وقتی رسول محبوب من به درب خانه آمد ، انگار خورشید پس از چهل شام تیره ، چهل شام بی روزن ، چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشد ، دلم روشنی گرفت و من روشنی را وقتی با تمام وجود ، با تک تک رگها و شریانهایم احساس کرد که نور حضور تو را در درون خویش یافتم .
آن حالات حالاتی نبود که حتی تصور و خیالش هم از کنار ذهن و دل من عبور کرده باشد . کودکی در رحم مادر خویش با او سخن بگوید ؟ کودکی در رحم مادر خویش خداوند را تسبیح و تقدیس کند ؟ من شنیده بودم که عیسی ـ بر شوی من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و و وحدانیت خدا ونبوت خویش را از ماءذنهء گهواره فریاد کرده بود ... و این همیشه برترین معجزه در اندیشهء من بود اما من چگونه میتوانستم باور کنم که کودکی در رحم مادر خویش با او به گفتگو بنشیند ، او را دلداری دهد و پیامبری پدرش را شاهد و گواه باشد ؟
و من چگونه میتوانستم تاب بیاورم که آن کودک ، کودک من باشد و آن مخاطب ، من باشم ؟ چگونه میتوانستم این شادی را در پوست تن خویش بگنجانم ؟ چگونه میتوانستم این شعف را در درون دل خویش پنهان کنم ؟ چگونه میتوانستم این عظمت را در خود حمل کنم ؟
شاید آن چند ماه حضور تو در وجود من ، شیرین ترین لحظات زندگی من بود . شب و روز گوش دلم در کمین بود که کی آوای وجود تو در سرسرای وجودم بپیچد و کی کلام زلال تو بر دل عطشناک من جاری شود .
نفهمیدم آن چند ماه شیرین چگونه گذشت و درد زادن کی به سراغم آمد ، اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ می اندازد ، دست استمداد مرا به سوی زنان مکه دراز کرد . زنان قریش و بنی هاشم همه روی برگرداندند و دست امید مرا در خلاء یاءس وا گذاشتند .
" مگر نگفتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن ؟ مگر نگفتیم ترا خواستگاران ثروتمند بسیارند ؟ مگر نگفتیم حرمت اشرافبت را مشکن ، ابهت قریش را خدشه دار مکن ؟ مگر نگفتیم ثروت چشمگیرت را با فقر محمد (ص) در نیامیز ؟
کردی ؟ حالا برو و پاداش آن سرپیچی ات رابگیر . برو و کودکت را به دست قابلهء انزوا بسپار ... ."
غمگین شدم ، اما به آنها چه میتوانستم بگویم ؟ آن زنانی ظلمانی چه میدانستند نور نبوی چیست ؟ چه میفهمیدند ازدواج احمدی چگونه است ؟ چگونه میتوانستند بدانند خلق محمدی چه میکند ؟ از کجا میتوانستند دریابند که خوی مهدوی چه عظمتی است .
آن زنان زمینی شوی آسمانی چه می فهمیدند چیست ؟
به خانه بازگشتم ، با درد زایمان رفتم و با دو درد زایمان و تنهائی بازگشتم .
آب ، اما در دل پیامبر تکان نمی خورد که او دو دست در آسمان داشت و دو پای در زمین . هرچه من بی قرار بودم او قرار و آرامش داشت . هرچه من بی تاب تر می نمودم او به من سکینهء بیشتری می بخشید .
ناگهان دیدم که در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون که روحانیتشان بر زیبائیشان می افزود داخل شدند . که بودند اینان خدایا ؟!
یکی شان به سخن در آمد که :
ـ نترس خدیجه ! ما رسولان پروردگار توائیم و خواهران تو .
آنگاه که من قدری قرار و آرام گرفتم گفت :
ـ من ساره ام همسر ابراهیم ، پیامبر و خلیل خدا .
آن دیگری که دلنشین سخن میگفت و تبسمی شیرین برلب داشت گفت :
ـ من مریم دختر عمرانم ، مادر عیسی پیامبر و روح خدا .
آن سومی که نگاهی مهربان و محجوب داشت ، به سخن درآمد که :
ـ من آسیه ام ، دختر مزاحم . همسر فرعون که به موسی مومن شدم .
و دریافتم که چهارمین زن که صلابتی کم نظیر داشت کلثوم ، خواهر موسی است ، پیامبر و کلیم خدا .
گفتند : خداوند ما را فرستاده تا یاریت کنیم در این حال که هر زنی به زنان دیگر محتاج است ، پس ساره در سمت راستم نشست ، مریم در سمت چپم ، آسیه در پیش رویم و کلثوم پشت سرم .
من آنجا ـ نه خودم ـ که مقام و قرب تو را در نزد خداوند بیش از پیش دریافتم و با خود گفتم :
ـ ببین خدا چقدر این فرزند را دوست می دارد که قابله هایش را گل های سر سبد عالم زنان انتخاب کرده است .
تو را نه بدانسان که مادران حمل خویش میگذارند بلکه بدان فراغت که مادری کودکش را از آغوش خود به آغوش مادری دیگر می سپارد ، به دست آن چهار عزیز سپردم .
و تو پاک . پاکیزه ، قدم بدین جهان گذاردی ، طاهرهء مطهره ! و مکه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور تو تلاءلو گرفت .
ده حوراعین که هم اکنون نیز از بهشتیان دیگر بی تاب ترند برای دیدار تو ، به خانه فرود آمدند ، هر کدام با ملاحت خاصی در چشم و طشت و ابریقی در دست . آب کوثر را من اول بار آنجا دیدم و تا نگفتند که آن آب ، آب کوثر است من ندانستم ، همچنانکه تا ژیامبر نفرمود که تو زهره ای و خدا نفرمود که تو کوثری من ندانستم .
فرمود پیامبر که به آفتاب اقتدا کنید و از او هدایت بجوئید و آنگاه که خورشید غروب کرد به ماه و آنگاه که ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه که زهره رفت به دوستاره فرقدین .
و در پاسخ هویت این انوار هدایت ، پیامبر فرمود : من خورشیدم ، علی ماه است و فطمه زهره و حسن و حسینـ سلام الله علیهما ـ دو ستاره فرقدین .
و وقتی خدا به رسول و من و عالمیان وحی فرمود :
اِنّااَعطَیناکَ الکَوثَر .
من فهمیدم که تو کوثری و هیچ مادری ، دختری به خوبی دختر من نزاده است .
آن بانوان گرانقدر تو را به آب کوثر شستشو دادند و در دو جامه ای که از بهشت آمده بود ، ـ سفید تر از شیر ، خوشبوتر از مشک و عنبر ـ پیچیدند .
و اکنون که تو اسماء را فرستاده ای تا آن کافور بهشتی را برای رحلت و رجعتت به بهشت آماده کند ، اکنون که بهترین جامه های خویش را برای ملاقات با خدا برتن کرده ای ، و اکنون که رو به قبله خفته ای و جامه ای سفید بر سر کشیده ای و به اسماء گفته ای که پس از ساعتی بیاید و ترا صدا کند و اگر پاسخی نشنید بداند که تو به دیدار پدر نائل شده ای ، اکنون .. اکنون من به یاد آن جامه های بهشتی و آن آب کوثر و آن لحظه های شیرین تولدت افتادم که تو برای اقامتی چند روزه از بهشت به زمین می آمدی و اکنون که آخرین لحظات حیات درد آلوده ات سپری میشودچون مرغ بال و پر مجروحی که از قفسی هجده ساله رها می گردد به سوی ما پر می کشی .
دخترم ! بتول من که خدا تو را در میان زنان بی مثل و همتا ساخت .
بتول من ! دختر دل گسسته ام از دنیا !ختر آخرتم !ختر معادم ! دختر بهشتی من ! بتول من که خدا تو را از همهء آلودگی ها منزه ساخت ! عزیز دلم ! خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز آفرینش زن چیست ؟ و رمز خلقت زن در کجاست ؟ و اوج عرج آدمی تا چه پایه بلند است . می دانم ، می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کرده اند ، می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند ، می دانم که پارهء تن من را چگونه آزردند ، می دانم ، می دانم ، بیا ! فقط بیا و خستگی این عمر زجر آلوده را از تن بگیر !
ملائک بال در بال ایستاده اند و آمدن تو را لحظه می شمرند .
حوریان ، بهشت را با اشک هایشان چراغان کرده اند .
بیا و بهشت را از انتظار در آر . بیا و در آغوش پدرت آرام و قرار بگیر .
سلام برتو ! سلام برپدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت .
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا




