تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
کشتی پهلو گرفته 4

این پای را بگو از ارتعاش بایستد ، این دست را بگو که دست بردارد از این لرزش مدام ، این قلب را بگو که نلرزد ، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد . این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست ، نمرده است .

ای جلوهء خدا ! ای یادگار رسول ! زیستن بی تو چه سخت است . ماندن بی تو چه دشوار . این مرگ ، مرگ تو نیست . مرگ عالم است . حیات بی تو حیات نیست . این مرگ نقطهء ختمی است بر کتاب جهان . زمین با چه دلی ترا در خود می گیرد و متلاشی نمی شود ؟ آسمان به چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمیریزد ؟خدا اگر نبود من چه می کردم با این مصیبت عظمی ؟ اِنّا لله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون . فاطمه جان ! عزیز خدا ! دردانه رسول ! چه بزرگ است فتنه های جهان و چه عظیم است ابتلاهای خدای منّان .

پس از ارتحال پیامبر ، خدا می داند که دل من ، تنها گرم تو بود . در آن وانفسای بعد از وفات نبی که همه مرتد شدند جز چند تن چشمهء زلال اسلام محض از خانهء تو می جوشید . در آن طوفانها که کشتی اسلام را دستخوش امواج جاهلیت می کرد ، تنها لنگر متین و استوار ، لنگر رضای تو بود .

در آن گرد بادهای سهمگین پس از وفات پیامبر که حق در زیر پای مردم ، کعبه در پشتشان ، پیامبر در زوایای غفلت زده و زنگار گرفته دلهایشان و شیطان در عقل و چشم و گوششان جای می گرفت ، جادهء منتهی به خانهء تو تنها طریق هدایت بود ، که بی رهرو مانده بود . در آن ابتدای میعاد مستمر موسای اسلام ، که سامری بر منبر هدایت نبوی و ولایت علوی تکیه می زد ، تنها تجلی انوار ربوبی بر درختان خانهء تو بود . رضای تو رای اسلام بود و خشم تو کفر . هیهات . هیهات . اگر رود خروشان اسلام در مسیر اصلی خویش & یعنی جرگهء رضای تو و نه شوره زار غضب خداوند جریان می یافت ، مدت اقامت تو در دنیای پس از رسول ، اینسان قلیل و ناچیز نمی گشت . آنچه تو ، همسر جوان مرا شکست ، شکست نور بود پس از وفات پیامبر و آنچه تو ، مادر مهربان کودکان مرا به بستر ارتحال کشانید خون دل بود . اهل زمین و آسمان گواهند که تو پس از پیامبر ، هیچ نخوردی ، جز خون دل .

زهرای من ! این تازه ابتدای مصبیت ماست . این من که سر تو را بر دامن گرفته ام ، پس از تو جز بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخل های کوفه همراز نخواهم یافت . این حسن که سر برسینهء تو نهاده است و گریه جگر سوزش امان مرا بریده است روزی خون دل عمر خویش را بواسطهء زهر خیانت بر طشت غربت خواهد ریخت . این حسین که ضجه هایش دل ملائکه الله را می لرزاند و بعید نیست که هم الان قالب تهی کند و جان نازک خویش را به جان تو پیوند بزند روزی بجای لبیک ، چکاچک شمشیر خواهد شنید و بجای متابعت ، خنجر و نیزه و تیر خواهد دید . این زینب که هم اکنون بر پای تو افتاده است و هرلحظه چون شمع ، کوچک و کوچک تر می شود ، مگر نمی داند که باید پروانه وش به پای چند شمع بسوزد و دم بر نیاورد ؟ تو را به خدای فاطمه سوگند برخیز و به ام کلثوم بگو که اگر جان مرا می خواهد لحظه ای از گریستن دست بردارد که من نمی دانم که غم تو جانسوزتر است یا گریهء ام کلثوم ؟ و نمیدانم دخترکی که در یک مصیبت فاطمی اینچنین بیتاب است در آن مصیبت های عاشورائی چه می کند ؟

این  نو گلان که اکنون اینچنین جامه می درند جز چند روز از فصل خزان تو را در نیافته اند . عمری که تمامت آن جز یک فصل ـ فصل خزان ـ نبوده است . تو پیش از آنکه به خانهء من درآئی دختر پدر بوده ای  و از آن پس شریک همه دردهای من . و مادری در شرایطی که طفل اسلام ، آماج تیرهای جهل و شرک و کفر می شود یعنی سپر شدن و دشنه های کینه و تیر های جهل و شمشیرهای شرک را به جان خریدن .

به مدینه که در آمدیم طفل اسلام از آب و گل در آمده بود ، اگرچه به بهای شعب ابی طالب ، به بهای خون دلهای تو ، به بهای دندان پیامبر ، به بهای زخم ها و شهدای  مکرر .و این آرامش مدنی ، پس از آن طوفان سهمگین مکی ، به من مجالی می بخشید ، تا تو را ، برترین دختر عالم را از پدرت رسول خدا ، خواستگاری کنم . و این کار برای کسی که معلم مدرسه حجب و حیاست در ارتباط با کسی که نه پسر عمو که برادر او بوده است و پدر تنهائی های او و معلم و مربی او و مقتدا و پیامبر او بسیار مشکل بود .اما کدام گره است که با انگشتان خلق محمدی گشوده نمی شود ؟ کدام غنچه است که بر لبهای مبارک محمدی وا نمی شود ؟ دست که برکوبهء در بردم همهء وجودم از حجب و حیا ب عرق نشست . ام سلمه که در را گشود شاید چهرهء مرا آشفتهء آزرم دیده باشد . پیش از آنکه ام سلمه جویای کوبندهء در شود ، صدای گرم پیامبر بر گوش جانم نشست که فرمود :

ـ در را برایش باز کن ام سلمه . و بگو که داخل شود . او مردی است که خدا و رسول تواماً بدو عشق می ورزند . او عاشق و معشوق خدا و پیامبر است . باز کن در را برای او .

ام سلمه سوال کرد : پدر و مادرم به فدایت ، تو هنوز ندیده ای که کیست پشت در و اینگونه از او تمجید می کنی ؟

پیامبر فرمود : دست کم مگیر آنکس را که اکنون پشت در ایستاده است . او برادر من است و پسر عموی من و محبوب ترین خلایق در نزد من .

آن سخنان عطوفت آمیز و آن کلمات مهر انگیز ، قاعدتاًمی بایست از شرم و حیای من بکاهد و مرا در سخن گفتن با پیامبر آسوده تر کند . اما چنین نکرد ، من هرچه بیشتر محبت رسول را نسبت به خویش در یافتم بیشتر حیا کردم در بیان آنچه از او می خواستم .

سلام کردم و به امر پیامبر زانو به زانوی او نشستم سرم را از سر حیا به زیر انداختم و نگاهم را از شرم بر زمین زیر پای پیامبر دوختم . آن دانای ماضی و مستقبل به یقین می دانست که من به چه نیت و حاجتی امروز به خانهء او در آمده ام ، اما پرسید : انگار با کوله بار حاجتی آمده ای . کوله بار تقاضای خویش را بر زمین اجابت من بگذار که هر حاجت تو در نزد من بی چون و چرا برآورده است . چه می گفتم ؟ گفتم :

ـ « پدر و مادرم به فدایت ، نیاز به گفتن نیست که تو نه پسر عمو که پدر و مربی و مقتدای من بوده ای ، مرا از عمویت و پدرم ابوطالب و مادرم فاطمه بنت اسد ، در آن حال که کودک بودم و نارس گرفتی ، به غذای خویش تغذیه ام کردی ، به ادب خویش مودبم ساختی و از پدر و مادرم بر من دلسوزتر و مهربانتر بودی . خدا مرا به تو و با دستهای تو هدایت کردو از گمراهی و شرکی که خویشان من برآنها بودند رهائی بخشید . و به خدا سوگند که تو یا رسول الله پشت و پناه و ذخیرهء من در دنیا و آخرت بوده و هستی . دوست دارم که خدا بیش از این مرا به حضور تو پشت گرمی ببخشد . مرا نیاز به کاشانه و همسری است که سکینه و آرامش را برایم به ارمغان بیاورد . »

و از شدت حجب سر را بیشتر در خود فرو بردم و آهسته ادامه دادم : من امروز به خواستگاری دختر گرانقدرت فاطمه آمده ام . میان این خواهش و اجابت چقدر فاصله است ؟

چهرهء پیامبر باز و بازتر شد و تبسمی شیرین برلبان او نشست و این کلمات دوست داشتنی از میان لبهای مبارک او تراوش کرد :

ـ بشارت باد برتو ای ابوالحسن که پیش پای تو جبرئیل بر من فرود آمد و پیام آورد که پیوند تو فاطمه را خداوند جَلَّ وَ عَلا ، در آسمانها منعقد کرده است ... آنگاه از آمدن صرصائیل گفت و خطبه خواندن راهیل بر منبر عرش و ... رازهای بسیار دیگر و سپس با خنده ای ملیح فرمود : خوب ، چیزی هم با خود داری برای تشکیل زندگی ؟

گفتم : پدر و مادرم به فدایت هیچ چیز من برتو پوشیده نیست ، مرا شمشیری است و زره و شتری و غیر از این ها از مال دنیا هیچ ندارم .

پدرت فرمود : شمشیر عصای دست توست ، تو به داشتنش ناگزیری ، که در راه خدا جهاد می کنی و دشمنان خدا را با آن به دیار عدم می فرستی . شتر هم ابزار کار توست ، با آن نخلستان های خود و اهلت را آبیاری می کنی و بدان بار سفر میکشی . همان زره را کابین فاطمه قرار بده ، من به همان راضیم ، اما تو ، تو از من خشنود هستی ؟

عجب سوالی ! گفتم : بلی ، پدر و مادرم به فدایت ، تو مرا غرق در بشارت و سرور کردی . تو همیشه فرخنده فال و مبارک بال و کمال مند بوده ای ، سلام خدا بر تو .

پیامبر فرمود : بانی این پیوند آسمانی به گفتهء امین الملائکه ، خداوند ـ جل و علاست ـ و ما فقط مجری این عقد بر زمینیم ، برو به سمت مسجد و مردم را در این شادمانی سهیم کن . من نیز به دنبال تو می آیم و عقد را در پیش چشم خلایق جاری خواهم ساخت تا چشم تو بدان روشن شود و چشم دوستداران تو در دنیا و آخرت بدان روشنی گیرد .

تو بهتر می دانی که میان تو پیامبر در این باره چه گذشت ، اما من با شعفی بی نظیر از خانه در آمدم و روانه مسجد شدم . شادی ام آنچنان بود که اصحاب را به شگفتی وا می داشت . در پاسخ سوالشان از این همه شادی فقط می گفتم : خدا و پیامبر ، مرا برای فاطمه  برگزیده اند . پیامبر ماجرا را به شما خواهد فرمود .

وقتی پیامبر به مسجد در آمد ، بلال را فراخواند و به او فرمود : مهاجرین و انصار را بگو که جمع شوند . وقتی همگان گرد آمدند ، پیامبر بر فراز منبر رفت و فرمود : « حمد و سپاس خاص خداوندی است که به نعمتش ستایش می شود و به قدرتش پرستش . در حاکمیتش اطاعت شونده است و در عقوبتش وحشت انگیز . آنچه نزد اوست مطلوبست  و فرمان او در زمین و آسمان نافذ . او کسی است که خلایق را به قدرت خویش آفرید و به احکام خویش متمایز ساخت و به دین خویش عزتشان بخشید و بواسطه پیامبر خود محمد (ص) گرامی اشان داشت . سپس خداوند تبارک و تعالی ازدواج را پیوندی دیگر قرار داد و فرمانی واجب . به واسطه ازدواج ، خویشاوندی را محکم ، و خلایق را بدان ملزم ساخت . فرمود خداوند مبارک نام و عالی مقام : و اوست که از آب ، بشری آفرید ، سپس برای او تبار و پیوندی قرار داد ، که پروردگار تو قادری بی همتاست .  ای خلایق ! پیام هم اکنونِ جبرئیل این بود که خدای من ـ عزوجل ـ ملائکه را در بیت المعمور گرد و همه را گواه گرفت که خدمتکار و امت خود و دخت پیامبرش فاطمه را بندهء خود علی ابن ابیطالب تزویج فرمود . و مرا فرمان داد که ازدواج این دو را در زمین بر پا سازم . شما را بدین امر گواه می گیرم  » .

سپس نشست و به من فرمود : علی جان برخیز و خطبه ات را بخوان . من برخاستم و در محضر خدا و پیشگاه رسول و ملاء خلایق ، خطبه خواندم . وقتی از فراز منبر فرود آمدم ، پدرت را شادمان تر از همیشه یافتم . پدرت فرمود : علی جان ! آن زره را بفروش تا هرچه زودتر تو و فاطمه را سر و سامان و سر انجام دهیم . این را بار ها شنیده ای که من رفتم و زره را به یکی از اصحاب فروختم ، آن صحابی وقتی دریافت که من به چه نیت زره را در معرض فروش نهاده ام ، پول و زره ، هر دو را به اصرار به من داد و گفت : تو اکنون بدین هر دو نیازمندتری تا من . این زره هدیه من برای ازدواج تو . وقتی ماجرا را با پدرت گفتم برایش دعا کرد ۷ پول را به تنی چند از اصحاب داد و گفت : این را ببرید و آنچه یک زندگی بدان آغاز میشود تهیه کنید و بیاورید .

پول ۶۳ درهم بود ، یک پیراهن سفید ، یک مقنعه ، یک حوله ، یک تختخواب ، دو تشک ، چهار بالش ، یک قطعه حصیر ، یک آسیای دستی ، یک کاسهء مسی ، یک مشک آب ، یک طشت ، یک کاسه گلی ، یک ظرف آبخوری ، یک پرده پشمی ، یک ابریق ، یک سبوی گلی ، دو کوزه سفالین ، یک پوست بعنوان فرش و یک عبا ، همهء ابزار تو شد برای تشکیل یک زندگی .

وقتی اینها را پیش روی پدرت نهادند ، اشک در چشمانش حلقه زد ، دستهای مبارکش را به سوی آسمان بلند کرد و دعا فرمود :

ـ خدایا ! به اهل بیت من برکت عنایت کن . و این ازدواج را برای کسانی که اکثر ظرفهایشان گِلی است مبارک گردان .

 خداوند بر مقام تو نزد خویش بیافزاید فاطمه جان که برترین زنان عالم بودی و به کمترین مایحتاج از زندگی قناعت کردی . من دنیا را پیش از ازدواج طلاق گفته بودم و سختی دنیا در مذاقم عین حلاوت بود ، اما تو ، دختری که در سن جوانی ، در سن آرزوهای شیرین ، پا به خانهء من می نهادی چگونه آن همه سختی را بر جان خویش خریدی و لب جز به مهر و دهان جز به شُکر نگشودی . زیستن با کسی که به دنیا جز با دیدهء غضب نمی نگرد ساده نیست . حتما کسی چون فاطمه ، چون تو باید که زیستنی اینچنین سخت و طاقت سوز را بتواند . یادم نمی رود آن روز را که پس از دو روز ، تلاش و خستگی و گرسنگی به خانه آمدم ، گفتم : فاطمه جان ! چیزی برای خوردن در خانه هست ؟ تو شرمسار و مهربان گفتی : دو روز است که هیچ چیز در خانه برای خوردن نبوده است و کودکان دو روز است که جز گرسنگی ، هیچ طعام ندیده اند . گفتم که : چرا در این دو روز هیچ نگفته ای ؟ گفتی : تو اگر می داشتی حتما به خانه می آوردی ، من شرم می کنم از تو چیزی بخواهم که در دست و توان تو نیست .

من شرمسار آنهمه شکیبائی و مهربانی شدم و از خانه در آمدم تا حتی اگر شده با قرضی ، چیزی فراهم کنم و به خانه بیاورم . از همسایه ای یک دینار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برایتان خوراکی تهیه کنم ، در راه مقداد را دیدم . هوا عجیب گرم بود ، از خورشید ، آتش می بارید و از زمین شعله های حرارت می جوشید . از سر و صورت مقداد عرق می ریخت و پیدا بود که گرسنگی رمق راه رفتن را از او گرفته است . گفتم :  مقداد در این گرما به چه کار از خانه در آمده ای ؟ گفت : از من بگذرید ای ابوالحسن . و از حال من نپرسید . گفتم : برادرم محال است که از حال تو بی خبر بمانم و بگذرم . باز امتناع کرد و عاقبت در مقابل الحال من تسلیم شد و گفت : صدای گریهء گرسنگی زن و فرزندانم را تاب نیاوردم و از خانه بیرون زدم بدین امید که شاید خدا فرجی کند و گشایشی مرحمت فرماید . بغضی که در گلویم نشسته بود ترکید و اشک ، پهنای صورتم را گرفت . آن یک دینار را به مقداد دادم و گفتم : تو از من نیازمندتری .

از شرم دستهای تهی به خانه بازنگشتم ، به مسجد پناه بردم ، نماز را به پیامبر اقتدا کردم . پس از فراغت از نما پیامبر دستم را گرفت و به من فرمود : علی جان ! مرا به خانه ات مهمان می کنی ؟ چه می گفتم ؟ پیامبر خود طالب تشرف بود و ما جز گرسنگی در خانه نداشتیم . سکوت تنها یاور شرمساری من بود که در آن لحظه هیچ کلام به کار نمی آمد ، پیامبر سوال خویش را مکرر فرمود و اضافه کرد : یا بگو که بیایم یا بگو که نیایم ، چرا سکوت می کنی ؟ دل را به دریای خُلق محمدی زدم و گفتم : شرمسارم ولی بیائید .

دست در دست پیامبر روانهء خانه شدیم و من تمام راه نه از گرما که از شدت شرم ، عرق می ریختم . رفته بودم که برای سفرهء خالی طعام بیاورم و اکنون مهمان می آوردم . وقتی به خانه آمدیم قامت تو در محراب افراشته بود و از کاسه ای در کنار سجادهء تو ، بخار مطبوع طعام بر می خاست . طعامی که یقین دنیائی نبود . تو بر پدرت و من سلام کردی و به استقبال آمدی . پیامبر تو را در آغوش گرفت ، دست بر سر و رویت کشید و گفت : چگونه ای دخترم ؟ تو دو روز تمام گرسنگی کشیده بودی و شاهد گرسنگی کودکانت بودی ، رنگ رویت از ضعف زرد بود و در پاهایت توان ایستادن نبود ، اما گفتی : خوبم پدر . بسیار خوبم . وای که تو چه صبور و مهربان بودی .

من گفتم : این از کجاست فاطمه جان ؟ به جای تو پدرت پاسخ فرمود : این بدل آن یک دینار توست که به مقداد بخشیدی ، تازه این غذای بهشتی ، جزای دنیای توست ، باش تا پاداش آخرت . سپس اشک در چشمان پدرت نشست و فرمود : شکر خدای را که تو را به منزلهء زکریا و فاطمه ام را به منزلهء مریم ساخت که برایشان از بهشت طعام می آمد .

 تو در خانهء من اینگونه صبوری کردی و دم بر نیاوردی . من چگونه می توانم  فراق چون تو مهربانی را تحمل کنم ؟

بیش از یک ماه از عقدمان می گذشت و من هنوز تو را در خانه ام نداشتم و شرم می کردم از اینکه در این باره با پدرت سخن بگویم . یک روز برادرم عقیل به خانه مان آمد و گفت : برادر ! چرا فاطمه را از پدرش نمی خواهی تا زندگی تان سر و سامان بگیرد و چشم ما و دوستان به وصلت شما روشنی پذیرد . گفتم : اشتیاق من در این باره کم نیست ، اما حیا می کنم تا با پیامبر در میان بگذارم . 

عقیل مرا سوگند داد که برخیزم م با او به ختنهء شما بیایم و ترا از پدرت بخواهم . د ر راه با ام یمین و ام سلمه مواجه شدم ، آنها گفتند : این کار را به ما بسپارید که زنان اموری اینچنین را بهتر کارسازی می کنند . ما در پشت در ایستادیم و آنان پیام آوردند که پیامبر تو را فرامی خواند . من حیادار و شرمسار ، پیش رفتم و در کنار پیامبر نشستم . پیامبر مهر آمیز فرمود : علی جان ! می خواهی فاطمه را به تو بسپارم ؟ گفتم : بله ، سر و جانم به فدایت . فرمود : با همهء میل و اشتیاقم علی جان ! هم امشب یک مهمانی مختصر بگیر و همسرت را ببر .

سعد ، گوسفندی هدیه کرد ، تنی چند از صحابی ذرت آوردند ، من هم با ده درهمی که پیامبر به من داده بود و روغن و کشک و خرما خریدم و سفره ای گسترده شد . پیامبر فرمود : برو و هرکه را می خواهی دعوت کن . اما خانه کوچک است ، بگو که ده نفر ـ ده نفر بیایند  غذا بخورند و جایشان را به دیگران بدهند . من به مسجد رفتم و هرکه را دیدم دعوت کردم ، بزودی خبر به دیگران رسید و جمعیت از گوشه و کنار مدینه راهی ضیافت شد . پیامبر در کنار ظرف غذا نشسته بود و با دستهای مبارکش برای مهمانان غذا می کشید ، صدها نفر آمدند و خوردند و رفتند و غذا به برکت دستهای پیامبر ، هیچ کم نیامد .

بعد برای من و تو غذا کشید و کنار نهاد . وقتی مهمانان همه رفتند ، تو را و مرا فراخواند ، دستهایمان را اول بر سینه اش نهاد و بعد در دستهای هم . میان چشم های هر دو مان بوسه داد و به من فرمود : علی جان ! همسرت خوب همسری است . و به تو فرمود : فاطمه جان ! شوهرت خوب شوهری است . دخترم مبادا نگران باشی از فقر شوهرت . فقر برای من و اهل بیت من مایهء افتخار است . دخترم مبادا که از شویت نافرمانی کنی ، شوهرت ، مسلملن ترین ، عالم ترین و حلیم ترین خلق روی زمین است . دخترم ذخایر دنیا و آخرت را بر پدرت عرضه کردند ، بی آنکه هیچ از مقامش در نزد خداوند بکاهند ، اما من نپذیرفتم و تن به مال و ثروت ندادم . دخترم ! قدر علی را بدان . و مرا به خلوت برد و فرمود : علی جان ! با فاطمه ام مهربان باش . با او نیکی کن . به او محبت کن که او پارهء تن من است و من به ملالت او ملول میشوم و به شادی اش مسرور . شما دو تن را به خدا می سپارم و او را بر شما خلیفه می گردانم . ما را تنها گذاشت ، در را بست و از پشت در نیز ما را دعا فرمود : خداوند شما و نسل شما را پاکیزه گرداند ، من دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما و و به خدایتان می سپارم . من که در زندگی از تو جز مهر و لطف و وفا ندیدم خدا کند که دل تو نیز از من نا خشنود نباشد .

تو را از آنجا که مادر پدر بودی ، پیامبر میخواست که نزدیک خویش ببیند . می خواست که خانه ای در نزدیکی او داشته باشیم تا هر روز چشمش به دیدار تو روشن شود و چشم من به زیارت او .  حارث بن نعمان چند خانه در مدینه داشت ، همه را در طبق اخلاص نهاد و نزدیکترنش را پیامبر برگزید و او را دعا فرمود . و ما به خانه ای در جوار پایمبر فرود آمدیم سنت نبوی کارها را میان من و تو تقسیم کرد و مرز این تقسیم را درب خانه قرار داد . کارهای داخل خانه بر دوش تو قرار گرفت و کارهای بیرون بر عهدهء من . اما تو حیف بودی برای کار کردن و آنهمه کار ، وجود نازکت را می آزرد . رُفت و روی خانه ، شستشوی لباس ، پختن غذا و نان ، آسیا کردن گندم و ... وقتی در کنار روزه های پی در پی و عبادتهای شبانه تو قرار می گرفت ، توانت را می گرفت و خسته ات می کرد . وقتی چشمم به تاول دستهای تو افتاد ، دلم آتش گرفت ، گفتم : بیا به نزد پیامبر برویم و از او خدمتکاری تقاضا کنیم . رفتیم ، امادست پیامبر از ما تنگ تر بود ، ولی انگار «نه» گفتن به تقاضا در قاموس پیامبر نبود ، به تو تسبیحی آموخت که پس از آن کارها سهل می نمود و گره ها گشاده :

« پس از هر نماز ۳۴بار الله اکبر بگوئید و خدا را به بزرگی یاد کنید ، ۳۳بار الحمدلله بگوئید و سپاس او را بگذارید و ۳۳مرتبه خدا را تنزیه کنید و سبحان الله بگوئید . »

و پس از آن اینگونه تسبیح به نام تو شهرت یافت که تو بانی این فیض و مجرای آن به سوی خلایق شدی و والله که خانهء تو خانه سکینه و آرامش بود و من هرگاه به خانه در می آمدم ، یک نگاه تو ، تمامی غم ها و غصه ها را از دلم می زدود .  کوله بار جهاد به دست تو بسته می شد ، جراحت سنگین جنگ ها به دست تو التیام می یافت و حتی خون شمشیرهای من و پیامبر با دست های مبارک تو شستشو می گشت . ومن کلام پیامبر را در زندگی با تو ، بیشتر و بهتر از هر کس دیگر دریافتم که فرمود :

« جهاد زن ، خوب همسر داری است . »

و چه کسی می تواند نقش تو را در استحکام گامهای من و قوت بازوهای من و صلابت شمشیرهای من انکار کند ؟ تو اگر نبودی من با چه کسی میتوانستم زندگی کنم ؟ جز دل آسمانی تو کدام آشیانِِ دلی می توانست روح مرا در خویش جای دهد ؟ و جز من چه کسی می تواند قدر و منزلت تو را بشناسد که نه سال تمام با تو زندگی کرده ام و جز صفات الهی و خلق محمدی هیچ از تو ندیده ام ؟

روح تو آنقدر بزگ بود که در ازدواج ، شفاعت پیروانت را به کابین طلبیدی و خداوند بر این مهر صحه گذاشت . کلام تو وحی محض بود و رفتار تو عین سنت . تو خود ملاک ضابطه بودی . تو با هیچ معیاری سنجیده نمی شدی . تو خود محک بودی ، شاهین سنجش بودی . عفت ، از تو نشات می گرفت ، حیا ، وام دار تو بود ، تقوی آن بود که تو داشتی ، روزه آن بود که تو می گرفتی ، نماز آن بود که تو می خواندی ، عمل صالح آن بود که تو می کردی ، چشم نجابت به تو بود و نگاه پاکدامنی ، خیره به رفتار تو تو . تو زنانگی پای درس تو می نشست و خانمی از تو سرمشق می گرفت .

یادم نمی رود آن روز را که رسول خدا در مسجد میان اصحاب از ما سوال کرد :

برترین چیز برای زن چیست ؟

و ما همه ماندیم . حتی من که متصل به منزل وحی بودم ماندم ، آمدم از تو سوال کردم و پاسخ تو را پیش پیامبر بردم .

ـ بهترین چیز برای زن آن است که نه مردی او را ببیند و نه او مردی را .

پیامبر به فراست دریافت که این کشف ، کشف من نیست ، کشف فاطمی است .

گفت : این پاسخ از آن کیست ؟

گفتم : دخترتان فاطمه .

با تبسمی ملیح فرمود : حقا که پارهء تن من است .

فاطمه جان ! آنچه از دست من رفته است ، پارهء تن رسول الله است حضور تو مرهمی بود بر جراحت فقدان رسول .

اما ... اکنون من اینهمه تنهائی را کجا ببرم ؟


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

JavaScript Codes