تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
از دیار حبیب 10

در پاى جنازه ات تا صبح مى نشينم تا يارانت گمان نكنند كه خائنانه كشته ام و زنانه و زبونانه گريخته ام .
پاى اين قتل ، غيورانه مى ايستم و پاى اين جنازه ، مردانه مى نشينم تا عدالت و عقوبت خداوند را شهادت دهم .
آن زمان كه تو به كوفه در آمدى در حاليكه جگر مرا بر اسب خويش آويخته بودى من كودك بودم اما اكنون مردى شده ام ، مردى كه مى تواند از نامردى قتال از يك عمر هياهو و جنجال ، تنها يك جنازه بر جاى بگذارد.
از آن دم كه تو قدم به كوفه گذاشتى ، من چشم در چشم پدر، به دنبال تو راه افتادم ، از هر كوى و برزنى كه گذاشتى ، گذشتم ، هر جا درنگ كردى ، ايستادم . هر جا شتاب گرفتى ، شتاب گرفتم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالا گرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى ، فرو افتادم . به درون قصر شدى ، بر آستانه آن ايستادم و وقتى در آمدى تو را، نه ، پدر خويش را پى گرفتم .
ناگهان در كمركش كوچه اى ايستادى و روى برگردانى و گفتى :
پسر! از جان من چه مى خواهى ؟! چرا دست از سر من برنمى دارى ؟ چرا پاى از تعقيب من نمى كشى ؟
مى خواستم بگويم كه از تو جانت را مى خواهم اما نگفتم ، كه من كودكى بودم و تو سفاكى .
گفتم كه :
هيچ ، چيزى نمى خواهم .
و مى ترسيدم كه از نگاه پدر، محرومم كنى .
گفتى :
نه چيزى هست . هر جا كه من رفتم ، تو مرا تعقيب كرده اى ، بگو چه مى خواهى .
چند نفر در پناه سايه بانى خود را يله كرده بودند و به ما مى نگريستند، من از حضور آنان جراءت يافتم و هرچه در دل داشتم ، بيرون ريختم :
اى مرد! اين جگر من است كه بر اسب خويش آويخته اى . اين سر پدر من است كه زين و زينت اسب تو شده است . اين اميد خاندان من است كه تو به دست باد سپرده اى ، من فرزند اين سرم و اين سر، سر قبيله اى است ، قبله اى است ...
و بغض گلوى كودكى ام را فشرد و كلام را بريد.
سايه نشينان كناره ديوار چون مار گزيده از جا جهيدند و مبهوت و حيرت زده پيش آمدند، من خيال كردم كه به يارى من مى آيند، پرسيدند:
تو فرزند كيستى ؟ اين سر از آن كيست ؟
اميد آكنده گفتم :
من فرزند حبيب بن مظاهرم و اين سر از آن اوست و اين مرد، قاتل او
همه با هم گفتند:
عجب !
و بعد به جاى خويش بازگشتند.
و من متحير گفتم :
همين ؟ عجب ! يكى شان گفت :
چندى پيش ما در زير همين سايه بان نشسته بوديم كه پدرت و ميثم تمار هر كدام از يك سوى كوچه وارد شدند، چون به هم رسيدند، حرفهايى غريب به هم گفتند و رفتند ما همه از در انكار در آمديم و بر آن دو خنديديم و اكنون ، آن دو پيشگويى واقع شده است . ميثم به پدرت مى گفت كه سر تو را به خاطر دفاع از پيامبر و اهل بيتش از تن جدا مى كنند و در كوچه هاى كوفه مى گرانند، اكنون اين همان سر است و همان سر.
آن حرفها اسباب تسكين من شد و من بگه تو گفتم :
بده ، سر پدرم را بده تا لااقل دفنش كنيم ..
و تو ابا كردى ، امتناع ورزيدى و شايد اگر ابا نمى كردى ، اكنون جنازه نمى شدى ، به اين زودى راهى جهنم نمى شدى .
گفتى :
نمى دهم ، مى خواهم اين سر را براى امير ببرم و پاداش بگيرم .
گفتم :
خداوند خود پاداش جنايتت را خواهد داد، بده سر پدرم را. و گريه امانم را بريد.
و تو كه غريق درياى اشك ديدى ، فرصت را غنيمت شمردى و گريختى ، غافل كه هيچ گريزى از چنگال عقوبت خدا نيست . و من در تمام اين چند سال ، در انتظار اين لحظه بودم .
غذا مى خوردم كه براى كشتن تو قوت بگيرم ، آب مى خوردم كه زنده بمانم و زندگى را از تو بگيرم . نفس مى كشيدم تا نفس كشيدن تو را از يادت ببرم .
بدان اميد سلاح بر مى داشتم كه روزى آن را بر بدن تو بنشانم ، بدان اميد مرد مى شدم كه روزى مردانگى را به تو نشان دهم ، تيراندازى ام تمرين تير اندازى بر تو بود و شمشير زدنم كلاس اين روز امتحان .
هر شب با خيال كشتن تو به خواب مى رفتم و هر صبح به انگيزه انتقام از تو بر مى خاستم . روز و ماه و سال را از آن عزيز مى داشتم كه مرا به زمان قتل تو نزديك مى كردند. هر بار كه دست به دعا بر مى داشتم ، از خدا مى خواستم كه دستهايم در حنابندان خون تو شركت بجويد.
به روشنى حفظ بودم كه تو كى از خواب بر مى خيزى ، كى از خانه بيرون مى زنى ، در كجا مى ايستى ، در كجا مى نشينى ، با كه گفتگو مى كنى ، چه وقت به خانه باز مى گردى و كى به خفتن گاه ، مى روى . و حتى مى دانستم كه تو در روزهاى مبارك رمضان در كجا آب مى خورى و چه وقت براى خوردن غذا به خانه مى خزى .
وقتى مصعب بن زبير حكومت يافت و جنگ با جميرا آغاز شد، گفتند كه تو نيز عازم ميدان نبردى و من خود شاهد فراهم كردن ساز و برگت و مهيا شدنت بودم .
با خودم گفتم : جنگ در ميدان شيرين تر است تا در كوچه و خيابان و من ...هم كه اكنون به مرز مردانگى رسيده ام . پس معطل چه باشم ؟!
پيش از اين بر من تكليف نبود، من عشق داشتم به اهل بيت اما هنوز به برداشتن شمشير، مكلف نبودم . اكنون مكلفم ، مثل نماز خواندن ، مثل روزه گرفتن و كشتن تو يعنى عبادت محض .
به اينجا آمدم تا در اردوگاه جنگ تو را كشته باشم ، تا لاف دليرى ات را هم با خودت در خاك كرده باشم .
بمير! تو اولين كس از قاتلان اهل بيت رسول نيستى كه به درك مى روى ، آخرينشان هم نخواهى بود.
شمشير من تازه دارد جان مى گيرد.
اين شمشير تا نيل به رضايت سجاد، به غلاف بر نخواهد گشت .


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

JavaScript Codes