شاهد آورد ، پس دادم .
عمر نوشته را از شما گرفت ، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد . بند دل ما را . كاش من درون سينه تان بودم و به جاى آن جگر نازنينتان مى سوختم . كاش شما دختر پيامبر نمى بوديد ، كاش فاطمه نمى بوديد ، كاش اينقدر خوب نمى بوديد ، كاش اينقدر عزيز نمى بوديد كه دل ما اينقدر آتش نمى گرفت .
اشك در چشمان شما نشست ولى سكوت كرديد . هيهات از اين سكوت و صبورى !
اميرمومنان على ، آهى از سردرد كشيد و گفت :
ـ چرا چنين مى كنيد ؟ گفته شد :
ـ شهود كم اند ، بايد بيشتر شاهد بياوريد .
امام على رو به ابوبكر كرد و فرمود :
ـ اگر مالى در دست كسى باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است ، تو از كداميك شاهد طلب مى كنى ؟ از آن كه مال در دست است و ذواليد است يا من كه ادعا مى كنم .
ابوبكر گفت : حكم اسلام اين است كه بايد از مدعى ، شاهد طلب
كرد نه از آنكه مال در دست اوست .
على فرمود :
ـ پس چرا از فاطمه شاهد مى خواهى در حاليكه فدك در تملك و تصرف او بوده است .
ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاى درآمد و سكوت كرد ولى عمر با جسارت جواب داد :
ـ على ! رها كن اين حرف ها را ، فدك را پس نمى دهيم .
على ، كوه استوار حلم فرمود :
ـ اِنّا للَّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون ... وَسَيعْلَمُ الَّذين ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون .
به يقين آنها هم مى دانستند كه على براى حف اصل اسلام ، مامور به سكوت است و گرنه هيچگاه تا بدين پايه جرات جسارت نداشتند .
بانوى من ! وقتى به خانه بازگشتيد ، گريه امانتان را ربود ، آنچنانكه صداى ضجه تان فضاى خانه را پر كرد . پدرتان را صدا مى زديد و از حاكميت جور ، شكوه مى كرديد .
ناگهان تصميم غريبى گرفتيد . اعلام كرديد كه به مسجد مى رويد و سخنرانى مى كنيد . آخرين حربه اى كه در دست مظلوم مى ماند ، اظهار مظلوميت است و افشاگرى .
باشد تا حجت بر همگان تمام شود . آنها كه خود را به خواب زده اند ، بيدار نمى شوند ، اما شايد آنها كه به خواب برده شده اند تكانى بخورند . هر چند وقتى كه خورشيد ولايت ، محبوس خانه شده است ، شب جاودانه است و خواب مستمر .
اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلّا الْبَلاغ
خبر مثل رعد در فضاى مدينه پيچيد و شهر را لرزاند .
ـ فاطمه به مسجد مى آيد !
ـ دخت پيامبر مى خواهد سخنرانى كند !
ـ احتمالا مساله غصب خلافت است .
ـ شايد ماجراى غصب فدك باشد .
ـ برويم .
مسجد به طرفة العينى غلغله شد . مهاجرين و انصار از هم پيشى مى گرفتند . كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند . انگار جمعيت مى خواست ديوارهاى مسجد را درهم بشكند يا لااقل عقب براند .
خليفه مصلحت نمى ديد منعتان كند و بيدارى مردم و رسوايى خويش را دامن بزند . خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما ، تخت بى بنيان خلافت را از جا نكند .
آرام اما با شكوه و وقار از خانه درآمديد . چون پا گذاشتن ماه در عرصهء آسمان ، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مى خراميديد ؟! همه گفتند : انگار پيامبر زنده شده است . شبيه ترين فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پيامبر .
زنان بنى هاشم ، چون ستارگان شب تيره ، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى كردند . و قتى شما قدم به مسجد گذاشتيد ، نفس در سينه مسجد حبس شد ، در پشت پرده اى كه به دستور شما آويخته شده بود ، قرار گرفتيد و مدتى فقط سكوت كرديد . سكوتى كه يك دنيا حرف در آن بود . و آنها كه گوش شنيدن اين سكوت را داشتند ، ضجه زدند .
بعضى كه راه گلوى شما را گرفته بود ، جز با گريه كنار نمى رفت . گريه شما بغض مسجد را تركاند . مسجد يكپارچه ضجه و ناله شد . و بعد سكوت كرديد ، سكوتى كه عطش را دامن مى زند و تشنگى را صد چندان مى كند و ... لب به سخن گشوديد :
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداى را بر آنچه انعام فرموده و شكر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستايش بر آنچه از پيش ارزانى داشته .
حمد به خاطر همه نعمت ها و مواهب و هدايايى كه پيوسته بشر را احاطه كرده و پياپى از سوى او بر انسان نازل شده .
شمارهء آنها از حوصلهء عدد بيرون است و مرزهاى آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حيطه اداراك بشر گسترده تر .
مردمان را ندا داد تا با شكر استمرار و ازدياد نعمت را طلب كنند . و ستايش خلايق را با افزايش نعم خويش بر انگيخت و دعا را وسيله افزونى نعمت ها قرار داد .
و شهادت مى دهم كه « لا اله الا الله » خدايى كه هيچ شريكى برايش متصور نيست .
كلمه اى كه تاويل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و انديشه ها از آن روشنى يافته است .
خدايى كه چشم ها را توان ديدن او نيست و زبان ها را قدرت وصف او نه .
خدايى كه بال وهم و انديشه و خيال، تا اوج درك ذاتش نمى رسد .
اشياء را آفريد بى آنكه پيش از آن چيزى موجود باشد و آنها را با قدرت و مشيتش بى هيچ قالب و مثالى تكوين فرمود ، بى آنكه به خلقت آن محتاج باشد ، يا در آن فايدتى بجويد ، مگر تثبيت حكمتش و هشيار كردن خلايق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمايى مردم به عبوديتش و عزت بخشيدن به دعوتش .
سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصيت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقام و عذابش به سوى جنات رحمتش شتاب بگيرند . و شهادت مى دهم كه پدرم محمد ، بنده و رسول خداست . و خداوند او را انتخاب كرد پيش از آنكه به سوى مردم گسيل دارد و نامزد رسالتش كرد پيش از آنكه او را بيافريند و او را برگزيد و برترى بخشيد ، پيش از آنكه مبعوثش كند .
و آن هنگام كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند و در سرحد عدم و در هاله اى از ترس و وحشت و ظلمات سير مى كردند .
از آنجا كه خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت ، او را برانگيخت تا كار خدايى خويش را به اتمام رساند و حكم قطعى خويش را امضا كند و مقدرات حتمى اش را نفوذ بخشد .
پس محمد رسول خدا با امتهايى مواجه شد ، فرقه فرقه شده در مقابل آئين ها و زانو زده در مقابل آتش ها و فروافتاده در مقابل بت ها و گرفتار آمده در دام انكار خدا .
پس خداى تعالى با محمد تاريكى ها را روشن كرد و تيرگيهاى ابهام را از دلها زدود و ابرهاى سياه را از مقابل ديده ها كنار زد .
پيامبر كمر به هدايت مردم بست و آنها را از گمراهى نجات بخشيد و نور بصيرت بر چشمهاى تاريكشان پاشيد و آنها را به سوى دين محكم و استوار سوق داد و به صراط مستقيم فراخواند . تا اينكه خداوند او را به اختيار و رغبت و ايثار او و با دست رافت خويش به سوى خود برد .
پس محمد (ص) اكنون از شر اين دنيا در آسايش است و گرد او را فرشتگان نيكوكار فراگرفته اند و خشنودى پروردگار غفار بر او سايه افكنده و همجوارى خداوند جبار نصيبش گرديده .
درود خدا بر پدرم ، پيامبر او و امين وحى او و برگزيده او و منتخب و مرضى او . و سلام و رحمت و بركت خدا بر او .
سكوت بر مسجد سايه افكنده بود ، زمان از حركت ايستاده بود و تپش قلب ها نيز . و شما انگار در اين دنيا نبوديد و هيچكس را نمى ديديد . انگار در عرش بوديد و خدا و پيامبر را وصف كرديد و بعد به فرش بازگشتيد ، به مسجد و در ميان مردم و رو به آنها فرموديد :
شما اى بندگان خدا !
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهى خداونديد و حاملان دين او و وحى او و امناء خداونديد بر خويشتن و مبلغان اوئيد به سوى امت ها .
زمامدار حق اكنون در ميان شماست با پيمانى كه از پيش با شما بسته است .
يادگارى كه براى شما باقى گذاشته است ، كتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان .
كتابى كه حجت هاى آن روشن است ، بواطن آن آشكار، ظواهر آن متجلى و پيروان آن مفتخر و مورد غبطه اقوام ديگر .
كتابى كه تبعيت از آن ، انسان را به سوى رضوان سوق مى دهد و گوش جان سپردن به آن ، نجات را به ارمغان مى آورد و حجت هاى نورانى خداوند بواسطه آن شناخته مى شود .
تفسير فرايض و واجبات و حدود محرمات و روشنايى بينات و كفايت براهين و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصت ها و موهبت ها و اختيارات و شرايع و مكتوبات ، همه و همه به واسطه قرآن شناخته مى شود . و خداوند ايمان را آفريد براى تطهير شما از شرك . و نماز را آفريد براى تنزيه شما از كبر . و زكات را براى تزكيه جان شما و افزايش روزى شما . و روزه را براى تثبيت اخلاص شما . و حج را براى پايدارى دين شما . و عدل را براى تنظيم قلب هاى شما .
اطاعت و امامت ما را بر شما واجب كرد براى نظام يافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه . و جهاد را وسيله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسيله اى براى جلب پاداش حق . مصلحت عامه را در گروى امر به معروف قرار داد و نيكى بر پدر و مادر را سپرى ساخت براى محافظت از آتش قهر خودش و پيوند خويشان را وسيله افزايش جمعيت و قدرت ساخت و قصاص را وسيله حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعايت موازين در خريد و فروش را براى از ميان رفتن كم فروشى و نهى از شرابخوارى را براى دورى از پليدى ها و پرهيز از تهمت ناروا را حجابى در برابر غضب خداوند و ترك سرقت را وسيله اى براى ورود به وادى عفت قرار داد. و شرك را حرام كرد تا خدا پرستى جامه اخلاص بپوشد .
پس تقواى خدا پيشه كنيد آنچنانكه شايسته است و جز در لباس اسلام نميريد . و فرمانبردار خدا باشيد در آنچه امر فرموده و از آنچه نهى كرده كه همانا بندگان انديشمند خدا به مقام خشيت او نائل مى شوند .
بيش از همه چيز بهت و حيرت بر دلهاى مسجديان سنگينى مى كرد : عجبا ! اين فاطمه است يا فاتح قله هاى فصاحت ؟! اين زهراست يا زه كمان كياست ؟! اين بتول است يا بانى بناى بلاغت ؟! اين طاهره است يا طلايه دار كاروان خطابت ؟! اين كيست ؟ كجا بوده است ؟ اين همان كوثر هميشه جوشان است كه خدا به پيامبر عطا كرده است ! و اين ابتداى وادى حيرت بود .
دلها كه به كلام شما شخم خورده بود ، اكنون آماده بذر مى شد .
چه زمين لم يزرعى و چه بذر بى نظيرى!
« اَيُّها النّاس! اِعْلَموُا اَنّى فاطِمَةٌ وَ اَبى مُحَّمَد . » هان اى مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمد است . حرف اول و آخرم يكى است .
نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در كردارم راه .
پيامبرى از خود شما به ميان شما آمد كه رنجهاى شما بر او گردن بود و به هدايت شما حرص مى ورزيد و با مومنان رافت و مهربانى داشت .
اگر بخواهيد او را بشناسيد ، مى بينيد كه پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى (شوى) من بوده است نه برادر مردان شما . و راستى كه چه خوب نسبتى است اين نسبت .
پس او رسالت خود را به انجام رسانيد و با انذار آغاز كرد ، از پرتگاه مشركان رو بر تافت ، شمشير بر فرق آنان نواخت ، گردن هايشان را گرفت ، گلوگاهشان را فشرد و با بهترين زبان ، زبان موعظه و حكمت ، آنان را به سوى خدا دعوت كرد .
آنقدر بت شكست و آنقدر پشت افكار آنان را به خاك ماليد كه تا جمعشان از هم پاشيد و هزيمت تنها گريزگاهشان شد .
شب گريخت و صبح مجال ظهور يافت و حق جلوه گرى كرد و با كلام زمامدار دين ، عربده هاى شياطين ، خاموش شد .
خارهاى نفاق روفته گرديد و گره هاى كفر و شقاق گشوده گشت ... و آنگاه زبان شما به گفتن « لا اله الا الله » باز شد . و اين در حالى بود كه تهى و تنها بوديد و پرتگاهى از آتش در كناره شما شعله مى كشيد .
هيچ بوديد .
هيچ نبوديد . به جرعه اى آب مى مانستيد و لقمه اى كه به دمى خورده مى شود .
ضعفتان ، طمع برانگيز بود .
آتش زنه اى بوديد كه روشنى نيافته خاموش مى شديد .
زير پا بوديد ، لگدمال عابران .
آب متعفن مى نوشيديد ، خوراكتان از برگ درختان بود . ذليل و درمانده بوديد و هميشه در هول و هراس از اينكه پايمال اين و آن شويد .
بعد از اين حال و روز ، خداى تعالى شما را با محمد (ص) نجات داد ـ درود خدا بر او ـ چه بلاها كه از دست مردم كشيد ، از گرگان عرب و سركشان اهل كتاب .
هرگاه كه آتش جنگ برمى افروختند ، خدا خاموشش مى كرد . هر دم كه شاخ شيطان عيان مى شد يا اژدهاى مشركين دهان باز مى كرد ، پيامبر برادرش على را به كام اژدها مى فرستاد . و او ـ على ـ تا پشت و پوزه ديو صفتان بدكنشت را به خاك نمى ماليد و آتش كينه هايشان را به آب شمشير خاموش نمى كرد بازنمى گشت .
غرق بود در عشق خدا و پر تلاش در مسير خدا و نزديك با رسول خدا .
او مردى مرد بود از دوستان خدا و هست ؛ سيد اولياء خدا ، هميشه تلاشگر ، هميشه مقاوم هميشه خير خواه و هميشه قبراق و حاضر به يراق . و لى شما ... شما در آن گيرودار ، خوب آسوده زيستيد و خوب خوش گذارانديد و گوش خوابانديد و چشم درانديد تاكى چرخ روزگار عليه ما بگردد .
همان شما كه از جنگها مى گريختيد و دشمن پشتتان را بيشتر مى ديد تا رويتان را ، همان شما چشم براه گردش روزگار عليه ما شديد
... تا پدرم وفات كرد ...
خدا خانهء پيامبران و جايگاه برگزيدگان را براى او ترجيح داد . و بعد ... علائم خفته نفاق در شما آشكار شد و از اعماق وجودتان سر برآورد .
لباس دين برايتان كهنه شد و سردسته گمراهان زبان درآورد . و ناچيزان هيچگاه به حساب نيامده سر جنباندند و اظهار وجود كردند . و عربده هاى سراب پرستان و باطل جويان در عرصه دلهاى شما پيچيد . و شيطان از مخفى گاه خود سر برآورد و شما را به نام خواند .
شما را بلافاصله آشناى كلامش يافت و پاسخگوى دعوتش و آماده براى پذيرفتن خدعه و فريب و نيرنگش .
شما را از جا بلند كرد و ديد كه چه راحت برمى خيزيد و شما را گرم كرد و ديد كه چه آسان گرم مى شويد و آتش در خرمن كينه هاتان انداخت و ديد كه چه زود شعله مى گيريد .
پس به اغواى شيطان بر شترى نشانه گذاشتيد كه از آن شما نبود و بر آبشخورى وارد شديد كه غصب محض بود .
خطايى خواسته و اشتباهى دانسته ! و اين در حالى بود كه از عهد پيامبر هنوز چيزى نگذشته بود .
زخم مصيبت هنوز تازه بود و دهان جراحت هنوز به هم نيامده بود و پيامبر هنوز بيرون قبر بود .
بهانه آورديد كه از فتنه مى ترسيديم ( و خليفه برگزيديم ) و اى كه هم الان در فتنه افتاده ايد و هم اكنون در قعر فتنه ايد و راستى كه جهنم بركافران احاطه دارد .
پس واى بر شما ! چطور تن داديد ؟! چطور راضى شديد ؟! چه كرديد ؟! به كجا مى رويد ؟!
اين كتاب خداست در ميان شما ! همه چيزش روشن است . احكامش درخشان است ، نشانه هايش چشمگير است ، نواهى اش واضح است و اوامرش آشكار ، اما شما آن را پشت سر انداخته ايد ، زير پا گذاشته ايد .
آيا از آن گريزان شده ايد ؟ يا غير آن را به حكمت مى طلبيد .
آه كه ستمكاران جانشين بدى براى قرآن برگزيدند .
و آنكه غير از اسلام دينى بجويد از او پذيرفته نمى شود و او در قيامت از زيانكاران است .
چندان درنگ نكرديد كه فتنه ها آرام گيرد ، ناقه خلافت را پيش از آنكه حتى رام شود ، به سوى خود كشيديد .
آتش فتنه ها را برافرختيد و شعله هاى آن را دامن زديد . گوش يبه زنگ شيطان گمراه كننده شديد و كمر به خاموش كردن انوار دين حق و سنت نبى برگزيده او بستيد . به بهانه گرفتن كف از روى شير ، آن را تماما مخفيانه نوشيديد . و با انبوه مردم بر فرزندان و خاندان پيامبرتان حمله ور شديد .
اما ما صبر كرديم ، خنجر بر گلو و نيزه بر شكم ، تاب آورديم و دم نزديم . تا جائيكه شما فكر مى كنيد كه ما ارث نمى بريم . تا جائيكه حكم جاهليت را بر ما جارى مى كنيد . و چه حكمى بهتر از حكم خداست .
براى كسانى كه ايمان دارند ؟ آيا نمى دانيد ؟ مى دانيد . برايتان از خورشيد ميانه روز ، روشتنتر است كه من دختر پيامبرم .
آى مسلمانان ! آيا اين حق است كه ارث من به زور گرفته شود ؟!
اى پسر ابى قحافه ! اى ابوبكر !
آيا اين در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟!
عجب نوبر زشتى آورده اى !
آيا عمداً كتاب خدا را ترك گفتيد و پشت سر انداختيد يا نمى فهميد ؟!
آيا قرآن نمى گويد :
سليمان از داود ارث برد آيا قرآن در ماجراى زكريا نمى گويد كه :
« زكريا عرضه داشت : خدايا به من فرزندى عنايت كن تا از من و آل يعقوب ارث ببرد . » ؟
اين كلام قرآن است كه :
خوشياوندان در ارث بردن بر بيگانگان ترجيح دارند .
و اين نيز كه:
« سفارش خداوند در مورد اولاد اين است كه ارث پسران ، دو برابر ارث دختران . »
و باز مى فرمايد :
« اگر كسى مالى از خود بگذارد ، براى پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت كند و اين حقى است بر عهده پرهيزكاران . »
آيا شما گمان مى بريد كه من هيچ ارث و بهره اى از پدرم ندارم ؟!
آيا خدا آيه اى مخصوص شما نازل كرده و پدرم را استثناء نموده ؟!
يا مى گوئيد : اهل دو مذهب از يكديگر ارث نمى برند و من و پدرم پيرو دو مذهبيم ؟!
آيا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسر عمويم (على) واردتريد ؟
بيا ! بگير ! اين مركب آماده و مهار شده را بگير و ببر .
ديدار به قيامت ! كه چه نيكو داورى است خدا و چه خوب دادخواهى است محمد (ص) و چه خوش وعده گاهى است قيامت .
در آن روز اهل باطل زيان مى كنند و پشيمانى در آن روز بى فايده است و براى هر خبرى قرارگاهى است . پس خواهيد دانست كه عذاب خوارى افزا بر سر چه كسى فرود خواهد آمد و عذاب جاودانه بر چه كسى حلول خواهد كرد .
مسجد انباشته از سنگ بود يا آدم ؟ پس چرا آتش نگرفت ؟ پس چرا نسوخت ؟ پس چرا آب نشد ؟ آن رودى كه پيامبر جارى كرده بود از مردم ، چه زود بركه شد ، چه زود تعفن پذيرفت ، چه زود گنديد !
ما زنان نه روسپيد كه موسپيد شديم در مقابل آنهمه مردان نامرد .
يك مرد نبود در ميان آن همه جمعيت كه برخيزد و بگويد كه فاطمه تو راست مى گويى ؟ يك شمشير نبود در ميان آن همه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند ؟ در ميان آن همه جنازه و جسد ، يك دست مردانه نبود كه گوساله سامرى را در هم بشكند و حقانيت موسى و هرون را به اثبات بنشيند .
زنان بنى هاشم با خود انديشيدند كه شايد كسى برخاسته ، ما نمى بينيم ، شايد صدايى درآمده ما نمى شنويم ، سر كشيدند و گوش خواباندند اما قبرستان مسجد ، سوت و كور بود و حفار القبور حقوق ، خرسند اين سكوت .
فقط شاید دومی به اولی گفته باشد : خدا بکشد او را ، چه خوب سخن می راند .
مرده هاى هفت كفن پوسانده با زلزله از خاك بيرون مى افتند اما زلزله اين كلمات ، خاك از قبر دل هيچ زنده اى بلند نكرد .
شما شايد فكر كرديد كه رگ غيرت انصار را بجنبانيد ، شايد آنها نه براى شما كه براى نجات خود از اين مرگ زودرس و خفت بار كارى بكنند .
رو كرديد به انصار و ادامه داديد :
« اى جوانمردان ! اى بازوان ملت ! و اى ياوران اسلام !
اين خمودى و سستى و بى توجهى نسبت به حق من براى چيست ؟ اين تغافل و سهل انگارى در برابر ستم چراست ؟ آيا پدرم رسول خدا (ص) نمى فرمود :
حرمت هر كس با احترام به فرزندش داشته مى شود ؟ »
چه سريع يادتان رفت و چه با عجله از راه فرو افتاديد و چه تند به بيراهه پيچيديد . شما مى دانيد كه حق با من است و مى بينيد كه حق پايمال مى شود و مى توانيد از من حمايت كنيد و حق مرا بگيريد ، اما نمى كنيد .
آيا مى گوئيد كه پيامبر مرد ؟ و تمام ؟ آرى اين مصيبتى بزرگ است ، مصيبتى در نهايت وسعت . شكافى است كه هيچ گاه پر نمى شود و زخمى است كه هر روز بازتر مى شود .
زمين ، تيره غيبت اوست و ستارگان بى فروغ از هجران او .
در مرگ او كوههاى اميد و آرزو متلاشى است و خارهاى ياس آشكار .
با مرگ او احترام از ميان رفته است و هيچ حريمى محفوظ نيست .
بخدا كه اين مصيبت ، بدمصيبتى است، بزرگ بليه اى است .
بليه و مصيبتى كه هيچ حادثه توانفرسا و طاقت سوزى مثل آن نيست .
اما كتاب خدا اين مصيبت را پيش از ورود خبر داده بود ، همان كتابى كه در خانه هاى شماست و شب يا روز ، آرام يا بلند ، با تلاوت يا زمزمه مى خوانيد و گفته بود كه :
اين حكمى حتمى است و قضائى قطعى كه پيش از اين هم بر انبياء و رسل وارد شده است و آن خبر اين است :
و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل ، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين . و محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى آمده اند، اگر او بميرد يا كشته شود شما به گذشته برمى گرديد و هر كس به جاهليت گذشته روى برد ، به خداوند زيانى نمى رساند و خدا پاداش سپاسگزاران را مى دهد .
اى فرزندان قیله ! ( بانوى شرافتمندى كه نسبت شما بدو مى رسد ) آيا رواست كه ميراث پدرم پايمال شود و شما نظاره گر باشيد ؟ آيا رواست كه نداى تظلم مرا بشنويد و دم برنياوريد ؟ صداى من در ميان اجتماعتان طنين مى افكند ، دعوت مرا مى شنويد و از حال و روزم خبر مى شويد . شما از ابزار دفاع از حق ، چيزى كم نداريد .
داراى عِدّه و عُدّه ايد . نفرات داريد ، نيرو داريد ، ابزار داريد ، سلاح و زره و سپر داريد ، اما پاسخ دعوت مرا نمى دهيد ؟ به داد من نمى رسيد ؟ فرياد استغاثه مرا مى شنويد ، اما يارى ام نمى كنيد ؟ شما كه به شجاعت و جنگاورى معروفيد .
شما كه به خير و صلاح شهره ايد .
بر شما كه نام انصار و ياور نهاده شده .
شما كه دست چين شديد ، برگزيده شديد . شما چرا ؟ شما همانيد كه با عرب پيكار كرديد ، زخم زديده و زخم خورديد ، رنج كشيديد و محنت برديد ، با امت هاى مختلف به مبارزه پرداختيد ، با پهوانان و جنگجويان بزرگ ستيز كرديد .
پيوسته با ما گام برمى داشتيد و اوامر ما را گردن مى نهاديد . تا آسياى اسلام برمحور خاندان ما به گردش درآمد و شير در پستان مادر دهر فزونى گرفت و نعره هاى شرك آميز خاموش شد و ديگ تهمت و طمع از جوش افتاد و شعله هاى كفر به خاموشى نشست و نواى هرج و مرج در گلو خفه شد و دين ، نظام يافت و شكل گرفت . و اكنون چرا بعد از آن همه زبان آورى ، دم فرو بسته ايد و به وادى حيرت افتاده ايد ؟ چرا حق را بعد از آشكار شدنش مخفى مى كنيد ؟ چرا پس از آن همه پيشگامى عقب نشسته ايد ؟ چرا پيمانهايتان را شكسته ايد ؟ چرا بعد از ايمان ، تازه به شرك روى آورده ايد ؟ قرآن مى گويد :
« آيا نمى جنگيد با گروهى كه عهد شكستند و كمر به اخراج رسول بستند و آتش جنگ را برافروختند . آيا مى ترسيد از آنان در حاليكه خدا سزاوارتر است براى ترسيدن اگر كه مومنيد . »
به هوش كه من مى بينم شما به سوى تنبلى و تن آسائى و عافيت طلبى مى رويد .
شما كسى را كه از همه سزاوارتر براى زمامدارى مسلمين بود ، كنار گذاشتيد و با راحتى و تن پرورى خلوت كرديد و از تنگناى مسئوليت ها به فراخناى بى تفاوتى و بى خيالى روى آورديد .
آنچه را كه حفظ كرده بوديد ، بيرون افكنديد و آنچه را كه فرو برده و اندوخته بوديد ، از گلو برآورديد .
اما چه باك ، اين آيه قرآن است كه :
اگر شما و هر كه روى زمين است ، كافر شويد ، به خدا زيانى نمى رسد و او حميد است و بى نياز از همگان .
آگاه باشيد كه من گفتم آنچه را بايد بگويم با اينكه مى دانم سستى و خوارى و ترك يارى حق در وجودد شما لانه كرده و خيانت و بى وفايى با گوشت و پوستتان عجين شده . و لى اينها جوشش دل اندوهگين است و فوران خشم و درد و حركت امواج خروشان غمى كه در درياى دل، تنگى مى كند و سر بر ساحل سينه مى سايد و رخ مى نمايد .
به هر حال اكنون حجت بر شما تمام است .
بگيريد اين خلافت را و آن فدك را ولى بدانيد كه پشت مركب خلافت زخم است و پاى آن تاول . نه سوارى مى دهد به شما و نه راه مى رود براى شما .
داغ ننگ بر آن خورده است و نشان از غضب خدا دارد . رسوايى ابدى با اوست .
هر كه به آن بياويزد فردا در آتش خشم خدا كه قلب ها را احاطه مى كند فرو خواهد افتاد .
بدانيد كه آنچه مى كنيد در محضر و منظر خداست . و آنها كه ستم كردند بزودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت . و من دختر آن كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش رويتان خبر داد .
پس بكنيد هر چه مى خواهيد و ما هر عمل مى كنيم و منتظر باشيد كه ما منتظر مى مانيم .
هرم گذارندهء كلام شما فولاد سخت دلها را نه نرم كه قدرى گرم كرد ، زلزله سخن عرش لرزان شما سنگ قبر دلهاى مرده را از جا نه كند كه سست كرد و تكان داد .
پاها به قدر اين پا و آن پا شدن جنبيد اما نه به اندازه برخاستن . دستها به قدر از تاسف بر هم نشستن جابجا شد اما نه به اندازه مشت شدن و برآمدن . بركه تعفن گرفته غيرت ، موج برداشت ، اما نه بقصد جارى شدن و سيل گرديدن و بنيان كندن .
پناه بر خدا ، اگر براى انعام و احشام سخن گفته بوديد ، اميد فايده بيشتر بود .
فرياد نه ، غوغا نه ، خروش نه ، زمزمه اى در مسجد پيچيد ، چون پچ و پچ و هم آلود و بيم زده زنان آن هنگام كه دلشان به راهى است و دستشان به كارى ديگر .
جرقه هاى برگرفته از اين آتش هولناك كلام ، آنقدر كوچك بود كه به آب خدعه اى خاموش مى شد .
خليفه برخاست به پاسخگويى:
ـ اى دختر رسول خدا ! پدرت با مومنان عطوف و كريم و رئوف و رحيم بود و با كافران عذاب و عقابى عظيم . درست است كه او پدر تو بوده است و نه زنان ديگر ، او برادر شوى تو بوده است و نه ديگران . شوى تو در رفاقت با پيامبر و جلب رضايت و محبت او از همه پيش بود .
شما را جز سعادتمندان دوست نمى دارند و جز شقاوتمندان با شما دشمنى نمى كنند كه شما عترت پاك رسول خدا هستيد و برگزيده نجباى جهان .
شما راهنماى ما به سوى خير بوديد و به سمت بهشت. و تو بخصوص برگزيده زنان و دختر برترين پيامبران .
تو در كلامت صادقى و در فراوانى عقلت پيشقدم .
هرگز حقت را از تو نمى گيرم و در مقابل صداقت تو نمى ايستم .
بخدا من هرگز از راى رسول خدا تجاوز نكردم و جز به اجازه او قدم برنداشتم . و رائد به قوم و خويش خود دروغ نمى گويد .
من خدا را گواه مى گيرم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود :
« ما پيامبران ، طلا و نقره و خانه و مزرعه به ارث نمى گذاريم . ما فقط كتاب و حكمت و علم و نبوت به ارث مى گذاريم و آنچه ما به عنوان طعمه داريم بر عهده ولى امر بعد از ماست ، او هرگونه بخواهد بر آن حكم مى كند . و ما فدك را اكنون به مصرف خريد اسب و اسلحه مى رسانيم تا مسلمانان بوسيله آن با كفار و سركشان جهاد كنند .
من تنها و مستبدانه دست به اين كار نزدم بلكه با اتفاق نظر مسلمانان اين اقدام را كردم . و اين مال و ثروت من براى تو و در اختيار تو ، از تو دريغ نمى كنم و براى ديگرى ذخيره نمى نمايم . كه تو سرور بانوان امت پدرت هستى و درخت پاك براى فرزندانت .
فضائل تو را نمى توانم انكار كنم و حتى از شاخه و برگ آن نمى توانم بكاهم آنچه دارم مال تو ولى تو مى پسندى كه من در اين مورد بر خلاف گفتهء پدرت عمل كنم ؟! »
چقدر از مردم فريب آشكار اين كلمات را دريافتند ؟ چند بارقه با جرقه به آب اين خدعه خاموش شد ؟ شما باز برخاستيد و از اينكه در روز روشن ، عقل و ايمان مردم را به يغما مى بردند ، برآشفتيد :
« سبحان الله ! پيامبر خدا از كتاب خدا رويگردان بود ؟! پيامبر خدا با احكام خدا مخالفت مى كرد ؟!
نه ، نه ، او پا جاى پاى قرآن مى گذاشت و در پشت سوره ها راه مى رفت .
اما شما ، شما مى خواهيد بر زور ، لباس تزوير هم بپوشانيد ؟ شما مى خواهيد قلدرى تان را با خدعه و نيرنگ بيارائيد ؟ اين كار شما بعد از وفات پيامبر ، به همان دامهايى مى ماند كه براى هلاك او در زمان حيات او مى گسترديد .
اينك اين كتاب خداست كه ميان من و شما ، روشن و قطعى و عادلانه ، حكم مى كند ، قرآن مى فرمايد :
يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوب زكريا از خداوند فرزندى خواست تا از او و آل يعقوب ارث ببرد . و مى فرمايد : وَ وَرِثَ سَليْمانُ داوُد سليمان از داود ارث برد .
آرى خداوند در مورد سهم ها ، فريضه ها ، ميراث ها و بهره هاى زنان و مردان ، روشن و قطعى حكم كرده تا بهانه دست اهل باطل نماند و براى هيچكس تا قيامت ترديدى پديد نيايد . »
و بعد به مكر و خدعه برادران يوسف اشاره فرموديد كه برادر را در چاه افكندند و به خدعه و نيرنگ متوسل شدند و ماجرا را براى پدر به گونه اى ديگر آراستند و يعقوب پدر پاسخ داد :
نه چنين است ، اين راهى است كه نفس مكارتان پيش پا نهاده است . ماجرا چنين نيست اما من صبر مى كنم و خدا هم در روشن كردن ماجرائى كه نقل مى كنيد كمك خواهد كرد .
اى واى كه حب جاه و مقام چگونه گوش و چشم را كر و كور و دل را سنگ مى كند !
ابوبكر دوباره چشم ها را بست و دهان را گشود :
آرى ، خدا و پيامبر راست گفته اند و دخترش نيز راست گفته است . تو معدن حكمتى و موطن هدايت و رحمت و پايه دين و سرچشمه حجت و دليل .
نمى توانم حرفهاى تو را انكار كنم و سخن حق تو را دور افكنم .
اما اين مسلمين ميان من و تو داورى كنند . قلادهء خلافت را اينها به گردن من آويخته اند و آنچه از تو گرفته ام نه بر مبناى كبر و استبداد و بهره ورى . و خودشان هم شاهدند . اينجا همان جايى بود كه مى بايست اتفاق بيفتد و زمان ، همان زمانى بود كه مى بايست كودك اعتراض زاده شود .
چرا كه خليفه ، گناه را گردن مردم مى انداخت و غيرت اگر زنده بود ، مى بايست از جا برخيزد .
اما هيچ اتفاقى نيفتاد . كودك اعتراض در شكم مرد و غيرت ، كفنى ديگر پوساند . شما دلتان نيامد كه مردم به اين ارزانى خود را بفروشند و به اين راحتى روانه جهنم شوند .
رو كرديد به مردم و فرموديد : اى مردم ! كه به شنيدن سخن باطل تشنه تريد و راحت از كنار كردار زشت و زيان آور مى گذاريد .
اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها.
آيا در قرآن انديشه نمى كنيد يا بر در دلهايتان قفل خورده است ؟
نه چنين است . بل كارهاى زشت ، دلهاى شما را سياه كرده است . تيرگى گوشها و چشمهايتان را گرفته است .
چه بد با قرآن برخورد كرديد و چه بد راهى پيش پاى خليفه نهاديد و چه بد معامله اى كرديد !
به خدا قسم كه كمرهايتان در زير بار اين گناه خم خواهد شد و وزرو و بال آن پشيمانتان خواهد كرد .
زمانى كه پرده هاى غفلت از دلهايتان برداشته شود و زيان هاى اين كار آشكار گردد و آنچه را كه حساب نمى كرديد ، بر شما هويدا شود .
آنجاست كه باطل گرايان زيان مى بينند . باز هم هيچ خبرى نشد .
اين چوب بيدارى اگر بر كفن مردگان مى خورد ، از آن خاك اعتراض برمى خاست . چه مرگى گريبان آن جمع را گرفته بود كه نفخه صور كلام شما هم آنها را از جا تكان نمى داد . واقعا راحت طلبى ، تن پروزى، به مسئوليتى و آسايش جويى با انسان چنين مى كند ؟! يا نه خدعه و تزوير و نيرنگ ، بدين سادگى عقل و غيرت و شرف و مردانگى را مى ربايد ؟ هرچه بود ديگر كسى نبود كه شايسته سخن شما باشد ، لياقت داشته باشد كه مخاطب شما واقع شود .
باران در شوره زار ! و طلوع خورشيد در شهر خفاشان !
روى برگردانديد از مردم روى گردانده از خدا و سر درد دل با پيامبر گشوديد و به اين اشعار تمثل جستيد :
« بعد از تو اخبار غريب و مسائل پيچيده اى بروز كرد ، كه تو اگر بودى اينچنين سخت و بزرگ به چشم نمى آمد .
ما تو را از دست داديم همانند زمينى كه از باران محروم مى شود و قوم تو مختل شدند و بيا ببين كه چه نكبتى بار آوردند .
هر خاندانى ، قرب و منزلتى داشت در نزد خدا و بيگانگان الا ما .
و قتى تو رفتى و پردهء خاك ، روى تو را پوشاند ، مردانى چند ، اسرار درونى خود را كه در زمان حيات تو مخفى مى كردند ، آشكار ساختند . و قتى تو رفتى ، آنها از ما روى گرداندند و ما را خوار كردند و ميراث ما را بلعيدند .
تو ماه شب چهارده بودى و نورى بودى كه روشنى مى بخشيدى و از جانب خداوند عزيز بر تو كتابها نازل مى شد .
جبرئيل با آيات قرآنى مونس ما بود ، اما با رفتن تو ، همه خيرها پوشيده شد .
اى كاش ما پيش از تو مرده بوديم و اينهمه فاصله ميان ما نمى افتاد .
به راستى كه ما بلاديدگان به مصيبتى گرفتار آمديم كه هيچ عرب و عجمى بدان مبتلا نشده است . »
حرف هنوز بسيار مانده بود اما حجت تمام شده بود . شما مسجد را ترك گفتيد و راه خانه را پيش گرفتيد . وقتى از كنار ديوار مسجد مى گذشتيد ، من احساس كردم كه سنگ و خاك بر شما كرنش مى كند و حضور شما را قدر مى دانند . و ديدم كه از سنگ و خاك در و ديوار كمترند آنها كه در دام سكوت و بى غيرتى افتاده اند .
و قتى شما از مسجد درآمديد ، زمزمهء اعتراضى ملايم در مسجد پيچيد ، تكان خوردن برگى خشك بر برگى و نه حتى جنبيدن سنگى بر سنگى .
اما خليفه همين مقدار را هم منشاء خطر ديد ، سريع بر روى منبر خزيد و فرياد كشيد :
اى مردم اين چه سست عنصرى است كه در برابر هر سخنى كه مى شنويد از شما مى بينم . اين ادعاها و آرزوها و كى در زمان رسول خدا بود ؟ هر كه ديده يا شنيده بگويد .
آنكه سخن گفت روباه ماده اى بود كه شاهدش دمش بود .
اينها باعث ايجاد فتنه خواهد شد .
على كسى است كه مى خواهد جنگ خلافت را از سر بگيرد و اين موضوع كهنه را تازه سازد و براى اين منظور از زنان يارى مى طلبد ، همانند ام طحال (زن بدكاره معروف) كه بهترين افراد نزد او زن بدكاره است .
بانوى من ! سرور زنان ! اى كاش اين اباطيل ، اينجا ، در بستر ارتحال شما يادم نمى آمد و جگرم را شرحه شرحه نمى كرد ، اما چه كنم از وقتى بستر وفات گشوديد و دفتر رفتن را در دست گرفتيد . لحظه لحظه يك عمر مظلوميت شما در ذهنم تداعى مى شود و بر جانم چنگ مى زند .
آن زمان فكر مى كردم كه كدام جهنمى مى تواند جزاى اين جسارت ها قرار بگيرد و اكنون فكر مى كنم كه جهنم چگونه مى تواند جهنم را در خويش بگيرد ، آتش چگونه مى تواند آتش را بسوزاند ؟!
پس از اين ماجرا ديگر هيچ حادثه اى به چشمم غريب نمى آيد و مردم در نظرم به پشيزى نمى ارزند .
مردمى كه مى توانند جگر پاره رسول خدا را در چنگال كفتار ببينند و سكوت كنند .
كاش اين خاطرات مظلوميت شما در ذهنم مرور نمى شد . عجبا ! حرفهايى كه تداعى اش جگرم را از شرم مى سوزاند ، شنيدن و ديدنش حتى عرق شرم بر پيشانى مردم ننشاند .
يادم هست كه فقط ام سلمه ـ زنى مردتر از مردنمايان مسجد ـ از جا برخاست ، در مقابل خليفه ايستاد و گفت :
آيا در مورد كسى چون فاطمه زهرا ، دختر رسول خدا ، بايد چنين سخنانى گفته شود در حاليكه والله او حوريه اى است در ميان انسانها و چون جان است براى جسم جهان .
او كسى است كه در دامان پاكان تربيت شده و هنگام ولادت در ميان فرشتگان ، دست به دست گشته و دامان زنان پاكيزه ، مهد تربيت او بوده و به بهترين وجهى رشد كرده و به نيكوترين وضعيتى تربيت يافته .
آيا گمان مى بريد كه پيامبر ، ميراث او را بر وى حرام كرده و او را در اين باره بى خبر گذاشته ، در حاليكه خداى متعال مى فرمايد : و انذر عشيرتك الاقربين . يا اينكه پيامبر به او خبر داده و زهرا مخالفت كرده و چيزى را كه از آن او نبوده ، مطالبه كرده ؟
او سرور و برگزيده زنان عالم است و ما در جوانان اهل بهشت و همتاى مريم . پدر او كه خاتم پيامبران بود به خدا سوگند كه نگران گرما و سرماى زهرا بود ، يك دست خود را زير سر فاطمه مى گذاشت و دست ديگرش را حفاظ او قرار مى داد . اين فاطمه چنين كسى است و شما در محضر چنين شخصيتى دست به جسارت زديد . آرامتر ! اينقدر تند نرويد ! پيامبر شما را مى بيند و به هر حال روزى بر خدا وارد خواهيد شد . واى بر شما آنگاه كه جزاى اعمالتان را مى بينيد .
اين اعتراض ، تنها كارى كه كرد قطع مواجب ام سلمه از بيت المال بود ، به دستور خليفه . شايد ديگران هم از همين مى ترسيدند كه لب به سخن نمى گشودند .
همه اما همه چيز خود را چه ارزان مى فروختند ! چه زشت ! چه شنيع ! چه درد آور ! چه ننگ آلود ! دين در مقابل دنيا ! ناموس در قبال مال ! و بهشت در ازاى ... هيچ چيز ... رايگان !
شرمسارم بانوى من كه در ذهن و دلم كه به هر حال محضر و منظر شماست ، اين خاطرات تلخ را مرور كردم . دست خودم نبود ، جاى پاى هر كدام از اين خاطرات تلخ را مرور كردم .
دست خودم نبود ، جاى پاى هر كدام از اين جنايات ، چروكى شده است بر پيشانى و چهره شما كه با زبان بى زبانى همه گذشته را تداعى مى كند .
بى جهت نيست كه از شوى مظلوم خويش ، على مرتضى خواسته ايد شما را با لباس غسل دهد ، چرا كه يك دفتر مصيبت در بازو و پهلوى شما نهفته ... نه ... آشكار است و ديدن اين علم هاى مصيبت ، تاب و توان از دل على مى ربايد و جان على را مى خراشد .
من فقط مبهوت طاقت شوى شما ابوالحسن ام كه چه مى كند در زير بار اينهمه مصيبت !
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
مادر نمیر ! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زودتر . ما هنوز کوچکیم ، از آب و گل در نیامده ایم . هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد .
نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد ، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمی آرد ، و ما از نهال کوچکتریم و از غنچه ظریف تر .
اما نه ، نمان برای محافظت از ما ، نمان ، تو خود اکنون نیاز به تیمار داری .
تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده ای میمانی که به سنگ کینهء جهال غریق ، شکسته ای و پهلو گرفته ای .
بمان برای اینکه ما بی مادر نباشیم . بمان برای اینکه ما مادری چون تو داشته باشیم .
میدانم خسته ای ، میدانم مصیبت بسیار دیده ای ، زجر بسیار کشیده ای ، غم بسیار خورده ای و میدانم ه رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا اینجا .
اما تو خورشیدی مادر ! بمان ! به خفاشان نگاه نکن . این کوری مسری و مزمن دلت را مکدر نکند ، تو بخاطر همین چند چشم که آفتاب را می فهمند بمان .
می دانم که تو به دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی .
من با چشمان کودکانه خودم شاهد بودم که تو با آن حال نزار سوار بر مرکب میشدی و همراه پدرم علی و برادرانم حسن و حسین ، شبانه بر در تک تک مهاجرین و انصار میرفتی و آنها را به حقیقت دعوت میکردید .
« ای گروه مهاجرین و انصار ! خدا را ، پیامبر را و وصی و دخترش را یاری کنید . این شما نبودید که با پیامبر بیعت کردید و عهد کردید که فرزندان او را به مثابه فرزتدان خود بشمارید ؟
هر ظلمی که بر خاندان خود نمی پسندید ، بر خاندان رسول هم نپسندید ؟ اکنون اگر مَردید به عهد خود وفا کنید . »
اما مرد نبودند ، به عهد خود وفا نکردند ، بهانه آوردند ، بهانه هائی که حتی کودکانشان را می خنداند و دل بزرگان را به آتش می کشید :
ـ حیف شد ما دیگر با ابوبکر بیعت کرده ایم .
ـ دیر آمدید ، اگر زودتر گفته بودید با شما بیعت می کردیم .
ـ برای ما فرقی نمی کند ، شما هم زودتر می آمدید با شما بیعت می کردیم .
ـ حق با شماست ولی کاری است که شده .
ـ افسوس ، نصّ پیامبر آن زمان یادمان نبود .
ـ عجب ! ماجرای غدیر را به کل فراموش کرده بودیم ، حالا که گذشته ...
ـ آیهء تطهیر مختص شماست ولی ...
ـ من قرآن را حفظم ... ولی ... آیهء اکمال رسالت هم در قرآن هست ، بله ، ولی ...
ـ فدک را یادم هست پیامبر به شما بخشیده ولی در افتادن با خلیفه زندگی آدم را ساقط می کند .
ـ بگذارید زندگی مان را بکنیم ...
ـ آرامشمان به هم می خورد ...
اینها که مهاجرین و انصار بودند ، اصحاب بودند ، جواب هائی از این دست دادند ، واي به حال بقيه ، يادم هست كه آخرين خانه ، خانه ي معاذبن جبل بود ، حرفها را كه
شنيد ، گفت :
كسي ديگر هم حاضر به حمايت از شما شده است ؟
و تو مادرم ، پاسخ گفتي كه :
ـ نه ، هيچكس .
معاذبن جبل گفت :
ـ پس از من تنها چه كاري ساخته است ؟
يعني كه : من هم « نه » .
تو روي بر گرداندي و گفتي :
ـ معاذ ! ديگر با تو سخن نمي گويم تا بر پيامبر وارد شوم .
شنيدم كه بعد از تو ، پسر معاذ از راه مي رسد و ماجرا را از پدرش مي پرسد
و وقتي حرف آخر تو را مي شنود به پدرش مي گويد :
ـ من هم ديگر با تو حرف نمي زنم تا بر پيامبر وارد شوم .
كاش اين مردم مي فهميدند كه مهر تو يعني چه ، قهر تو يعني چه ؟
لطف تو يعني چه ؟ خشم تو يعني چه ؟
رسول الله بسيار تلاش كرد كه اين معنا را به مردم بفهماند اما نشد . نتوانست .
در ملاء عام جار زد كه :
ـ اي فاطمه مهر تو يعني جواز بهشت و قهر تو يعني قعر جهنم .
ـ ای فاطمه رضای تو رضای خداست و خشم تو خشم خدا .
همهء این ماجراها مگر چند روز پس از وفات پیامبر اتفاق افتاد ؟ چه کسی خشم آشکار تو را نفهمید ؟ چه کسی نا رضائی تو را در اوضاع و زمانه درک نکرد ؟
اگر کسی به من بگوید که من گونهء نیلگون مادرت را ، جای سیلی عمر را بر گونهء مادرت ندیدم ، می گویم :
ـ بازویش را چطور ؟ جای تازیانه های عمر را هم ندیدی ؟
اگر بگوید ندیدم ، می گویم :
ـ صدای نالهء او را از میان در و دیوار چطور ، آن را هم نشنیدی ؟
اگر بگوید نشنیدم ، می گویم :
ـ دود و آتش را چطور ؟ سوزاندن در خانهء رسول الله را هم ندیدی ؟
اگر بگوید دودش به چشمم نیامد یا نرفت ، می گویم :
ـ گریه های آشکار شب و روز مادرم را چطور ؟ آن را هم ندیدی نشنیدی ؟ریه ای که پس از آن مردم آمدند و گفتند : به فاطمه بگوئید یا روز گریه کند یا شب ، آسایش ما مختل شده است .
اگر بگوید ندیدم نشنیدم میگویم :
ـ خطبه مسجد را چطور ؟ آن را هم نبودی ؟ ندیدی ؟ نشنیدی ؟ مگر هیچ مدنی در مدینه بود که به مسجد نیامده باشد ؟
اگر بگوید نبودم ، ندیدم ، نشنیدم ، میگویم :
ـ اعلام قهر با خلیفه را چطور ؟ این را که کسی نمی تواند بگوید نشنیدم نفهمیدم چرا که اعلام قهر تو با ابوبکر و عمر آنچنان انتشاریافت که همین دو ـ که آنهمه مصیبت را به روزت آورده بودند ـ به دست و پا افتادند .
داشت از مردم مردار ، مردم مقبور ، مردم جنازه صدا در می آمد که :
چه شده است ؟ دختر پیامبر با خلیفه سخن نمیگوید .
و اینها می بایست فکری بیندیشند . به خدعه ای بیاویزند و نیرنگی بسازند . دهها نفر را واسطه کردند تا از تو وقت ملاقات بگیرند و تو به همه پاسخ رد دادی .
آخرالامر دست به دامان پدرم علی شدند .
علی به باران می ماند . بر مؤمن و کافر بی مضایقه می بارد . علی که از سینهء عمروبن عبدود بی تقاضا برمی خیزد ، تقاضای دشمنش را زمین نمی زند ، هر چند که در جوف این تمنا ، نیرنگ خفته باشد و او این نیرنگ را بداند و خدعه سازان و نیرنگ بازان را بشناسد .
پدر به تو گفت :
آن دو تقاضای ملاقات کرده اند ، شما چه میگویید ؟
تو گفتی :
علی جان ! تو رأی مرا میدانی ، اما خانه ، خانهء توست و من مطیع فرمان تو .
یا عَلی البَتُ بَیتُک و الحُّرةُ اَمَتُک . ای علی ! خانه ، خانهء توست و زهرای آزاد کنیز تو .
وقتی آن دو وارد شدند و سلام کردند ، تو روی برگرداندی و دیوار را بر آن دو ترجیح دادی .
ابو بکر گفت :
ما اشتباه کرده ایم ، پشیمانیم ، آمده ایم که از گناه ما بگذری و ما را ببخشی .
دروغ می گفتند ، وقاحت بسیار می خواست گفتن این چند کلام ، آنچه آنها کرده بودند اول غصب خلافت بود ، دوم غصب فدک و باقی کارها به تبع آن .
بازگشت از این دو اشتباه یعنی دست برداشتن از خلافت و پاکشیدن از فدک .
و زمان برای این هر دو دیر نبود .
پس آنها قائل به اشتباه خود نبودند ، دروغ می گفتند ، از کرده های خود پشیمان نبودند ، می خواستند هم خلافت و فدک را داشته باشند و هم از خشم و غضب تو در امان بمانند و این هر دو با هم نمی شد . زر و زور را گرفته بودند ، می خواستند به ریسمان تزویر هم چنگ بزنند و تو این ریسمان را با خنجر کیاست بریدی .
گفتی ـ البته نه به آنها ـ به پدرم علی گفتی که به آنها بگوید :
ـ من عهد کرده ام با شما سخن نگویم ، اما اکنون یک سوال از شما می کنم ، حاضرید که به صدق جواب دهید ؟
آن هر دو سوگند خوردند به خدا که جز به راستی پاسخ نگویند .
به پدر گفتی که از آنها بپرسد این کلام رسول الله را به گوش خود شنیده اند که :
ـ فاطمه پاره تن من است و من از اویم ، هر که او را بیازارد مرا آزرده و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده و هر که پس از مرگم او را بیازارد همانند کسی است که در زمان حیاتم او را آزرده و هر که در زمان حیاتم او را بیازارد همانند کسی است که پس از مرگم او را آزرده .
آندو گفتند :
ـ آری بخدا سوگند که این کلام پیامبر را شنیده ایم .
بار دوم و سوم همان سوال را پرسیدی و همین پاسخ را شنیدی .
و بعد تو مادر ! رو به آسمان کردی و گفتی :
ـ « خدایا . من تو را گواه می گیرم و همه اینها را که در اینجا نشسته اند به شهادت می طلبم که ایندو مرا آزرده اند ، من از ایندو ناراضی ام و تا زمان لقای خداوند با ایندو سخن نخواهم گفت . خدایا ! من به هنگام دیدار ، شکایت ایندو را به تو خواهم کرد و به تو خواهم گفت که ایندو با من چه کردند . »
ابوبکر این حرفها را که شنید اظهار گریه و ناراحتی کرد و گفت : « کاش من مرده بودم ، کاش مادر مرا نزائیده بود . »
اما از آنچه گرفته بود ، هیچ پس نداد . عمر خیال کرد گریه و اظهار تاسف واقعی است بر آشفت و ابوبکر را دعوا کرد :
ـ « این چه وضعی است ؟ تعجب از مردمی است که تو پیر مرد بی عقل را خلیفه خود کرده اند . تویی که به خاطر خشم یک زن بی تابی می کنی و از رضایتش خوشحال می شوی . تو را با خشم یک زن چه کار ؟ بلند شو . »
همیشه عمر بود که ابوبکر را بلند می کرد و می نشاند .
هر دو بلند شدند و از خانه رفتند ، چیزی برای فریفتن عوام به دست نیاورده بودند .
پدر که خود اسوه صلابت بود ، از اینهمه استواری تو لذت می برد ، اما دلش از مشاهده حال و روز تو خون بود . زنی هیجده ساله ، اما این طور مریض و رنجور و خسته .
خدا بکشد دشمنان تو را مادر . که در طول چند ماه با سوهان خباثت ، رشته حیات تو را بریدند . ام کلثوم به فدای چشمهایی که لحظه به لحظه بی فروغ تر می شوند .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
من هم مثل شما تعجب کردم وقتی که دیدم عده ای زن پشت در خانه جمع شده اند .
شما به من فرمودید :
ـ اسماء ! ببین چه خبر است .
من رفتم و خبر آوردم که :
ـ عده ای از زنان مهاجر و انصار به عیادت شما آمده اند . من می دانستم که دل مبارکتان از هرچه مهاجر و انصار ، خون است اما هم می دانستم که کرامت شما میهمان را از در خانه نمی راند . ، اگرچه میهمان ، جفا کار و خیانت پیشه باشد .
این بود که گفتم داخل شوند . عده شان زیاد بود . وقتی دور بستر شما را گرفتند ، اتاق کاملا پر شد . آدمی در این چهار روز عمر چه چیزهای غریبی که نمیبیند . آن از ملاقات عمر و ابوبکر و این هم از عیادت زنان مهاجر و انصار .
پيکر را غرق زخم ميکنند و ميآيند به عيادت زخمى !
نشتر بر جگر فرو ميبرند و بعد ، از حال و روز جراحت سؤال ميکنند .
کاش بيايند براى زخم زدن ، لااقل جاى سالم را برميگزينند . ميآيند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم مينشينند .
یکی از آنها به نیابت از همه سوال کرد :
ـ کیف اصبحت من علتک یا ابنة رسول الله ؟
ـ ای دختر رسول خدا ! با این بیماری شب را چگونه به صبح آورده اید ؟
اگرچه پهلوتان شکسته بود ، اگرچه میخ های در به سینه تان فرو رفته بود ، اگرچه کودک نازنینتان سقط شده بود ، اگرچه بازویتان مجروح بود و صورتتان کبود ، اما اینها همه منشأ روحی داشت ، منشأ معنوی داشت .
شما به حادثه ای طبیعی که بیمار نشده بودید ، پایتان که به سنگ نگرفته بود ، جسمتان که غفلتاً به زمین و در دیوار نخورده بود ، اگر چنین بود ، در مقابل سوال آنان می گفتید :
ـ دردم کم شده است یا نشده است ، جراحتم بهبود یافته یا نیافته است ..
اما بیماری شما که اینها نبود ، اینها تبعات بیماری بود .
علت بیماری شما ، شوی من ابوبکر و فرماندهش عمر بودند و فضای مناسب برای بروز و رشد بیماری همین مردم ، همین مهاجر و انصار . همین دور افتادگان از وادی شرف .
اگر همین مردم در دام جهل مرکب فرو نمی افتادند که غصب خلافت ممکن نمی شد و اولین ضربه بر فرق روح شما وارد نمی آمد .
اگر همین مردم ، افسار بی غیرتی و بی حمّیتی را از گردن خود در می آوردند که فدک به سادگی مصادره نمی شد و دومین شمشیر بر سینهء روح شما فرود نمی آمد و شما را از پا در نمی آورد .
در شب تاریک جهالت مردم است که می توان به خانهء دختر پیامبر هجوم برد و آن را به آتش کشید ، در روز روشن بصیرت که دست از پا نمی توان خطا کرد .
وقتی مردم به بن بست های خیانت پناه برده اندو خیابان های سیاست را خالی گذاشته اند می توان در خیابان مدینه النبی ، به گونه عزیز خدا و دختر رسول خدا سیلی زد آنچنان که خون در چشمانش بنشیند و اشک از دیدگانش بریزد .
گاهی من تصور می کنم ، خدائی که اشک بندگان را دوست دارد ، حتی گریه های محرابی شما را دلش نمی آید ببیند ، چگونه سنگ دل این مردم را سیل اشک های مظلومانهء شما تکان نداد ؟
آری بانوی من ، وقتی مردم به سردابهای آسایش می خزند، می توان ریسمان در گردن خورشید انداخت و از او بیعت با شب را طلب کرد . همیشه کور باد این چشمهای کور جوی شب پرست .
خورشید عهد ببند که ـ چند سال ؟ ـ نتابد تا شب بتواند راحت زندگی کند . همیشه کور باد این چشم های شب جوی شب پرست .
به ابوبکر گفتم :
ـ من اگرچه با مرکب جهالت به خانهء تو فرود آمدم ، اما شأن من بسیار برتر از همسری با توست ، شأن من کنیزی زهراست ، اگر که منت گذارد و راه دهد و بپذیرد .
و شما پذیرفتید و عاقبت و آخرت مرا نجات دادید ، اکنون که می روید سلام مرا به پدرتان برسانبد و بگوئید که اسماء بنت عمیس اینجائی است ، آنجائی نیست . کنیز این کوخ است ، بانوی آن کاخ نیست . از قول من به آسیه هم سلام برسانید .
من بی تاب بودم ببینم شما در مقابل سوال این عیادت کنندگان چه پاسخی می دهید . و اصلاً تردید داشتم که شما با آن کسالت و نقاهت و حضور اینان و تداعی آنهمه درد ، بتوانید لب بگشائید و حرفی بزنید .
اما غوغا کردید ، انگار این کلام : « کیف اصبحت ؟ » چگونه صبح کردید ؟ ، طوفانی بود که خاکستر ها را از روی آتش کنار زد و شعله های درد زبانه کشید .
انگار نشتری بود برزخک کهنه که خون تازه از آن جاری کرد . محکم و استوار نشستید و با نام نامی معبود شروع کردید :
اَصْبَحتَ وَ الله عائِفةً لِدُنیا کُنّ ، قالِیَةً لِرِجالِکُنّ .
لَفَظْتُهُم بَعدَ اَنْ عَجَمتُهُم
وَ شَنَئْتُهُم بَعدَ اَنْ سَبَرْتُهُم
فَقُبحاً لِفُلُول الْحَدّ
وَالْلَعْبَ بَعدَ الْجِد
وَ قَرْعِ الصَفاةِ وَ صَرْعِ الْقَناةِ
وَ خَطَلِ آلاراء وَ زَللِ الاَهواء
وَ بِئسَ ما قَدَّمتْ لَهُم اَنفُسَهُم
اَنْ سَخِطَ الله عَلَیهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُم خالِدُون ...
...
...
به خدا در حالی صبح کردم که از دنیای شما بیزارم و از مردان شما خشمگین .
مردانتان را آزمودم ، تنفرم را برانگیختند .
دینداری و پایمردیشان را محک زدم ، بی دین و ناجوانمرد از بوتهء آزمایش بیرون درآمدند و روسیاهی جاودانی را برای خود خریدند .
مردان شما به شمشیرهای شکسته و تیغ های کند و زنگار خورده می مانند و چه زشت است این سستی و مسخرگی و رخوت بعد از آنهمه تلاش و کوشش و جدیت .
و چه قبیح است این شکاف برداشتن نیزهء مردانگی و خواری و تسلیم در برابر هرکس که برآنان فرمانروائی کند .
و چه درد آور است این لغزش در مسیر و انحراف از هدف و فساد در عقل و اندیشه .
یادتان هست ؟ این آیه از قرآن را که :
کافران از بنی اسرائیل بر زبان داوود و عیسی بن مریم لعن گردیدند زیرا که آنان عصیان نموده و تعدی می کردند . نهی از منکر نمی کردند و خود فاعل منکر بودند و چه بد عمل می کردند . بسیاری از آنان را می بینی که با کافران دوستی می ورزیدند و چه زشت است آنچه از پیش برای خود فرستادند چرا که غضب خدا برآنان نازل شده و در عذاب جاودانه اند .
آری چه زشت است آنچه ـ مردان شما ! ـ از پیش برای خود فرستادند چرا که غضب خداوند برآنان نازل شده است و در عذاب جاودانه اند .
پس به ناچار من کار را به آنان واگذاردم و ریسمان مسئولیت را در گردنشان انداختم و آنان بار سنگین حق کشی را بر دوش کشیدند در حالیکه من با حربه حقیقت و استدلال از هر سو آنان را احاطه کرده بودم .
پس لب و دهان و دست و گوش آنان بریده باد و هلاکت سرنوشت محتومشان باد .
وای بر آنان !
چرا نگذاشتند حق در مرکز رسالت قرار یابد ؟ چرا پایگاه خلافت نبوی را از منزل وحی دور کردند ؟ همان منزلی که مهبط جبرئل روح الامین بود و پیکرهء رسالت بر پایه های آن استوار شده بود .
چرا که افراد مسلط به امور دنیا و آخرت را کنار زدند و افراد نالایق را جایگزین کردند ؟
این ، بی تردید زیانی آشکار و بزرگ است .
چه چیز سبب شد که از ابوالحسن کینه به دل بگیرند و او را کنار بگذارند ؟
من به شما می گویم .
به این دلیل که شمشیر عدالت او خویش و بیگانه نمی شناخت .
به این دلیل که او از مرگ هراس نداشت .
به این دلیل که با یک لبهء شمشیرش ، دقیق و خشمگین ، ریشه شرک و کفر و فساد را می برید و با لبهء دیگر بقیه را سر جای خود می نشاند .
به این دلیل که در مسیر رضای خدا از هیچ چیز باک نداشت و به هیچ کس رحم نمی کرد .
به این دلیل که در کار خدا اهل سازش و مداهنه و مدارا نبود .
سوگند به خدا که اگر در مقابل دیگران می ایستادید و زمام امور خلافت را که رسول الله به علی سپرده بود ، از دستش در نمی آوردید او کارها را سامان می بخشید و امت را به سهولت در مسیر هدایت و سعادت قرار می داد و به مقصد می رساند و کمترین حقی از کسی ضایع نمی شد و حرکت این مرکب اینقدر رنج آور نمی گشت .
علی در آنصورت مردم را به سرچشمهء صافی و زلال و همیشه جوشانی می رساند که کاستی و کدورت در آن راه نداشت ، آب از همه سویش سر ریز می شد و همه سیراب می شدند و هیچکس تشنه نمی ماند .
علی در پنهان و آشکار ، در حضور و غیاب مردم ، خیرشان را می خواست .
اهل استفاده از بیت المال نبود و از حطام دنیا هم فقط به قدر نیاز بر می گرفت ، آب آنقدر که تشنگی فرو بنشیند و غذائی مختصر آنقدر که با آن گرسنگی مرتفع شود . همین و بس . علی همینقدر را هم به زحمت از دنیا بر می داشت .
علی خود شاهین و میزان است . اگر او بر مسند خلافت می نشست معلوم میشد که زاهد کیست و حریص کدام است . معلوم می شد که چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ می پردازد . این کلام قرآن است که می فرماید :
« اگر اهل قریه ها ایمان آورده و تقوی پیشه می کردند ، درهای برکات زمین و آسمان را بر آنان می گشودیم ولی دروغ گفتند ، پس ما هم آنان را در برابر آنچه کسب کرده بودند گرفتیم . و این حال و روز شماست در آئینه قرآن که :
« و از اینان کسانی که ظلم کردند نتایج سوء دست آوردهایشان بزودی بدانان خواهد رسید و آنان عاجز کنندهء ما نیستند .»
هان ! پس به هوش باشید و گوش بگیرید .راستی که روزگار چه بازیهای شگفتی دارد و چه غرایبی پیش چشم می آورد .
اما حرفهای اینان شگفت آورتر است !
ای کاش می دانستم که مردان شما چرا چنین کرده اند ، چه پناهگاهی جستند ، به کدام ستون تکیه زدند ؟ به کدام ریسمان آویختند ؟ کدام پایگاه را برگزیدند ؟ بر کدامین خاندان پیشی گرفتند ؟ به چه کسانی چیرگی یافتند ؟ به کدامین امید اینهمه جفا کردند ؟
عجب سرپرست بدی را برگزیدند و عجب جایگاه زشتی را انتخاب کردند !
ستمگران در بد منزلی مقیم می شوند و به بد نتایجی دست می یابند .
بخدا که بجای بالها و شاهپرها ، کُرکها و پَرچه ها را برگزیدند و دم را بر سر و پشت را بر سینه ترجیح دادند .
پس نفرین برقومی که خیال کردند خوب عمل می کنند اما جز زشتی و پلیدی نکردند .
قرآن می گوید : اینها فاسدند ولی نمی دانند .
وای بر آنان .
این کلام قرآن را بیاد آورید :
« آیا آنکس که حق را یافته شایسته تر است برای پیروی یا آنکس که خود محتاج هدایت است و بی هدایت راه نمی یابد ؟ »
چه شده است شما را ؟ چگونه حکم می کنید ؟ هشدار ! به جان خودم سوگند که بذر فتنه پاشیده شد و فساد انتشار یافت .
پس منتظر باشید تا این بذر شوم به ثمر بنشیند و نتایج فساد ، آشکار شود .
از این پس از پستان شتر اسلام و خلافت بجای شیر ، خون فوران خواهد کرد و زهری مهلک بیرون خواهد ریخت .
و اینجاست که باطل گرایان زیان خواهند کرد و آیندگان نتایج کار پیشینیان را خواهند دید . اینک این فتنه ها و این قلب های شما و بشارت بادتان به شمشیر های آخته و استیلای ستمگران و جبابره .
بشارت بادتان به هرج و مرج گسترده و نامحدود و استبدادی ظالمانه و درد آلود . اموال و حقوقتان و از این پس به غارت خواهد رفت و جمعتان پراکنده خواهد شد .
دریغ و افسوس بر شما . کارتان به کجا خواهد کشید ؟ !
افسوس که چشم دیدن حقیقت ندارید و من چگونه می توانم شما را به کاری وادارم که از آن کراهت دارید ؟
حرف ، هنوز بسیار مانده بود ، پیدا بود از حالت چشمهایتان . آن بار سنگین دل چیزی نبود که با این چند کلام سبک شود ، اما انگار نفس دیگر یاری نمی کرد . نفسی عمیق از سر درد کشیدید و آرام گرفتید .
چهره ها و چشم های میهمانان شما را مرور کردم ، معلوم نبود که آنچه موج می زند ، بهت و حیرت است ، شرم و خجلت است ، اندوه و حسرت است یا پشیمانی و ندامت .
حسی غریب بود ، شاید آمیزه ای از این حس های متفاوت .
هر احساسی ددر انسان ، جلوه ای دارد اما اگر چندین حس در هم آمیخت ، کار عکس العمل را مشکل می کند .
به همین دلیل ، هیچ کدام نمی دانستند چه کنند .
بالاخره یکی از آنان ، زبان گشود ولی نگفت اشتباهمان را جبران می کنیم ، بیعتمان را پس می گیریم و به صراط مستقیم بر می گردیم ، گفت :
ـ اگر اینها را قبل از بیعت با ابوبکر می دانستیم ، یقیناً با او بیعت تمی کردیم حتما کسی را جز علی بر نمی گزیدیم ولی ...
دروغ می گفتند ، مثل کسی که خود را به خواب زده است و وقتی صدایش می کنی . بگوید : من خوابیده ام . به همین روشنی ، به همین جسارت به همین وقاحت .
شما فرمودید :
ـ بس کنید . بروید پی کارتان و بیش از این عذر نتراشید . این حرفها که می زنید در پس آن کارها که کردید پشیزی نمی ارزد .
شما یک عیادت کنندهء دیگر هم داشتید که البته از این سنخ نبود ، اهل درد بود ، اهل صداقت بود .
ام سلمه همان سوالی را از شما کرد که این زنان کردند ، او هم پرسید : چگونه شب را به روز آوردید ؟
با آنها عتاب کردید ، اما با ام سلمه درد دل فرمودید :
ـ « کارم شده است سعی میان غم و اندوه ، هروله میان غربت مصیبت ، پدر از دست داده و حق مسلم شوهر ، غصب شده .
دیدی که به حکم خدا و پیغمبر ، پشت پا زدند و خلافت را از وصی پیامبر و امام پس از او گرفتند ، چرا ؟ چون از علی کینه داشتند ، چون پدران مشرک و ملحدشان را در جنگ بدر و احد کشته بود . »
بانوی من تصور نمی کنم کسی مظلومتر و محجوب تر از شما در طول تاریخ بوده باشد و خیال نمی کنتم پس از شما کسی بیاید که اینهمه بزرگوار باشد و اینهمه ستم ببیند . من آمده بودم که در محضر شما حجب و حیا بیاموزم اما به روشنی دیدم که این کوزه طاقت بحر ندارد .
هیچ نامحرمی در طول حیات ، شما را ندید و شما به روشنی فاصلهء میان مرگ و مقبره را می خوردید .
به من فرمودید :
ـ این تابوت های تخت مانند ، زن و مرد را از هم متمایز می کنند ، کاش تابوتی بود که اندام آدم از روی آن مشخص نمیشد .
چه دقت مومنانه ای ! چه وسواس محجوبانه ای ! چه تامل شیرینی !
عرض کردم :
در حبشه که بودم تابوت هائی دیدم با لبه هائی بلند ، بطوری که پیکر در آن جای می گرفت و بر روی آن پارچه ای می افتاد .
. بعد با چند شاخه آن شکل را به شما نشان دادم .
شما خرسند شدید ، لبخندی از سر رضایت بر لبانتان نشست و فرمودید :
چه چیز خوبی ! حجم بدن را مشخص نمی کند و تفاوت مبان زن و مرد را آشکار نمی سازد . برای من چنین چیزی بساز و پس از مرگ ، مرا در آن جای بده .
خوشحال شدم از اینکه کاری به من سپردید اما دوست نداشتم این کار ، به کار بعد از مرگ شما بیاید .
اکنون من آن را ساخته ام و فقط دعا می کنم که فاصلهء میان شما که سازنده منید با آن تابوت که ساختهء من است ، لحظه به لحظه بیشتر شود .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
فرشتگان بال در بال پرواز می کردند و فرود می آمدند ، آنچنانکه آسمان را به تمامی می پوشاندند .
دو فرشته پیش روی آنها بودند که به طلایه دارشان به نظر می آمدند .
آمدند ، سلام کردند و مرا در هودج بالهای خود به آسمان بردند ، ناگهان بوی بهشت به مشامم رسید و بعد باغها و بوستانها و جویبارها ، چشمم را خیره کردند .
حوریه ها صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار می کشیدند .
اول خنده اي بسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند : خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب « لولاک لما خلقت الافلاک »
ملائکه بازهم مرا بالاتر بردند . قصرهاي بي انتها ، حله هاي بي همانند ، زيورهاي بي نظير .
آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مي ماند .
و بعد نهر آبي سفيد تر از شير ، خوشبو تر از مشک .
وبعد قصري . و چه قصري !
گفتم :
ـ اينجا کجاست ؟ اين چيست ؟ از آن کيست ؟
گفتند:
ـ اينجا فردوس اعلي است ، برترين مرتبه بهشت . منزل و مسکن پدر تو و پيامبران همراه او و هر که خدا با اوست . اين نهر ، کوثر است .
قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريري تکيه زده بود . مرا که ديد از جا برخاست ، مرا در آغوشم گرفت ، به سينه اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد . به من گفت : اينجا جايگاه تو ، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست . بيا دخترم که سخت مشتاق توام . من گفتم : بابا ! باباجان ! من مشتاق ترم به تو . من در آتش اشتياق تو مي سوزم .
زنده شدم وقتي که باز ( اگرچه در خواب ) پيامبر را ، پدر را صدا کردم و صداي اورا شنيدم . يادم آمد که اين افتخار تنها از آن من است که مي توانم او را بي هيچ کنيه و لقب ، بابا صدا کنم . وقتي آن آيه نازل شد که : «لا تَجعَلوا دُعاءَ الرَّسوُلِ بَينکُم کَدُعاءِ بَعضُکُم بَعضا ... »
من پدر را پيامبر و رسول الله صدا کردم و او دستي از سر مهر بر سرم کشيد گفت :
اين آيه براي ديگران است فاطمه جان . تو مرا همان بابا صدا کن . تو به من بابا بگو . بابا گفتن تو قلب مرا زنده تر مي کند و خدا را خشنود تر .
شايد او هم مي دانست که چه لطفي دارد براي من پيامبر با آن عظمت را بابا صدا کردن .
پدر گفت که همين امشب ميهمان او خواهم بود .
اکنون علي جان ! اي شوي هميشه وفادارم ! اي همسر هماره مهربانم ! من عازمم . بر من مسلم است که از امشب ميهمان پدرم و خداي او خواهم بود .
گريزانم از اين دنياي پر بلا و سراسر مشتاقم به خانه بقا . تنها دل نگراني ام براي رفتن ، تويي و فرزندانم . شما تنها پيوند ميان من و اين دنياييد که کار رفتن را سخت مي کنيد اما دلخوشم به اينکه شما هم آخرتي هستيد . مال آنجاييد . شما جسمتان در اينجاست . ديداربا شما از ايجا و در انجا آسان تر است .
علي جان ! ولي جداشدن از تو همين قدر هم سخت است . به همبن شکل هم مشکل است . به خدا مي سپارم شما را و از او مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را بر شما آسان کند .
علي جان ! من در سال هاي حياتم هميشه با تو وفادار بوده ام . از من دروغ ، خدعه ، خيانت هرگز نديده اي . لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته ام . بر خلاف فرمان و خواست و ميل تو حرفي نگفته ام ، کاري نکرده ام .
اعتقادم هميشه اين بوده است که جهاد زن ، رفتار نيکو با همسر است ، خوب شوهر داري است . و از اين عقيده تخطي نکرده ام . علي جان ! مرگ ، ناگزير است و انسان ميرنده ناگزير از وصيت و سفارش .
علي جان ! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنها را که در رقعه اي مکتوب آورده ام و چه اينها را که اکنون مي گويم . در آنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري و او به حسين و حسين به امامان پس از خويش تا آخر . و نيز سهمي براي زنان پيامبر و زنان بني هاشم و بخصوص امامه دختر خواهرم قائل شده ام و اگر چيزي ماند براي ام کلثوم دخترم .
اينها را نوشته ام اما حرف هاي مهمتر مانده است .
اول اينکه تو پس من ناگزيري به ازدواج کردن ، ازدواج کن و امامه ، خواهر زاده ام را بگير که او به فرزندان ما مهربانتر است .
دوم اينکه مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم .
وسوم مرا شبانه غسل بده ( از روي پيراهن ) بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و مدفنم را مخفي بدار . مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند ، بخصوص آن دو ، بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مکان دفنم آگاهي بيايند .
ياران معدود و محدودمان با تو شرکت بجويند در نماز خواندن و تشييع جنازه و دفن ، اما بقيه نه . از زنان ، فقط ام سلمه ، ام ايمن ، فضه و اسماء و بنت عميس و از مردان ، فقط سلمان، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و حذيفه ، همين .
... واي گريه نکن علي جان ! من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني . تو مظلوم ترين مظلوم عالمي ، گريه بر تو رواتر است . من آنچه کرده ام براي دفاع از حقوق مغصوب تو بود . من مي دانستم که رفتني ام ، پدر مرا مطمئن کرده بود ولي هم مي دانستم و مي دانم که پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت . و اين جگر مرا آتش مي زد و مرا به تلاطم وا مي داشت .
پس تو گريه نکن علي جان ! عالم بايد براي اين همه مظلوميت تو گريه کند . اکنون اول خلاصي من است ، ابتداي راحتي من است اما اغاز مصيبت تو .
پس تو گريه نکن و جگر مرا در اين گاه رفتن ، بيش ار اين مسوزان .
تو را و کودکانم را به خدا مي سپارم علي جان ! سلام مرا تا قيامت به فرزندان آينده مان برسان.
راستي علي جان ! پسر عمو ! تو هم مي بيني آنچه را که من مي بينم ؟ اين جبرئيل است که به من سلام مي کند و تهنيت مي گويد .
ـ و عليک السلام .
اين ميکائيل است که سلام مي کند و خير مقدم مي گويد :
ـو عليک السلام .
اينها فرشتگان خدايند ، اينها فرستادگان خداوندند که از سوي خدا به استقبال آمده اند . چه شکوهي ! چه غوغايي ! چه عظمتي !
ـ و عليکم السلام .
اين اما علي جان به خدا عزرائيل است که بر من سلام مي کند .
ـ و عليک السلام يا قابض الارواح .
ـ بگير جان مرا ولي با مدارا .
« خداي من ! مولاي من ! به سوي تو مي آيم ، نه به سوي آتش . »
« سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو ! سلام به لبخند شيرين تو ! سلام به چشم هاي روشن تو ! » .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
چه شبي است امشب خدايا ! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده است . اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است . اين اشك اينقدر مدام نباريده است . چه كند علي با اينهمه تنهايي !
اي خدا در سوگ پيام آور تو كه سخت ترين مصيبت عالم بود ، دلم به فاطمه خوش بود . مي گفتم : گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست . اما اكنون چه بگويم ؟ اينهمه تنهايي را كجا ببرم ؟ اين همه اندوه را با كه قسمت كنم ؟
اي خدا چقدر خوب بود اين زن ! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود ! چقدر صبور بود !
گاهي احساس مي كردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد . وقتي مي ديدم به هيچ چيز دل نمي بندد ، با هيچ تعلقي زمين گير نمي شود ، هيچ جاذبه اي او را مشغول نمي كند . هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكي دلخوشي اش نمي شود ، هر داشتن و نداشتن تفاوتي در او ايجاد نمي كند، يقين مي كردم كه او جسم ندارد، متعلق به اين جا نيست . روح محض است ، جان خالص است .
گاهي احساس مي كردم كه فاطمه دلي دارد كه هيچ مردي ندارد . استوار چون كوه ، با صلابت چون صخره ، تزلزل ناپذير چون ستون هاي محكم و نامرئي آسمان .
يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد . من مأمور به سكوت بودم و حرف هاي دل مرا هم او مي زد . چند سال مگر از جاهليت مي گذرد ؟ جاهليتي كه در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت . جاهليتي كه در آن دختر، ننگ بود و اسب ، افتخار .
زني در مقابل قومي با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند !
اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد . آب مي شود . گاهي احساس مي كردم كه فاطمه دلي از گلبرگ دارد ، نرم تر از حرير ، شفاف تر از بلور .
و حيرت مي كردم كه چقدر يك دل مي تواند نازك باشد ، چقدر يك انسان مي تواند مهربان باشد .
غريب بود خدا ! غريب بود! من گاهي از دل او راه به عطوفت تو مي بردم .
وقتي به خانه مي آمدم انگار پا به درياي محبت مي گذاشتم ، انگار در چشمه صفا شستشو مي كردم . خستگي كجا مي توانست خودي نشان دهد .
زندگي دشوار بود و مشكلات بسيار اما انگار من بر ديباي مهر فرود مي آمدم ، بر پشتي لطف تكيه مي زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه هاي خودم احساس مي كردم .
فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود . با وجود او تشنگي ، گرسنگي ، سختي ، جراحت ، كسالت و خستگي به راستي معنا نداشت .
اكنون با رفتن او من خستگي هاي گذشته را هم بر دوش خودم احساس مي كنم .
خسته ام خدا ! چقدر خسته ام .
چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم ؟! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي كردم . اگر دفن واجب نبود ، خاك را هم بر او حرام مي كردم .
حيف است اين جسم آسماني در خاك ، حيف است اين پيكر ثريايي در ثري ، حيف است اين وجود عرشي در فرش .
اما چه كنم كه اين سنت دست و پاگير زمين است . از تبعات زندگي خاكي است .
پس آب بريز اسماء ! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش مي كرد ، اي اشك بيا !بيا كه اينجاست جاي گريستن .
فرشتگان كه به قدر من فاطمه را نمي شناسند ، به اندازه من با فاطمه دوست نبودند ، مثل من دل در گروي عشق فاطمه نداشتند . ضجه مي زنند ، مويه مي كنند ، تو سزاور تري براي گريستن اي علي ! كه فاطمه فاطمه تو بوده است .... اي واي اين تورم بازو از چيست ؟ ... اين همان حكايت جگر سوز تازيانه و بازوست . خلايق بايد سجده كنند به اين همه حلم ، به اين همه صبوري . فاطمه ! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم ؟ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را كردي ؟ نازنين ! چشم اگر كبودي را نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .
عزيز دل ! كسي كه دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد .
اي كسي كه پنهانكاري را فقط در دردها و مصيبت هايت بلد بودي ، شوي تو كسي نيست كه اين رازهاي سر به مهر تو را نداند و برايشان در نخلستان هاي تاريك شب ، نگريسته باشد .
اين جا جاي تازيانه نامردان است در آن زمان كه ريسمان در گردن مرد تو آويخته بودند .
اي خدا ! اين غسل نيست ، شستشو نيست، مرور مصيبت است .
دوره كردن درد است . تداعي محنت است .
اي واي از حكايت محسن ! حكايت فاطمه و آن در و ديوار ! حكايت آن ميخهاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار ! حكايت آن آتش با آن تن تب دار ! حكايت آن دست پليد با اين گونه و رخسار! حكايت آن همه مصيبت با اين دل بي قرار !
آرامتر اسماء ! دست به سادگي از اين همه جراحت عبور نمي كند ، دل چطور اين همه مصيبت را مرور كند ؟!
چه صبري داشتي تو اي فاطمه ! و چه صبري داري تو اي خداي فاطمه !
اين كه جسم است اين همه جراحت دارد ، اگر قرار به تغسيل دل بود ، چه مي شد ! اين دل شرحه شرحه ، اين دل زخم ديده ، اين دل جراحت كشيده !
اسماء بيار آن كافور بهشتي را كه ديگر دل ، تاب تحمل ندارد . ثلث اين كافور بهشتي جبرئيل آورده ، حنوط پيامبر شد ـ سلام بر او ـ و ثلث ديگر ، حنوط تو مظلومه مهربان من ! و ثلث ديگر از آن من . كي مي شود اين ثلث آخر به كار بيايد و من تنها مانده را به شما دو عزيز رفته ملحق كند ؟
آن كفن هفت تكه را بده اسماء ! كاش مي شد آدمي به جاي يار عزيزتر از جان خويش ، فراق را براي هميشه كفن كند .
خدايا ! اين كنيز توست، اين فاطمه است ، دختر پيامبر و برگزيده تو . دختر بهترين خلق تو ، دختر زيباترين آفرينش تو ، خدايا ! آن چه رهايي اش را سبب مي شود بر زبانش جاري كن ، برهان او را محكم گردان ، درجات او را متعالي فرما و او را به پدرش برسان .
بچه ها بياييد . حسن جان ! حسين جان ! زينبم ! عزيزم ام كلثوم بيائيد با مادر وداع كنيد . سخت است مي دانم ، خدا در اين مصيبت بزرگ به اجر و صبرش ياري تان كند .
آرامتر عزيزان ! از گريه ، گزيري نيست . اما صيحه نزنيد ، شيون نكنيد ، مثل من آرام اشك بريزيد .
نمي دانم چطور تسلايتان دهم . اين مادر آخر مادري نبود كه همتا داشته باشد ، كه كسي بتواند جاي او را پر كند ، كه جهان بتواند چون او دوباره بزايد .
اما تقدير اين بوده است ، راضي شويد به مشيت خداوند و زبان به شكوه نگشائيد .
رويش را ؟ سيماي مادر را ؟ باشد ، باز مي كنم ، هر چند كه دل من ديگر تاب ديدن آن چهره نيلي را ندارد . واي ، مهتاب چه مي كند با اين رنگ روي مهتابي !
اينقدر صدا نزنيد مادر را ! او كه اكنون توان پاسخ گفتن ندارد . فقط نگاهش كنيد و آرام اشك بريزيد .
اما نه ، انگار اين دست هاي اوست كه از كفن بيرون مي آيد و شما را در آغوش مي گيرد . اين باز همان دل مهربان اوست كه نمي تواند پس از وفات نيز نداي شما را بي جواب بگذارد . تا كجاست مقام قرب تو فاطمه جان !
شما را به خدا بس كنيد بچه ها ! برخيزيد !
اين جبرئيل است كه پيام آورده ، بر خيزيد !
جبرئيل مي گويد : روح اين بچه ها مفارقت مي كند از جسم ، بردارشان .
جبرئيل مي گويد : عرش به لرزه درآمده ، بردارشان ، شيون ملائك آسمان را برداشته ، علي جان ! بردارشان !
برخيزيد بچه ها ! چه شبي است امشب خدايا ! لاحول ولا قوة الا بالله .
برخيزيد بر مادرتان نماز بخوانيم . نماز آراممان مي كند ، نماز تسلايمان مي بخشد .
حسن جان ! بگو بيايند ، به آن چند نفر بگو آرام و مخفيانه و بي صدا بيايند .
همه كار همين امشب بايد تمام شود ، وصيت مادرتان زهراست .
صبور باش حسين جان ! دلت را به خدا بسپار . در اين مصيبت عظمي از او كمك بگير .
اِنّا للهِ و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون ...
وَ انّا اِلي رَبَّنا لَمُنقَلِبُون ...
عليكم السلام ،خدا پاداشتان دهد ، اين جا بايستيد ، پشت سر من ، صبور باشيد . آرام گريه كنيد . وصيت دختر پيامبر را از ياد نبريد ، به صداي گريه تان ، ديگران را هشيار نكنيد ، همين شما فقط بايد در نماز شركت كنيد . دلهايتان را به ياد خدا آرامش ببخشيد .
لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله اَلعَلِي العَظيم
خدايا من از دختر پيامبر تو راضي ام ، اكنون كه او گرفتار وحشت است تو همدم او باش .
خدايا ! مردم از او بريده بودند تو با او پيوند كن . خدايا بر او ظلم كردند ، تو برايش حكم كن كه بهترين حاكمان توئي .
الصلوة... الصلوة...
الله اكبر
خدايا اين دختر پيامبرت فاطمه است كه او را از ظلمت ها به سوي انوار بردي .
شما سه نفر بيائيد ، تابوت را از زمين برداريم . از اين جا، به آن سمت كه صداي اِلّي... اِلّي... مي آيد . اين صداي خداست ، خدا فاطمه را به سوي خويش مي خواند ، همين جا ، همين جا تابوت را زمين بگذرايد . همه كار فاطمه را خدا كرده است . اين قبر آماده ، از آن زهراست . جان عالم به فداش .
برويد كنارتر تا من به داخل قبر بروم ، آرامتر، آهسته گريه كنيد ، اين دست و پاي من هم نبايد اينقدر بلرزد .
چه سنگين است اين غم و چه سبك شده است اين بدني كه اين همه درد ديده است .
آي ! اي زمين ! اين امانت ، دختر رسول خداست كه به تو مي سپارم . والله كه اين دست هاي رسول خداست ، صَلَّي اللهُ عَلَيكَ يا رَسُولَ الله . خوش به حال تو فاطمه جان ! بسم الله الرحمن الرحيم . بِسم الله وَ بِالله وَ عَلي مِلَّةِ رَسُول الله . مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالله .
صديقه جان ! تو را به كسي تسليم مي كنم كه از من به تو شايسته تر است . فاطمه جان! راضي ام به آن چه خدا براي تو خواسته است .
مِنها خَلَقناكُم وَ فيها نُعيدُكُم وَ مِنها نُخرِجُكُم تارَةً اُخري .
شما را از خاك آفريديم ، به خاك بر مي گردانيم و بار ديگر از خاك بيرون مي آوريم .
فاطمه جان ! همه تن ، چشم انتظار آن لحظه ديدارم .
اي خشت ها ! ميان من و فاطمه ام جدايي مي اندازيد ؟ دلهاي ما چنان به هم گره خورده است كه خشت و خاك و زمين و آسمان نمي توانند جدايمان كنند .
اما بر تو مبارك باد فاطمه جان ! ديدار پدرت پس از اين دوران سخت فراق .
اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا رَسُولَ الله عَنّي وَ عَن اِبنَتِك
اَلسَّلامُ عَلَيكَ مِن اِبنَتِكَ وَ حَبيبِكَ و قُرَّةَ عَينِكَ وَ زائِرِك
سلام من و دخترت به تو اي رسول خدا !
سلام دخترت به تو ! سلام محبوبت ! سلام نور چشمت و سلام زائرت .
سلام آنكه در بقعه تو در خاك آرميده است و خداوند پيوستن شتابناك او را به تو رقم زده است .
اي رسول خدا كاسه صبرم در فراق محبوبه ات لبريز شد و طاقتم در جدايي از برترين زن عالم به اتمام رسيد .
جز گريه چه مي توانم بكنم اي پيامبر خدا ؟! گريه بر مصيبت، سنت توست ، من در مصيبت تو هم جز گريه چه توانستم بكنم؟
تو سر به سينه من جان دادي، من با دست خودم چشمهاي تو را بستم، تو را غسل دادم و كفن و دفن كردم. سر تو را من بر لحد نهادم .
در برابر تقدير، جز تسليم و رضا چاره چيست ؟
اِنّا للهِ و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون
اي پيامبر خدا ! اكنون امانت به صاحبش رسيد و زهرا از شر غم و ستم خلاصي يافت . و براي من از اين پس چه زشت است چهره زمين و آسمان بدون حضور زهرا .
اما اندوهم اي رسول خدا جاودانه است و چشمانم بي خواب و شبهايم بي تاب .
غم پيوسته ، همخانه دل من است تا خدا خانه اي را كه تو در آني نصيبم كند .
اي رسول خدا ! دلم خون و خسته است و غصه ام دائم و پيوسته.
چه زود خدا ميان ما جدايي انداخت . من از اين فراق فقط به خدا مي توانم شكايت كنم .
دخترت به تو خواهد گفت كه چگونه امتت عليه من همدست شدند و چگونه حق او را غصب كردند . از او سئوال كن، ماجرا را از او بپرس .
چه دردها كه او در سينه داشت اما مجالي براي بروز نمي يافت ولي به تو خواهد گفت ، بار دلش را پيش تو بر زمين خواهد گذاشت ولي نه، زهرا محجوب تر از آن است كه دردهاي دلش را، حتي با تو بگويد ، اما از او بخواه، سئوال كن، اصرار كن تا بگويد و خدا داوري خواهد كرد كه او بهترين حاكمان است . درود بر تو و دخترت اي رسول خدا ! و ... و بدرود .
اين وداع از سر ملالت و خشم و كسالت نيست .
نه رفتنم از سر دلتنگي است و نه ماندنم از سر بدگماني به آن چه خدا وعده صابران فرموده است .
واي، واي از اين مصيبت. چه مي توانم بكنم جز صبر. بهتر از صبر چيست در اين وانفساي مصيبت .
فاطمه جان! اگر ترس از استيلاي دشمن بر ما نبود، قبر تو را اقامتگاه جاودان خودم مي كردم و شيوه اعتكاف بر مي گزيدم و همچون مادران جوان مرده بر اين مصيبت زار مي زدم .
يا رسول الله! ببين كه دخترت در پيش چشم تو مخفيانه به خاك سپرده شد، حقش پايمال و ارثش تاراج گرديد، در حاليكه چيزي از رفتن تو نگذشته بود و ياد تو كهنه نشده بود .
اينك شكايت را فقط به خدا مي توان برد اي رسول خدا و با تو و ياد تو مي توان التيام يافت .
سلام و رحمت و بركت خدا بر تو و فاطمه تو اي پيامبر خاتم! اي رسول خدا!
و اما تو فاطمه جان! تو بگو كه من چه كنم؟! اگر بروم به بچه ها چه بگويم ؟
به دلم چه بگويم ؟ به تنهايي ام، به بي كسي ام، به غربتم چه بگويم . اگر بمانم، به دشمن چه بگويم؟ كه قبر فاطمه اين جاست؟! نه، مي روم ولي :
نَفسي عَلي زَفَراتِها مَحبُوسَةٌ
يالَيتَها خَرَجَت مَعَ الزَّفَرات
پرنده جانم زنداني اين آشيان تن شده است، اي كاش جان نيز همراه اين ناله هاي جگر سوز در مي آمد.
بعد از تو زندگي بي معني است، حيات بي روح است و دنيا خالي است و من فقط گريه ام از اين است كه مبادا عمرم طولاني شود. زندگي ام ادامه بيابد .
فشار زندگي پس از تو بر من سنگين است و كسي كه چنين باري بر دوش دل دارد، روي خوشي نمي بيند. من چگونه ترا كه پدر مهرباني هايم بودي فراموش كنم، انگار من شده ام مأمور زنده كردن آن همه غصه هايم .
ميان هر دو يار، روزي فرقتي هست، اما هيچ چيز به قدر جدايي تحملش مشكل نيست. هر چيز جز فراق، تحملش آسان است. اين كه من بلافاصله بعد از محمد، فاطمه را از دست داده ام، خود دليل بر اين است كه دوستي دوام ندارد.
فاطمه جان! چطور بگويم؟ فراق تو سخت است، سخت ترين است، تاب آوردني نيست. تحمل كردني نيست. كارم شده است گريه حسرت آميز و شيون حزن انگيز، گريه براي دوستي كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت .
اي اشك هميشه ببار! اي چشم هماره همراهي كن كه غم از دست دادن دوست، غم يكي دو روز نيست، كارم شده است گريه حسرت آميز و شيون حزن انگيز، گريه براي دوستي كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت .
دوستي كه هيچكس جاي او را در قلبم پر نمي كند، ياري كه هيچ دياري به قدر او عشقم را معطوف خود نمي كند، ياري كه از پيش چشم و كنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز .
فاطمه جان! عزيز دلم! چه سود كه در كنار قبر تو نازنين بايستم، به تو سلام كنم و با تو سخن بگويم وقتي پاسخي از تو نمي شنوم .
چه شده است ترا فاطمه جان كه پاسخ نمي دهي؟ آيا سنت دوستي را فراموش كرده اي ؟
فاطمه جان! كاش علي را غريب و خسته و تنها،رها نمي كردي.
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا
ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم . خدا مرا كه مى آفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را ، اعلام كرد كه آفرينش شما ، آفرينش همه چيز به طفيلى آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن ، زهراست .
يا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتَ سَماءً مَبْنيّه وَ لا اَرْضاً مَدْحيّه وَ لا قَمَراً مُنيراً وَ لا شَمْساً مُضيئه وَ لا فلكاً يَدُور وَ لا بَحْراً يَجْرى وَ لا فَلَكاً يَسْرى اَلّا فى مَحَبّة هوُلاءِ الْخَمْسه.
اگر به خاطر اينها نبود ، من دست به كار خلقت نمى شدم ، آفرينش را رقم نمى زدم ، بر اندام عدم لباس هستى نمى پوشاندم .
اگر به خاطر اين پنج تن نبود ، آفرينش به تكوينش نمى ارزيد .
اين پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او ، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او .
نه تنها من آسمان ، كه خورشيد و ماه نيز ، كه ستارگان و افلاك نيز ، كه بر و بحر نيز چشم انتظار آمدنت بودند .
همه غرق اين سؤال و مات اين كنجكاوى بوديم كه اين فاطمه كيست كه اينقدر عزيز خداوند است و حتى حساب و كتاب خدواند بسته به شاهين محبت و رضايت اوست . و قتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد ، شما تنها وسيله نجات او شديد و نامهاى شما ، اسماء حسناى سوگندنامه او . و ما بيش از پيش قدر منزلت شما را در پيش خداوند دريافتيم و به همان ميزان متحيرتر و مبهوت تر شديم در شكوه و عظمت وجود شما . و قتى نوح در پس آن و انفساى طوفان و سيل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه يكصدا گفتيم رازى است به سنگينى خلقت و رمزى به پيچيدگى آفرينش در اين نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى ؟!
اين انتظار ، قرن به قرن ، سال به سال ، ماه به ماه ، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش يافت و در بستر آن ، سوالى غريب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه اين سئوال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند .
سؤال اين بود كه :
اين فاطمه با اين شخصيت ، با اين عظمت، با اين جلال و جبروت ، با اين قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمين بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه اى رخ خواهد شد ؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست ، چه معجزه اى رخ خواهد داد و خلايق او چگونه برخورد خواهند كرد ؟!
مساله ، مساله كوچكى نبود ، خلايق هميشه بر روى زمين به دنبال خدايى ملموس و محسوس مى گشتند ، بت را نه به اين دليل مى ساختند و مى پرستيدند كه او را خدا مى دانستند ، بت را مى خواستند به عنوان جلوه اى محسوس از خدا بر روى زمين ، بت ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مى كردند . آنها را واسطه ميان خود و خدا مى پنداشتند .
به بت مى گفتند آنچه را كه از خدا مى خواستند ، طلب باران ، طلب بخشش ، طلب وسعت ، طلب ... مى خواستند مجرايى باشد كه همه خواسته ها و طلب ها ، از آن طريق مطمئن ، به سوى خدا صعود كند .
بت ها تجسم كاذب اين نياز بودند و خدا مى خواست كسانى را به زمين هديه كند كه تجسم صادق اين درخواست باشند . محبوبى ملموس و محسوس باشند ، دستگير مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه ، چيزى باشند ميان مردم و خدا ، برتر از مردم ، پايين تر از خدا . و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنين بوديد . و َ لَها جَلالٌ لَيْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلّا جَلالُ اللَّه جَلَّ جَلالُه وَ لَها نَوالٌ لَيْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلّا نَوالُ اللَّهَ عَمَّ نَواله .
فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هيچ جلالى نيست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه بتر از او هيچ نوال و كرامتى نيست مگر نوال خداوند، عم نواله .
پس ما حق داشتيم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كيفيت برخورد مردم با شما باشيم . و قتى پدرت زمين را به تولد خود مزين كرد، من از ميان تمام خلايق ، نگاه و چشم توجهم فقط به او شد .
هرگاه آفتاب ، جسم لطيفش را مى آزرد ابرى را سايبان او مى ساختم . هر گاه سرما آزارش مى داد ، شعله خورشيد را زياد مى كردم ، اگر شبانه راه مى پيمود ، دامن مهتاب را پيش رويش مى گستردم و فانوس ستاره را نزديكتر مى بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بيازارد .
اما ... اما من يكى كه در خود شكستم وقتى ديدم با او به قدر او رفتار نمى شود ، و نه به منزلت او كه حتى به شان يك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمى شود . انسان معمولى تمسخر نمى گردد ، متهم به جنون نمى شود ، با او كينه و عداوت و دشمنى نمى ورزند، اما با او كردند .
او را ساحر و مجنون خواندند ، با او دشمنى ورزيدند ، با ا و جنگيدند ، بر سر او خاكستر كينه ريختند . پيشانى اش را آزردند . داندانش را شكستند ، محصور شعب ابى طالبش كردند و ... و من ... من آسمان ، من بى جان ، من سايه بان ، من ديده بان ، خون دل مى خوردم و در خود مچاله مى شدم ، وقتى كه مى ديدم با مقصود خلقت ، با مخاطب « لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاك » ، با رمز « انّى اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون » ، با آدم تمام ، با انسان كامل ، با عقل كل ، اينچنين جاهلانه و كافرانه بر خورد مى شود . و ... بعد از او با تو ، دردانه خداوند .
من تصور مى كردم وقتى شما بيائيد ، خلايق شما را بر سر دست خواهند گرفت ، بر روى چشم خواهند گذاشت ، دلهايشان را منزل محبت شما خواهند كرد ، بر سايه تان سجود خواهند برد ، از بوى حضور شما مست خواهند شد ، خاك پايتان را توتياى چشم خواهند كرد ، كمر خواهند بست به خدمت شما ، چشم خواهند دوخت به لب هاى شما تا فرمان را نيامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت كنند.همه مقيم كوى شما خواهند شد و دنبال وسيله براى تقرب خواهند گشت .
من كه ديده بودم يك نفر با خاك پاى ماديان جبرئيل ، دست در كار خلقت برد ، خيال مى كردم خلايق از گرد پاى شما بال خواهند ساخت ، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت .
چه سفيه بودند اين خلايق ، چه نادان بودند اين مردم ! چه مى خواستند كه در محضر شما نمى يافتند ؟! چه مى جستند كه در شما پيدا نمى كردند ؟! دنيا مى خواستند شما بوديد ، آخرت مى خواستند شما بوديد ، معرفت مى خواستند شما بوديد. علم مى خواستند شما بوديد، معرفت مى خواستند شما بوديد، بهشت مى خواستند شما بوديد ، حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مى خواستند ، باز مخزن و گنجينه اش در دست شما بود .
چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصيان كردند؟ به كجا مى خواستند بروند ؟! چه مى شد اگر ابوجهل و ابولهب و ... هم، راه ابوذر را مى رفتند ؟! من و كل كائنات، موظف شديم ، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنيم. گرامى بداريم، عزيز بشمريم ، چه مى شد اگر بقيه هم پا جاى پاى سلمان مى گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند ؟ چرا كينه ورزيدند ، چرا رذالت كردند ؟ من كه از ابتداى خلقت ، عشقم به اين بود كه آسمان مدينه بشوم ، گاهى از شدت خشم به خود مى لرزيدم ، صداى سايش دندانهايم را اگر گوش هوشى بود ، به يقين مى شنيد ، گاهى تاسف مى خوردم ، گاهى حسرت مى كشيدم ، گاهى گريه مى كردم ، گاهى كبود مى شدم ، گاهى اشك مى ريختم ، گاهى ضجه مى زدم ، گاهى خون مى خوردم و گاهى خود را ملامت مى كردم ، من از كجا مى دانستم كه بايد شاهد اينهمه مصيبت باشم ؟!
من سوختم وقتى در خانه خدا ، در خانه قرآن ، در خانه نجات ، در خانه تو به آتش كشيده شد .
من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد . وقتى تو فضه را صدا زدى ، انسانيت از جنين هستى سقوط كرد . خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل ميخ هاى در ، از سينه تو خونين و شرم آگين درآمد .
من از خشم كبود شدم وقتى تازيانه بر بازوى تو فرود آمد . من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمين ملك تو غصب شد .
اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سيلى با صورت تو آشنا شد .
من به بن بست رسيدم وقتى اهانت و توهين به خانه تو راه يافت . و ... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتى آوند حيات تو قطع شد .
ديشب كه على تو را غسل مى داد ، وقتى اشك هاى جانسوز او را ديدم ، وقتى ضجه هاى حسن و حسين را شنيدم ، وقتى مو پريشان كردن و صورت خراشيدن زينب و ام كلثوم را ديدم ، ديگر تاب نياوردم ، نه من ، كه كائنات بى تاب شد و چيزى نمانده بود كه من فرو بريزم و زمين از هم بپاشد و كائنات سقوط كند .
تنها يك چيز ، آفرينش را بر جا نگاه داشت ، و آن تكيه على بود بر عمود خيمه ، ستون خانه تو .
على سرش را گذاشته بود بر ديوار خانه تو و زار زار مى گريست .
اين اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرينش ، آرامش بخشيد و كائنات را استقرار داد .
چه شبى بود ديشب ! سنگينى بار مصيبت ديشب تا آخرين لحظه حيات ، بر پشت من سنگينى مى كند . همچنانكه اين قهر بزرگوارانه تو كمر تاريخ را مى شكند .
از على خواستى ـ مظلومانه و متواضعانه ـ كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد .
مى خواستى به دشمنانت بگويى دود اين آتش ظلمى كه شما برافروخته ايد ، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاريخ مى رود و انسانيت ، تا روز حشر از مزار دردانه خدا ، محروم مى ماند . چه سند مظلوميت جاودانه اى ! و چه انتقام كريمانه اى !
دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح ، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقيع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پيامبر كجاست .
من شاهد بودم كه در زمان حياتت آمدند براى دغلكارى و نيرنگ بازى ، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سياست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى .
اما هميشه خشك و تر با هم مى سوزند ، مومنان و مريدان آينده ات نيز اشك حسرت خواهند ريخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت .
چهل قبر مشابه ! چهل قبر همسان ! و انسانها بعضى واله و سرگشته ، برخى متعجب و حيران ، عده اى مغبون و شكست خورده ، گروهى از خشم و غضب ، كف به لب آورده و معدودى از خواب پريده و هشيار شده .
يكي گفت :
ـ نشد ، اينطور نمى شود ، نبش قبر خواهيم كرد، همه قبرها را خواهيم شكافت ، جنازه دختر پيامبر را پيدا خواهيم كرد ، بر او نماز خواهيم خواند و دوباره ... خبر به على رسيد . همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلايه مند مى شدى ، از جا برخاست ، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد ، همان پيشانى بند جهاد را بر پيشانى بست ، شمشيرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود ، بيرون كشيد و به سمت بقيع راه افتاد .
تو به يقين ديدى و بر خود باليدى اما كاش بر روى زمين بودى و مى ديدى كه چگونه زمين از صلابت گامهاى على مى لرزد . و قتى به بقيع رسيد ، بر بالاى بلندى ايستاد ـ صورتش از خشم ، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود ـ فرياد كشيد :
ـ واى اگر دست كسى به اين قبرها بخورد ، همه تان را از لب تيغ خواهم گذارند .
او گفت :
ـ اى ابوالحسين بخدا نبش قبر خواهيم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهيم خواند . على از بلندى حلم فرود آمد ، دست در كمربند او برد ، او را از جا كند و بر زمين افكند ، پا بر سينه اش نهاد و گفت :
ـ يا بن السوداء ! اگر ديدى از حقم صرف نظر كردم ، از مثل تو نترسيدم ، ترسيدم كه مردم از اصل دين برگردند ، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصيت فاطمه نه ، سكوت نمى كنم، قسم بخدايى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود ، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمين را از خونتان رنگين مى كنم .
او به التماس افتاد و ديگري گفت :
اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پيامبرش از او دست بردار ، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنيم .
على ، شوى باصلابت تو رهايشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هايشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چيزهايى را فهميدند كه پيش از آن نمى دانستند ... راستى اين صدا ، صداى پاى على است . آرام و متين اما خسته و غمگين . از اين پس على فقط در محمل شب با تو راز و نياز مى كند .
من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشايد بر روى مزار تو .
اين تو و اين على و اين نگاه هميشه مشتاق من ...
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا




