گوئی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزهء من در دنیا با غم و اندوه عجین شود ، هرچه بود گذشت و هرچه می بود می گذشت . و من میدانستم که تقدیر چگونه رقم خورده است و می دانستم که غم ، نان خورشت همیشهء من است و اندوه ، همسایهء دیوار به دیوار دل من .
اما آمدم ، آمدم تا دفتر زنان بی سرمشق نماند ، آمدم تا قرآن مثال بیابد ، تفسیر پیدا کند ، نمونه دهد ، آمدم تا خلقت بی غایت نماند ، بی مقصود نشود ، بی هدف تلقی نگردد .
من اگر نبودم ، من و پدرم اگر نبودیم ، من و شویم اگر نبودیم ، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبودیم ، اگر ما نبودیم ، جهان آفریده نمی شد ، خلقت شکل نمی گرفت ، آفرینش تکوین نمی یافت ، این را خداوند جَلَّ وَ عَلا تصریح فرموده است .
گربه نکنید عزیزان من ! شما از این پس جای گریستن بسیار دارید . بر هر کدام از شما مصیبتها می رود که جگر کوه را آب می کند .
حسن جان ! این هنوز ابتدای مصیبت است ، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند . مظلومیت جامه ای است که پس از پدر قاعدهء تن تو می شود . تو مظلوم مضاعف تاریخ می شوی که مظلومیتت نیز در پردهء استتار می ماند .
حسین جان ! زود است برای گریستن تو ! تو دیگر گریه نکن ! تو خود دردانهء اشک آفرینشی ! عالم برای تو گریه می کند ، ماهیان دریا و مرغان آسمان در غم تو میگریند . پیامبران همه پیش از تو در مصیبت تو گریسته اند . و شهادت داده اند که روزی همانند روز تو نیست . بیا از روی پای من برخیز و سر بر سینه ام بگذار اما گریه نکن . گریهء تو دل فرشتگان خدا را می سوزاند و جگر رسول خدا را آتش می زند .
اکنون که زمان اندوه من نیست ، زمان شادکامی من است ، لحظهء رهائی من است . گاه اندوه من آنزمان بود که بر زمین نازل شدم ، آغاز دورهء غمبار من آنگاه بود که نه چون آدم علیه السلام به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد (ص) به اختیار و از سر لطف و رحمت پروردگار ، از بهشت هبوط کردم .
مهبطم اگرچه مهبط وحی بود و منزلم اگرچه منزل جبرئیل و قرارگاهم اگرچه قرارگاه عزیزترین بندهء خدا و خاتم پیامبران او . اگرچه آن دستها که به استقبالم آمده بود ، دستهای برترین زنان عالم امکان بود ، اگرچه اولین جامه هائی که در زمین برتن کردم ، جامه های بهشتی بود . اگرچه به اولین آبی که تن سپردم ، زلال بی همانند کوثر بود ، اگرچه ... اما ... اما محنت و مظلومیت نیز از بدو تولد با من زاده شد ، با من رشد کرد و در من تبلور یافت .
من هنوز اولین روزهای همنشینی با گهواره را تجربه می کردم که آمد و رفت تازه مسلمانان زجر کشیده اما صبور و مقاوم به خانه مان آغاز شد . رفت و آمدی مومنانه اما هراسناک ، عاشقانه اما بیمناک ، خالص و صمیمی و شور انگیز اما ترسان و گریزان و مراقب .
خدنگ اولین خبرهائی که از ورای گهواره می گذشت و بر گوش جگر من مینشست ، شکنجه و آزار و اذیت مومنان نخستین بود .
یک روز خبر سمیه می آمد ، آن پیر زن زجر دیده ای که عمری در عطش باران توحید زیسته بود و با چشیدن اولین قطرات آن از ابر دستهای پیامبر ، همه چیز خویش را فدا کرد و جان خود را سپر ایمان خالص خود ساخت . آن پیر زن مومنی که سخت ترین شکنجه ها را بر تن رنجور و نحیف خویش هموار ساخت تا ندای حق پیامبر بی لبیک نماند .
روز دیگر خبر یاسر می آمد ، یاسر را مشرکان در بیابان تفتیده حجاز خوابانده اند و سنگهای سخت و گران بر اندام او نهاده اند تا دست از توحید بردارد و در مقابل بتها سر بساید .
یک روز خبر بلال می آمد ، روز دیگر عمار ... و من به وضوح می دیدم که شکنجه ها و آسیب ها لطمه ها نه فقط بر نو مسلمانان ایثارگر که بر پدرم رسول خدا وارد میشود و او چه میتواند بکند جز اینکه هر روز بر این مومنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استواری بیشتری دعوت کند . صَبراً یا آلِ یاسِر ، صَبراً یا بِلال ... و بغض ها و اشک ها و گریه های خویش را به خانه بیاورد . در تاب و تب شکنجهء پیروان مومن و معدود بسوزد اما توان هیچ ممانعت و دفاعی نداشته باشد .
خدا بیامرزد ابو طالب را و غریق رحمت کند حمزه را که اگر این دو حامی با صلابت و قدرتمند نبودند ، آنکه در بیابان سوزان ، سنگ برشکنش می نشست پیامبر بود و آن بدن که آماج عمودها و نیزه ها قرار می گرفت ، بدن مبارک پیامبربود ، همچنانکه با وجود این دو حامی موحد و استوار نیز آنکه شکنبهء شتر بر سرش فرود می آمد پیامبر بود و آنکه پایش به سنگ جهالت دشمنان می آزرد ، پیامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ .
من هنوز شیر خواره بودم که عرصه را بر پدرم و پیروان تنگ تر کردند ، زمینی را که به برکت او و به یمن خلقت او پدید آمده بود ، نتوانستند بر او ببینند ، او را ، ما و مومنان او را به دره ای کوچاندند که خشکی و سختی و سوزندگی اش شهرهء طبیعت بود و زبانزد تاریخ شد .
من اوّلین قدمهای راه افتادنم را بر روی ریگهای سوزان شعب ابی طالب گذاشتم . و من به وضوح می دیدم که سخت تر از آن تاولهائی که بر پاهای کودکانهء من مینشست ، زخم هائی بود که سینهء فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه می کرد و قلب عالمگیر او را می سوزاند .
یکی می آمد و لب های چون کویر ، تفته و ترک خورده اش را به زحمت در مقابل پدرم می گشود و می گفت : آب . و پدرم بی آنکه هیچ کلامی بگوید چشمهای محجوبش را به زیر می انداخت و اندکی فاصلهء میان دندان های مبارکش را بیشتر می کرد تا آن صحابی مومن ، سنگ را در دهان او بیند و ببیند که رسول خدا هم برای مقابله با آتش جگر سوز عطش ، سنگ می مکد .
و آن دیگری مچاله از فشار گرسنگی ، کشان کشان خود را به پیامبر میرساند و سلام و اسلام خود را تجدید می کرد تا رسول خدا بداند که یارانش ، محکم و استوار ایستاده اند و هیچ حادثه ای نمی تواند آنان را به زمین ضعف بنشاند یا به پرتگاه کفر بکشان و وقتی پدرم او را در آغوش تحسین می فشرد ، او تازه در می یافت که رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگی ، سنگ بر شکم خویش بسته است .
همین خرمائی که مُشتی اش انسانی را سیر نمی کند آن زمان یک دانه اش در دهان چهل انسان می گشت تا چل مرد را در مرز میان مرگ و زندگی ایستاده نگه دارد .
من شیر آمیخته به اندوه مادرم خدیجه را در کوران و تلاطم این دردهای در هم پیچیده نوشیدم . سُفرهء چشم اهل درّه روزها و روزها منتظر می ماند تا مگر محموله خوراکی از میان چنگالهای محاصره کنندگان شعب عبور کند و از لابلای سنگ و کلوخ های دامنه به سلامت بگذرد و چند روز قناعت آمیز را پُر کند .
دوران شعب پیش از آنکه طاقت زندانیان به سر آید تمام شد ، اما آنچه تمام نشد ، آسیب ها و آزار هائی بود بر جسم و جان پیامبر فرود می آمد . این بارهای طاقت فرسا تا آن زمان که مادرم خدیجه حیات داشت بسیار هموارتر می نمود .
وقتی پیامبر پا از درگاه به خانه می گذاشت ، ملاطفت ها ، مهربانی ها ، همدردی ها و دلداریهای خدیجه آنچنان او را سبکبال می کرد که پدرم حتی تا وقت وفات هم او را به یاد می آورد و گهگاه در فراق او می گرست .
یادم نمی رود ، یکبار عایشه از سر حسادت ، نام مادرم را به تحقیر برد و پدرم آنچنان بر او نهیب زد که عایشه ، هیچ گاه دیگر جرات نکرد در حضور رسول خدا ، از خدیجه بی احترام یاد کند .
خبر رحلت مادر برای من بسیار دردناک بود بخصوص که زخم شعب اب طالب هنوز التیام نیافته بود و اندوه تنهائی پدرم کاستی نپذیرفته بود .
من وقتی به یکباره جای مادرم را در خانه ، خالی یافتم سرآسیمه و موی آشفته به دامن پدر آویختم که :
ـ مادرم کجاست ؟!
پدرم غم آلوده و مضطرب به من می نگرست و هیچ نمی گفت ، شاید هیچ لحنی که بتواند آن خبر جانسوز را در آن بریزد نمی یافت . جبرئیل از پس این استیصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پیام داد که : " سلام مرا به فاطمه ام برسان و بگو که مادر تو را در قصی از قصرهای بهشت جای دادیم که از طلا و یاقوت سرخ پدید آمده است و او را با مریم دختر عمران و آسیه همخانه ساختیم . "
و من به یمن این پیام خداوند ، آرامش یافتم ، خداوند جلَّ و عَلا را تقدیس و تنزیه کردم و گفتم که سلام ها و سلامتی ها از اوست و تحیت ها همه به او باز می گردد .
کلام خدای اگرچه تسلای دل من شد اما فقدان خدیجه در کورا حوادث حوادث ، چیزی نبود که برای تحمل و من تحمل کردنی و تاب آوردنی باشد .
دلداری خدیجه نبود اما تیر های تهمت و افترا و آسیب و ابتلای پیامبر همچنان به شدت و قوّت خود باقی بود . یک روز دیوانه اش می خواندند ، یک روز ساحرش لقب می دادند ، یک روز دروغگو و لافزن و عقب مانده اش می نامیدند و هر روز به وسیله ای دل مبارک را می آزردند .
البته اصل و ریشه پیامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده تر از آن بود که عصیان ها و کفران ها و تهمت ها و اذیت ها بتواند خدشه و خللی در دعوت او پدید آورد یا ملول و خسته اش کند و از پایش در آورد . او تا بدانجا در دعوت به هدایت ثبات می ورزید و از دل و جان مایه می گذاشت که گاهی خدا به او فرمان توقف می داد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم می نمود .
آنچه دل پیامبر را می آزرد ، نه آزار دشمنان که جهالتشان بود ، پیامبر نه از آنان ، که برآنان غمگین می شد که چرا تا بدان پایه بر جهالت خویش ، پای می فشرند ، پا از حصار کفر و شرک بیرون نمی گذارند ، چرا در فضای حیات بخش توحید تنفس نمی کنند ، چرا حلاوت و شیرینی عبودیت را نمی چشند . و در این غمخواری ، مشارکتی که که ابوطالب موحد و خدیجهء مهربانبا او می کردند از دست و دل هیچ ایثارگری جز همین دو بر نمی آمد .
وقتی ابوطالب و خدیجه رفتند ، وقتی ابوطالب و و خدیجه ، هر دو در یکسال با پیامبر وداع کردند ، پیامبر بسیار بیش از آنچه تصور می کرد ، تنها شد . و من اگر می خواستم فقط دختر او باشم ، باری از دوش تنهائی او برنمی داشتم . پدرم با آنهمه مصیبت و سختی ، نیاز به مادر داشت ، مادری که پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهای محبت و ایثار ، اشکهایش را بسترد .
و من تلاش کردم که برای پدرم ـ محبوب ترین خلق جهان ـ مادری کنم و موفق شدم . پدرم مرا به مادری قبول کرد و به لقب اُمَِّ اَبیها مفتخرم ساخت . و این شاید یکی از شیرین ترین لقب هائی بود که خدا و پیامبرش به من داده بودند . این لقب البته آسان بدست نیامد . پشت این لقب ، خون دلها خفته بود و تیمارها نهفته .
هیچ کس نمی تواند جراحت دل مرا بفهمد آنزمانی که من پدرم را پریشان حال و آشفته موی بر درگاه خانه می یافتم یا آزرده پای و آلوده لباس در آغوشش می فشردم ، یا مجروح و زخم خورده ، تیمارش می داشتم .
هرسنگ نه بر پای او که برچشم من فرود می آمد و هر زخم نه بر اندام او که برجگر من می نشست . با این تفاوت عمیق که دل او ، دل پیامبر بود ، عظیم و استوار و نلرزیدنی و دل من دل فاطمه بود ، نازک و لطیف و شکستنی .
شرایط آنقدر سخت و سخت تر شد که خداوند پیامبرش را دستور هجرت داد . مردمی که به خورشید با نفرت می نگرند ، شایسته شب اند . مردمی که به سوی آفتاب ، کلوخ پرتاب می کنند ، لایق ظلمت اند . خورشید طلوع کردنی است . ابرهای سیاه حتی اگر در آغاز مشرق کمین کنند ، خورشید متین و بزرگوار از کنارشان خواهد گذشت و روشنی اش را به ارمغان جهانیان خواهد برد .
پیامبر شبانه می بایست از مکه هجرت می کرد ، در آن زمان که چهل کافر قداره بند دور تا دور خانهء او را محاصره داشتند و چها شمشیر خون آشام لحظه می شمردند تا خون او را به تساوی میان خویش ، تقسیم کنند . پیامبر ایثارگری می طلبید تا در جای خویش بخواباند و کفار را ناکام بگذارد . آن ایثار منش کسی جز پدر شما ، علی ابن ابی طالب نمی توانست باشد ، وقتی پیامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست . او نپرسید : من چه میشوم ؟ عرضه داشت : شما به سلامت می مانید ؟
پیامبر فرمود : آری ، پسر عموی گرامی ام . و وقتی دل ما از هول و هراس و اضطراب قرار نداشت ، علی شیرین ترین خواب عمرش را آنشب به رختخواب پیامبر هدیه کرد و شان نزول آیتی دیگر از قرآن را بر افتخاران خویش افزود . ملائکه حیرت کردند و خدا مباهات ورزید :
" وَ مِنَ النّاسَمَن یَشری نَفسَهُ ابتِغاء مَرضاتِ الل ، وَ اللهُ رِوُفٌ بِالعِباد "
و میان مردم کسی هست که جانش را با رضای خدا ، تاخت میزند و خدا دوستدار (اینگونه) بندگان است .
پیامبر بردوش سلمان از میان کفار چشم و دل کور عبور کرد و آنان نفهمیدند . پرسیدند : چیست بر دوش تو ؟ سلمان راستگو گفت : پیامبر . آنان نخندیدند و نفهمیدند و به بستر پیامبر هجوم بردند . آنچه می خواستند در رختخواب بود اما نمی دانستند . آنان جان پیامبر را می خواستند و علی ، جان پیامبر بود . علی آئینهء تمام نمای پیامبر بود ، " انفسنا و انفسکم " در آن مباهلهء تاریخ ساز ، شان علی بود اما آنها که درکشان بدین پایه نمی رسید و فقط جسم پیامبر را میشناختند ، خود را ناکام یافتند و خشمگین و زخم خورده بازگشتند ، صدای سایش دندان های کینه جویشان در گوش شب طنین افکند اما دستشان از جهان کوتاه بود که جهان در غار ثور ، رحل اقامتی سه روزه افکنده بود .
دل مسلمانان از خلاصی پیامبر آرام و قرار یافت اما جسم و جان و خانمانشان نه . کفار و مشرکینی که پیامبر را دور از دسترس میافتند زهر خود را به جان مومنان و بستگان او می ریختند .
پیامبر اما به مدینه وارد نشد . در قباء استقرار یافت و هرچه مومنین پای فشردند ، یک کلام فرمود ، من به مدینه وارد نمی شوم مگر به همراه دو عزیزم علی و فاطمه . و از آنجا به علی ابن ابیطالب پیام داد که به همراهی فاطمه ها به مدینه بیا ، من همچنان چشمِ انتظار و استقبال ، گشودهء شما دارم .
علی ابن ابیطالب بلافاصله از ما ، سه فاطمه ، من ، فاطمهء بنت اسد و فاطمهء دختر زبیربن عبدالمطلب و تنی چند تن از زنان و ضعیفان کاروانی ساخت و پس از اعلامی عمومی به سوی مدینه حرکت کرد .
شبها را در منازل بین راه به تهجد و عبادت میپرداختیم و روزها را راه میرفتیم . کفار و مشرکینی که از دست دادن پیامبر برایشان گران تمام شده بود ، بدشان نمی آمد که از میانهء را بازمان گردانند و به گروگانمان بگیرند . هنوز تا مدینه بسیار مانده بود که اسود غلام ابوسفیان راه را بر ما گرفت و گفت : من فرستادهء ابوسفیانم و مامورم که راه را بر شما ببندم تا او خود ، سر رسد .
بدنهای زانا کاروان چون بید میلرزید و نگرانی و اضطراب بر دلهایشان چنگ می انداخت ، اما دل من به علی و خدای علی محکم بود .
علی مرتضی به صلابت کوه ایستاد و فریاد کشید : ما باید به مدینه برویم ، در راه رفتن به مدینه ، هر مانعی را از سر راه خواهم برداشت ، حتی اگر این مانع ، اسود ، غلام ابوسفیان باشد ، جان خود را بردار و راه خویش را پیش گیر . اسود تمکین نکرد ، علی مرتضی دوباره هشدار داد ، موثر نیفتاد ، سه باره او را بر جان خویش ترساند ، سخت سری کرد . حضرت شمشیر از نیام برکشید و ـ در پی جنگی سخت ـ جسد او را بر جای گذاشت و کاروان را دوباره حرکت داد .
هنوز راه چندانی نپیموده بودیم که ابوسفیان ، بر سر راه سبز شد . جسد اسود را در میانه راه دیده بود و چون ماری زخم خورده به خود می پیچید ، نعره زد : ای علی ! که غلام مذا کشته ای ! به چه اجازه ای زنان خویشاوند مرا به مدینه می بری ؟
علی مرتضی ، خونسرد ، متین و استوار پاسخ داد : با اجازه آنکس که اجازهء من به دست اوست . تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگیر و جانت را بردار و بگریز . ابوسفیان شمشیر کشید و علی مرتضی آنقدر با او شمشیر زد که حیاتش را در مخاطره دید ، مغموم و شکست خورده جانش را برداشت و گریخت .
لا فَتی اِلّا عَلی لا سَیفَ اِلّا ذُوالفَقار
خدا فقط می داند که در خلقت او چه کرده است .
وقتی بر پیامبر وارد شدیم ، بوی جبرئیل فضا را آکنده بود ، آغوش پیامبر هنوز بوی جبرئیل می داد ، بوی عرش ، بوی وحی . پدرم علی را در آغوش فشرد ، فرمود : پیش پای شما جبرئیل اینجا بود . به من خبر داد از عبادات شما در میان راه و از مناجاتتان با خدای تعالی و از سختی ها و جنگ ها و گریز ایتان تا بدینجا و این آیات در شان شما نزول یافت :
« آنان که یاد خدا می کنند ، نشسته و ایستاده و برپهلو و در آفرینش آسمان و زمین اندیشه می کنند و میگویند : خدایا ! تو این ها را به عبث نیافریده ای تو پاک و منزهی ما را از عذاب جهنم نگه دار . خدایا ! آن را که تو به جهنم فرود بری خوار و ذلیل کرده ای و ستمگران را هیچ یاوری نخواهد بود . خدایا ! ما شنیدیم که منادی ایمان ندا در می داد که ایمان بیاورید به پروردگارتان و ایمان آوردیم ، خدایا ببخش گناههای ما را و بپوشان بدیهایمان را و در معیّت خوبانمان بمیران . خداوندا ! و آنچه را که بر پیامبرت وعده کرده ای بر ما ارزانی دار و در روز جزا خوارمان مکن که تو در وعده و پیمان خویش تخلف نمی کنی . پس خداوند اجابت کرد دعایشان را . من عمل هیچ یک از زن و مرد اهل شما را تباه نمی کنم ... پس آنانکه هجرت کردند و از دیارشان رانده شدند و در راه من آزار و اذیت دیدند و تن به مقاتله سپردند بدیهایشان را پاک می کنیم و در بهش هائی واردشان می سازیم که از زیر آنن نهرها روان است : پاداشی از سوی خدا ، که در نزد خداست بهترین و ارزنده ترین پاداش ها . » آل عمران آیه ۱۹۰ تا ۱۹۵
این آیات به یکباره خستگی راه از تن هایمان سترد و خود بهترین پاداش شد برای آن سختی ها که در راه خدا کشیده بودیم .
در ابتدای مدینه روزها و شب های آرامتری داشتیم ، انصار مومن و مهربان بودند و مهاجرین صبور و استوار . آرامش نسبی مدینه فرصتی بود تا پدرتان مرا از پدرم رسو الله خواستگاری کند . در مقابل آن سختی ها و مصائب که این دو پسر عم پشت سر گذاشته بودند ، آرامش مدینه مجالی می نمود برای وصلت ما .
هم اکنون پدرتان علی مرتضی خواهد آمد ، برخیزید عزیزان من ! بیش از این بی تابی مکنید . علی خود از شنیدن خبر ، چنان بی تاب شده است که میان راه چندین بار ردایش در پایش پیچیده است و او را به زمین افکنده است . نه فقط دل علی که پای علی نیز با این خبر لرزیده است . بی تاب ترش نکنید ، برخیزید عزیزان من ! بغض هایتان را فرو بخورید ، اشک هایتان را بسترید و علی را تسلی دهید ... سَلامُ الله عَلَیه ...
[ ]
+ یادگاری عروسک خدا




