تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
کشتی پهلو گرفته 5

اگر تو فاطمه نبودی با آن عظمت دست نیافتنی و من هم حسن نبودم با این قلب رقیق و دل شکستنی ، باز هم سفارش تو مادر ـ گریه نکردن ـ عملی نبود . اگر من تنها یک فرزند بودم ـ هر فرزندی ـ و تو تنها یک مادر بودی ـ هر مادری ـ در حال ارتحال ، باز هم به دل نمی شد گفت که نسوز و به چشم نمی شد گفت که آرام باش و اشک مریز . چه رسد به این که تو فقط یک مادر نیستی ، تو فاطمه ای ! تو زهرای اطهری ! تو نزدیک ترین و بی واسطه ترین باز ماندهء منزل و مهبط وحی ای ! تو محب و محبوب خدا و پیامبری !

چه کسی عشق خدا و پیامبر را نسبت به تو نمی داند ؟

کم مانده بود پیامبر به بلال بگوید : « بر بالای ماذنه که رفتی بعد از هر اذان به صدای بلند اعلام کن که محمد (ص) فاطمه را دوست دارد ، دوست داشتنی الهی و تکوینی ، دوست داشتنی سنتی و تشریعی . »

 اینچنین بود عشق مشهور پیامبر به تو . و عشق تو به پیامبر ، شهره تر ، آنچنانکه لقب « ام ابیها » گرفتی و آنچانکه بعد ارتحال پیامبر هیچ کس خندهء تو را ندید و در عوض ، گریستن ات ، دشمن را به ستوه آورد . ما از آنجا که پیش از تولد ، ظهور یافته ایم و پس از وفات نیز ادامه حیات می هیم ، من رنجهای تو را به خاطر پیامبر حتی پیش از پیامبر دیده ام . من اگرچه در سال سوم هجرت بدنیا آمدم ، اما رنجهای تو را پیش از هجرت و پس از آن بوضوح دیده ام ، به همین دلیل به تو حق می دادم که پس از رحلت پیامبر ، آنچنان غریبانه و جگر سوز در بیت الاحزان ، ضجه بزنی و فغان کنی .

من حتی تولد خودم و نوازش های پیامبر را بخاطر دارم . پیامبر مشتاق و بی تاب به خانه آمد تا اولین فرزند تو را ببیند ، وقتی مرا در آغوشش گذاشتند اول گره در ابروانش افتاد : مگر نگفتم کودک را در جامهء زرد نباید پیچید ؟ پیامبر به کرات فرموده بود و آن خادمه اشتباه کرده بود ، مرا با جامه ای سفید پوشاندند و به آغوش پیامبر سپردند . پیامبر از شادی چنان خندید که دندان های سپیدشان نمایان شد و سر و رو چشم و ابروی مرا غرق بوسه کردند و گفتند : خدایا ! چقدر من این کودک را دوست دارم . در گوشهایم اذان و اقامه گفتند و بعد از تو و پدرم پرسیدند : نامش را چه نهاده اید ؟ هر دو عرضه داشتید : ما در نامگذاری کودکمان از شما سبقت نمی گیریم . تا اینکه جبرئیل آمد و نام انتخابی خداوند « حسن » را به ارمغان آورد ، نام اولین فرزند هرون اما در لسان عرب .اینها هنوز از خاطرم نرفته است ، اما آنچه بیش از اینها ، اکنون ، جگرم را می سوزاند تداعی نوازش های مادرانه توست .

مرا به هوا می انداختی ، بغل می کردی ، در آغوش می فشردی، غرق بوسه ام می کردی و برایم شعر میخواندی :

اَشبِه اَباکَ یاحَسَن

وَاخلَع عَنِ الحَقّ اَلَسن

وَعبُد اِلهَاً ذا مَنَن

وَلا توال ذاالاحَن

« حسن جان مثل پدرت علی باش و ریسمان از گردن حق باز کن و به عبادت خدای بخشنده برخیز و با کینه توزان دوستی مکن . »

من که شعرهای نوازشگرانه تو را در دوران کودکی ام فراموش نکرده ام چگونه می توانم نیایش ها و منجات های شیرین تو را با خدا از یاد برده باشم :

« خداوندا ! به حق عرش و آنکه علوّش بخشید ، به حق وحی و آنکه نازلش فرمود و به حق پیامبر و آنکه به او پیام داد و به حق کعبه و آنکه آن را بنا کرد . ای شنوندهء هر صدا و ای جمع کنندهء همه از دست رفته ها و ای زنده کنندهء خلایق پس از مرگ ! بر محمد و اهل بیت او درود فرست و به ما و جمیع مومنین و مومنات در شرق و غرب زمین فرج و گشایشی نزدیک از جانب خودت عنایت فرما ، به شهادت این که خدائی جز خدای یگانه نیست و محمد (ص) بنده و رسول توست ، درد خدا بر او و فرزندان پاک و شایسته اش . »

با این شکر و سپاس همیشگی تو که :

« اَلحَمدُ لِلّهِ عَلی کُلّ حَمدٍ وَ ذِکرٍ وَ شُکرٍ وَ صَبرٍ وَ صَلاةٍ وَ زَکاةٍ وَ قیامٍ وَ عِبادةٍ وَ سَعادةٍ وَ بَرَکةٍ وَ زیادةٍ وَ رَحمَةٍ وَ نِعمَةٍ وَ کِرامَةٍ وَ فَریضَةٍ وَ سَرّاءٍ وَ ضَرّاءٍ وَ شِدَّةٍ وَ رَخاءٍ وَ مُصیبَةٍ وَ بَلاءٍ وَ عُسرٍ وَ یُسر وَ غِناءٍ وَ فَقرَ وَ عَلی کُلِّ حالٍ و فی کُلّ أوانٍ وَ زَمانٍ وَ فی کُلّ مَثوی وَ مُنقَلَب وَ مَقام .»

مادر تو را که چنین فاطمه ای هستی چطور می توان دوست نداشت ؟ چطور می توان دل از تو کند ؟ مگر من یادم می رود آن شب را که تا صبح در کنار محراب تو نشستم و نماز های تو را و نفس نفس های خائفانهء تو را دیدم و مناجات و دعاهای تو را شنیدم و در حسرت یک دعا برای خودت ، برای خودمان ماندم و صبح گفتم : مادر ! چرا همه اش دیگرا ؟ پس خودت ؟ خودمان ؟

و تو گفتی و هنوز اشک چشمهایت خشک نشده بود :

فرزندم ! عزیزم ! اَلجار ثُمَّ الدّار . اول همسایه و بعد خانه ، اول دیگران و بعد خودمان .

و این شیوهء معمول و مرسوم زندگی تو بود . تو اصلاً برای خودت نبودی ، ایثار محض بودی و زیباترین سرمشق بخشش .

یادت هست که تو پدر به خاطر شفای من و برادرم حسین ، تصمیم به روزه گرفتید ؟ و سه روز متوالی افطارتان را به دیگران بخشیدید ؟ من و حسین در بستر بیماری خفته بودیم و تو پدر پروانه وار گردمان می گشتید و مداوایمان می کردید . پیامبر به عیادتمان آمد و به شما گفت : نذری کنید برای شفای این دو کودک . تو و پدرم گفتید ما نذر میکنیم که با شفای این دو نور چشم ، سه روز متوالی روزه بگیریم . من و حسین چشمان بیمارمان را گشودیم و گفتیم ما نیز سه روز روزه می گیریم . و پیشاپیش حلاوت سه بوسه از لبان مبارک پیامبر را چشیدیم .

فضه خادمه هم گفت : اگر خدا این دو عزیز را شفا عنایت کند ، من نیز سه روز پیاپی روزه می گیرم . ما به لطف خدا و دعای شما شفا یافتیم و اولین روز ادای نذر آغاز شد . وقت افطار بود ، دور سفره نشسته بودیم تا پدر از مسجد بیاید و یک روزه را در کنار او بگشائیم . ما حضری پنج نان جو بود که جو آن را پدرم وام گرفته بود ، فضه آرد کرده بود و تو پخته بودی . هر کدام یک نان جو و آب .

دستهای پنج روزه دار هنوز هنوز به سفره نرسیده بود که صدای در بلند شد .

ـ سلام ای خاندان وحی ! ای اهل بیت نبوت ! مسکینم و در نهایت فقر . از آنچه می خورید به ما نیز بخورانید تا خدا جزای خیر به شما بدهد ...

هنوز کلام فقیر تمام نشده بود که تو و پدرم نان های خود را بر روی هم گذاشتید و ناگاه نان های من و حسین و فضه را هم بر روی آن یافتید و همه را تحویل ستئل دادید و از او عذر خواستید . افطار با آب گشوده شد و همه گرسنگی را با خود به رختخواب بردیم . فردای آن روز نیز ماجرا به همین نحو گذشت ، وقت افطار یتیمی در زد  و هر پنج نان جو در دامان او قرار گرفت و آنچه بر سر سفرهء افطار ماند ، کاسهء گلین آب بود .

روز سوم علاوه بر گرسنگی ضعف نیز آمده بود ولی اوهم نتوانست نان ها را در سفره نگه دارد و سائل را دست خالی باز گرداند .

بعد از اینکه پنج نان روز سوم هم به اسیری درمانده ، بخشیده شد ، من و حسین از حال رفتیم ، تو چشمانت به گودی و کبودی نشسته بود ، اما به نماز ایستادی و پدر هم که مرد گرسنگی وصبوری بود بود ، چون کوه استوار ایستاده بود و خم به ابرو نمی آورد ولی به حال ما رقت می برد .

تنها چیزی که میتوانست ما را از آن نحافت و ضعف در بیاورد ، دیدار پیامبر بود . من و حسین بدین اشتیاق از جا کنده شدیم و دست در دست پدر ، به سوی خانهء پیامبر راه افتادیم . وقتی پیامبر ما را به آن حال دید غمگین شد ، بغض گلویش را فشرد و بلافاصله از حال تو پرسید . و به پرسش اکتفا نکرد ، گفت برخیزید ! برخیزید ! تا حال و روز فاطمه را جویا شویم .

و در طول راه همه اش با خدا می گفت :

خدایا ببین چه می کنند اینها برای رضای تو ! خدایا ! عشق تو با اینها چه کرده است !

وقتی به خانه در آمدیم و پیامبر دید که شکمت از گرسنگی به پشت چسبیده و تون از تنت و حالت از چشمانت رفته است ، بغضش ترکید ، ترا در آغوش گرفت و های های گریست . در این تب و تاب ، هیچ کس مثل جبرئیل نمی توانست ، غم سنگین دل پیامبر را را از جا تکان دهد . انگار جبرئیل نبود ، خود خدا بود که در خانه ظهور می کرد . جبرئیل به پیامبر سلام کرد و مژده داد که هدیه ای از جانب خدا برای این خاندان آورده است . چه ذوقی می کرد جبرئیل که این هدیه را با دستهای امانت خود حمل کرده بود ، آنچنانکه عطر بی نظیر خنده اش در فضا می پیچید .

آن هدیه چه بود ؟

خدا شما روزه داران ایثارگر و ما را به بهانه طفیلی شما ستایش کرده بود . و چه هدیه ای برتر از این که انسان مورد تمجید و ستایش خدا قرار بگیرد :

« خوبان این جهان ، در آن جهان جامهائی از چشمه های بهشتی می نوشند . چشمه های جوشنده ای که تنها برای بندگان ناب و خالص خدا فوران می کند . آنان که به نذر خود وفا میکنند و از روز قیامت که شر آن گسترده است می هراسند و طعام خود را علیرغم نیاز شدیدشان به مسکین و یتیم و اسیر می بخشند . ( و حرف دلشان این است که : ) « ما تنها و تنها به خاطر خدا ایثار می کنیم و چشم تشکر و پاداش از شما نداریم . ما به خدا عشق می ورزیم و از روز وحشتناک قیامتش می هراسیم . » پس خداوند آنان را از شر آن روزز در امان می دارد و خرمی و شادکامیشان می بخشد . و پاداش صبوری و ایثارشان را ، بهشت و حریر عنایت می کند ...» سوره انسان آیات ۵ تا ۲۲

هرچه هست از برکت توست مادر ! وهرچه فرزندانمان هم داشته باشد از برکت وجود توست . ت. زنی هستی که امامت بشر در مقابل تو زانو میزند ، تو همسر و مادر رهبری خلایقی .

و آنچه هم اکنون از دست ما می رود چنین عظمتی است ، نه ما که جا دارد جهان بر این مصیبت گریه کند . جا دارد کوه ها در این مصیبت متلاشی شود .

بی آنکه بخواهم شعر هائی که در سوگ پیامبر می خواندی در ذهنم تداعی میشود :

اِنَّ حُزنی عَلَیکَ حُزنٌ جَدید                                اندوه من بر تو اندوهی تازه است . 

وَ فُوادی وَ اللهِ ٌٌصَبٌّ عَنید     و قلب من به خدا در تب و تاب مصیبتی سر سخت است

کُل یَومٍ یَزیدُ فیه شَجونی                            هر روز غم و اندوه من افزوده می شود

وَ اکتِإبی عَلَیکَ لَیسَ یَبید                          اما گریه ام برای تو هرگز پایان نمی پذیرد .

نَفسی عَلی زَفَراتِها مَحبوسة                            جانم زندانی نفس هایم گشته است

یا لَیتَها خَرَجت مَعَ الزفرّات   ای کاش جان و نفس هایم با هم از وجودم رخت میبستند

لا خَیرَ بَعدَکَ فِی الحَیاةِ و اِنَّما                       بعد از تو هیچ خیری در این زندگانی نیست

اَبکب مَخافة اَن تَطولَ حَیات        و گریه ام ازاینست مبادا حیاتم بعد از تو طولانی شود .

اینها زبان حال ماست مادر !

وقتی دست ما را می گرفتی ، به مزار پیامبر می بردی ، در کنار قبر او می نشستی و این شعر ها را زمزمه می کردی ، ضجه می زدی و ما را می گریاندی ، ما چگونه می توانستیم تصور بکنیم که همان شعر ها زبان حال ما بشود بر بالین احتضار تو ؟!

خدایا چه سخت است از دست دادن مادری که عصارهء خوبی هاست .  


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

JavaScript Codes