تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...

Tracked by Histats.com
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
کشتی پهلو گرفته 11

من هم مثل شما تعجب کردم وقتی که دیدم عده ای زن پشت در خانه جمع شده اند .

شما به من فرمودید : 

ـ اسماء ! ببین چه خبر است .

من رفتم و خبر آوردم که :

ـ عده ای از زنان مهاجر و انصار به عیادت شما  آمده اند . من می دانستم که دل مبارکتان از هرچه مهاجر و انصار ، خون است اما هم می دانستم که کرامت شما میهمان را از در خانه نمی راند . ، اگرچه میهمان ، جفا کار و خیانت پیشه باشد .

 این بود که گفتم داخل شوند . عده شان زیاد بود . وقتی دور بستر شما را گرفتند ، اتاق کاملا پر شد . آدمی در این چهار روز عمر چه چیزهای غریبی که نمیبیند . آن از ملاقات عمر و ابوبکر و این هم از عیادت زنان مهاجر و انصار .

پيکر را غرق زخم مي‌کنند و مي‌آيند به عيادت زخمى !

نشتر بر جگر فرو مي‌برند و بعد ، از حال و روز جراحت سؤال مي‌کنند .

کاش بيايند براى زخم زدن ، لااقل جاى سالم را برمي‌گزينند . مي‌آيند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم مي‌نشينند .

یکی از آنها به نیابت از همه سوال کرد :

ـ کیف اصبحت من علتک یا ابنة رسول الله ؟

ـ ای دختر رسول خدا ! با این بیماری شب را چگونه به صبح آورده اید ؟

اگرچه پهلوتان شکسته بود ، اگرچه میخ های در به سینه تان فرو رفته بود ، اگرچه کودک نازنینتان سقط شده بود ، اگرچه بازویتان مجروح بود و صورتتان کبود ، اما اینها همه منشأ روحی داشت ، منشأ معنوی داشت .

شما به حادثه ای طبیعی که بیمار نشده بودید ، پایتان که به سنگ نگرفته بود ، جسمتان که غفلتاً به زمین و در دیوار نخورده بود ، اگر چنین بود ، در مقابل سوال آنان می گفتید :

ـ دردم کم شده است یا نشده است ، جراحتم بهبود یافته یا نیافته است ..

اما بیماری شما که اینها نبود ، اینها تبعات بیماری بود .

علت بیماری شما ، شوی من ابوبکر و فرماندهش عمر بودند و فضای مناسب برای بروز و رشد بیماری همین مردم ، همین مهاجر و انصار . همین دور افتادگان از وادی شرف .

اگر همین مردم در دام جهل مرکب فرو نمی افتادند که غصب خلافت ممکن نمی شد و اولین ضربه بر فرق روح شما وارد نمی آمد .

اگر همین مردم ، افسار بی غیرتی و بی حمّیتی را از گردن خود در می آوردند که فدک به سادگی مصادره نمی شد و دومین شمشیر بر سینهء روح شما فرود نمی آمد و شما را از پا در نمی آورد .

در شب تاریک جهالت مردم است که می توان به خانهء دختر پیامبر هجوم برد و آن را به آتش کشید ، در روز روشن بصیرت که دست از پا نمی توان خطا کرد .

وقتی مردم به بن بست های خیانت پناه برده اندو خیابان های سیاست را خالی گذاشته اند می توان در خیابان مدینه النبی ، به گونه عزیز خدا و دختر رسول خدا سیلی زد آنچنان که خون در چشمانش بنشیند و اشک از دیدگانش بریزد .

گاهی من تصور می کنم ، خدائی که اشک بندگان را دوست دارد ، حتی گریه های محرابی شما را دلش نمی آید ببیند ، چگونه سنگ دل این مردم را سیل اشک های مظلومانهء شما تکان نداد ؟

آری بانوی من ، وقتی مردم به سردابهای آسایش می خزند، می توان ریسمان در گردن خورشید انداخت و از او بیعت با شب را طلب کرد . همیشه کور باد این چشمهای کور جوی شب پرست .

 خورشید عهد ببند که ـ چند سال ؟ ـ نتابد تا شب بتواند راحت زندگی کند . همیشه کور باد این چشم های شب جوی شب پرست .

به ابوبکر گفتم :

ـ من اگرچه با مرکب جهالت به خانهء تو فرود آمدم ، اما شأن من بسیار برتر از همسری با توست ، شأن من کنیزی زهراست ، اگر که منت گذارد و راه دهد و بپذیرد .

و شما پذیرفتید و عاقبت و آخرت مرا نجات دادید ، اکنون که می روید سلام مرا به پدرتان برسانبد و بگوئید که اسماء بنت عمیس اینجائی است ، آنجائی نیست . کنیز این کوخ است ، بانوی آن کاخ نیست . از قول من به آسیه هم سلام برسانید .

من بی تاب بودم ببینم شما در مقابل سوال این عیادت کنندگان چه پاسخی می دهید . و اصلاً تردید داشتم که شما با آن کسالت و نقاهت و حضور اینان و تداعی آنهمه درد ، بتوانید لب بگشائید و حرفی بزنید .

اما غوغا کردید ، انگار این کلام : « کیف اصبحت ؟ » چگونه صبح کردید ؟ ، طوفانی بود که خاکستر ها را از روی آتش کنار زد و شعله های درد زبانه کشید .

انگار نشتری بود برزخک کهنه که خون تازه از آن جاری کرد . محکم و استوار نشستید و با نام نامی معبود شروع کردید :

اَصْبَحتَ وَ الله عائِفةً لِدُنیا کُنّ ، قالِیَةً لِرِجالِکُنّ .

لَفَظْتُهُم بَعدَ اَنْ عَجَمتُهُم

وَ شَنَئْتُهُم بَعدَ اَنْ سَبَرْتُهُم

فَقُبحاً لِفُلُول الْحَدّ

وَالْلَعْبَ بَعدَ الْجِد

وَ قَرْعِ الصَفاةِ وَ صَرْعِ الْقَناةِ

وَ خَطَلِ آلاراء وَ زَللِ الاَهواء

وَ بِئسَ ما قَدَّمتْ لَهُم اَنفُسَهُم

اَنْ سَخِطَ الله عَلَیهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُم خالِدُون ...

...

...

به خدا در حالی صبح کردم که از دنیای شما بیزارم و از مردان شما خشمگین .

مردانتان را آزمودم ، تنفرم را برانگیختند .

دینداری و پایمردیشان را محک زدم ، بی دین و ناجوانمرد از بوتهء آزمایش بیرون درآمدند و روسیاهی جاودانی را برای خود خریدند .

مردان شما به شمشیرهای شکسته و تیغ های کند و زنگار خورده می مانند و چه زشت است این سستی و مسخرگی و رخوت بعد از آنهمه تلاش و کوشش و جدیت .

و چه قبیح است این شکاف برداشتن نیزهء مردانگی و خواری و تسلیم در برابر هرکس که برآنان فرمانروائی کند .

و چه درد آور است این لغزش در مسیر و انحراف از هدف و فساد در عقل و اندیشه .

یادتان هست ؟ این آیه از قرآن را که :

 کافران از بنی اسرائیل بر زبان داوود و عیسی بن مریم لعن گردیدند زیرا که آنان عصیان نموده و تعدی می کردند . نهی از منکر نمی کردند و خود فاعل منکر بودند و چه بد عمل می کردند . بسیاری از آنان را می بینی که با کافران دوستی می ورزیدند و چه زشت است آنچه از پیش برای خود فرستادند چرا که غضب خدا برآنان نازل شده و در عذاب جاودانه اند . 

آری چه زشت است آنچه ـ مردان شما ! ـ از پیش برای خود فرستادند چرا که غضب خداوند برآنان نازل شده است و در عذاب جاودانه اند .

پس به ناچار من کار را به آنان واگذاردم و ریسمان مسئولیت را در گردنشان انداختم و آنان بار سنگین حق کشی را بر دوش کشیدند در حالیکه من با حربه حقیقت و استدلال از هر سو آنان را احاطه کرده بودم .

پس لب و دهان و دست و گوش آنان  بریده باد و هلاکت سرنوشت محتومشان باد .

وای بر آنان !

چرا نگذاشتند حق در مرکز رسالت قرار یابد ؟ چرا پایگاه خلافت نبوی را از منزل وحی دور کردند ؟ همان منزلی که مهبط جبرئل روح الامین بود و پیکرهء رسالت بر پایه های آن استوار شده بود .

چرا که افراد مسلط به امور دنیا و آخرت را کنار زدند و افراد نالایق را جایگزین کردند ؟

این ، بی تردید زیانی آشکار و بزرگ است .

چه چیز سبب شد که از ابوالحسن کینه به دل بگیرند و او را کنار بگذارند ؟

من به شما می گویم .

به این دلیل که شمشیر عدالت او خویش و بیگانه نمی شناخت .

به این دلیل که او از مرگ هراس نداشت .

به این دلیل که با یک لبهء شمشیرش ، دقیق و خشمگین ، ریشه شرک و کفر و فساد را می برید و با لبهء دیگر بقیه را سر جای خود می نشاند .

به این دلیل که در مسیر رضای خدا از هیچ چیز باک نداشت و به هیچ کس رحم نمی کرد .

به این دلیل که در کار خدا اهل سازش و مداهنه و مدارا نبود .

سوگند به خدا که اگر در مقابل دیگران می ایستادید و زمام امور خلافت را که رسول الله به علی سپرده بود ، از دستش در نمی آوردید او کارها را سامان می بخشید و امت را به سهولت در مسیر هدایت و سعادت قرار می داد و به مقصد می رساند و کمترین حقی از کسی ضایع نمی شد و حرکت این مرکب اینقدر رنج آور نمی گشت .

 علی در آنصورت مردم را به سرچشمهء صافی و زلال و همیشه جوشانی می رساند که کاستی و کدورت در آن راه نداشت ، آب از همه سویش سر ریز می شد و همه سیراب می شدند و هیچکس تشنه نمی ماند .

علی در پنهان و آشکار ، در حضور و غیاب مردم ، خیرشان را می خواست .

اهل استفاده از بیت المال نبود و از حطام دنیا هم فقط به قدر نیاز بر می گرفت ، آب آنقدر که تشنگی فرو بنشیند و غذائی مختصر آنقدر که با آن گرسنگی مرتفع شود . همین و بس . علی همینقدر را هم به زحمت از دنیا بر می داشت .

علی خود شاهین و میزان است . اگر او بر مسند خلافت می نشست معلوم میشد که زاهد کیست و حریص کدام است . معلوم می شد که چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ می پردازد . این کلام قرآن است که می فرماید :

« اگر اهل قریه ها ایمان آورده و تقوی پیشه می کردند ، درهای برکات زمین و آسمان را بر آنان می گشودیم ولی دروغ گفتند ، پس ما هم آنان را در برابر آنچه کسب کرده بودند گرفتیم . و این حال و روز شماست در آئینه قرآن که :

« و از اینان کسانی که ظلم کردند نتایج سوء دست آوردهایشان بزودی بدانان خواهد رسید و آنان عاجز کنندهء ما نیستند .»

هان ! پس به هوش باشید و گوش بگیرید .راستی که روزگار چه بازیهای شگفتی دارد و چه غرایبی پیش چشم می آورد .

اما حرفهای اینان شگفت آورتر است !

ای کاش می دانستم که مردان شما چرا چنین کرده اند ، چه پناهگاهی جستند ، به کدام ستون تکیه زدند ؟ به کدام ریسمان آویختند ؟ کدام پایگاه را برگزیدند ؟ بر کدامین خاندان پیشی گرفتند ؟ به چه کسانی چیرگی یافتند ؟ به کدامین امید اینهمه جفا کردند ؟

عجب سرپرست بدی را برگزیدند و عجب جایگاه زشتی را انتخاب کردند !

ستمگران در بد منزلی مقیم می شوند و به بد نتایجی دست می یابند .

بخدا که بجای بالها و شاهپرها ، کُرکها و پَرچه ها را برگزیدند و دم را بر سر و پشت را بر سینه ترجیح دادند .

پس نفرین برقومی که خیال کردند خوب عمل می کنند اما جز زشتی و پلیدی نکردند .

قرآن می گوید : اینها فاسدند ولی نمی دانند .

وای بر آنان .

این کلام قرآن را بیاد آورید :

« آیا آنکس که حق را یافته شایسته تر است برای پیروی یا آنکس که خود محتاج هدایت است و بی هدایت راه نمی یابد ؟ »

 چه شده است شما را ؟ چگونه حکم می کنید ؟ هشدار ! به جان خودم سوگند که بذر فتنه پاشیده شد و فساد انتشار یافت .

پس منتظر باشید تا این بذر شوم به ثمر بنشیند و نتایج فساد ، آشکار شود .

از این پس از پستان شتر اسلام و خلافت بجای شیر ، خون فوران خواهد کرد و زهری مهلک بیرون خواهد ریخت .

و اینجاست که باطل گرایان زیان خواهند کرد و آیندگان نتایج کار پیشینیان را خواهند دید . اینک این فتنه ها و این قلب های شما و بشارت بادتان به شمشیر های آخته و استیلای ستمگران و جبابره .

بشارت بادتان به هرج و مرج گسترده و نامحدود و استبدادی ظالمانه و درد آلود . اموال و حقوقتان و از این پس به غارت خواهد رفت و جمعتان پراکنده خواهد شد .

دریغ و افسوس بر شما . کارتان به کجا خواهد کشید ؟ !

افسوس که چشم دیدن حقیقت ندارید و من چگونه می توانم شما را به کاری وادارم که از آن کراهت دارید ؟

حرف ، هنوز بسیار مانده بود ، پیدا بود از حالت چشمهایتان . آن بار سنگین دل چیزی نبود که با این چند کلام سبک شود ، اما انگار نفس دیگر یاری نمی کرد . نفسی عمیق از سر درد کشیدید و آرام گرفتید . 

 چهره ها و چشم های میهمانان شما را مرور کردم ، معلوم نبود که آنچه موج می زند ، بهت و حیرت است ، شرم و خجلت است ، اندوه و حسرت است یا پشیمانی و ندامت .

حسی غریب بود ، شاید آمیزه ای از این حس های متفاوت .

هر احساسی ددر انسان ، جلوه ای دارد اما اگر چندین حس در هم آمیخت ، کار عکس العمل را مشکل می کند .

به همین دلیل ، هیچ کدام نمی دانستند چه کنند .

بالاخره یکی از آنان ، زبان گشود ولی نگفت اشتباهمان را جبران می کنیم ، بیعتمان را پس می گیریم و به صراط مستقیم بر می گردیم ، گفت :

ـ اگر اینها را قبل از بیعت با ابوبکر می دانستیم ، یقیناً با او بیعت تمی کردیم حتما کسی را جز علی بر نمی گزیدیم ولی ...

دروغ می گفتند ، مثل کسی که خود را به خواب زده است و وقتی صدایش می کنی . بگوید : من خوابیده ام . به همین روشنی ، به همین جسارت به همین وقاحت .

شما فرمودید :

ـ بس کنید . بروید پی کارتان و بیش از این عذر نتراشید . این حرفها که می زنید در پس آن کارها که کردید پشیزی نمی ارزد .

شما یک عیادت کنندهء دیگر هم داشتید که البته از این سنخ نبود ، اهل درد بود ، اهل صداقت بود .

ام سلمه همان سوالی را از شما کرد که این زنان کردند ، او هم پرسید : چگونه شب را به روز آوردید ؟

با آنها عتاب کردید ، اما با ام سلمه درد دل فرمودید :

ـ « کارم شده است سعی میان غم و اندوه ، هروله میان غربت مصیبت ، پدر از دست داده و حق مسلم شوهر ، غصب شده .

دیدی که به حکم خدا و پیغمبر ، پشت پا زدند و خلافت را از وصی پیامبر و امام پس از او گرفتند ، چرا ؟ چون از علی کینه داشتند ، چون پدران مشرک و ملحدشان را در جنگ بدر و احد کشته بود . »

بانوی من تصور نمی کنم کسی مظلومتر و محجوب تر از شما در طول تاریخ بوده باشد و خیال نمی کنتم پس از شما کسی بیاید که اینهمه بزرگوار باشد و اینهمه ستم ببیند . من آمده بودم که در محضر شما حجب و حیا بیاموزم اما به روشنی دیدم که این کوزه طاقت بحر ندارد .

هیچ نامحرمی در طول حیات ، شما را ندید و شما به روشنی فاصلهء میان مرگ و مقبره را می خوردید .

به من فرمودید :

ـ این تابوت های تخت مانند ، زن و مرد را از هم متمایز می کنند ، کاش تابوتی بود که اندام آدم از روی آن مشخص نمیشد .

چه دقت مومنانه ای ! چه وسواس محجوبانه ای ! چه تامل شیرینی !

عرض کردم :

در حبشه که بودم تابوت هائی دیدم با لبه هائی بلند ، بطوری که پیکر در آن جای می گرفت و بر روی آن پارچه ای می افتاد .

. بعد با چند شاخه آن شکل را به شما نشان دادم .

شما خرسند شدید ، لبخندی از سر رضایت بر لبانتان نشست و فرمودید :

چه چیز خوبی  ! حجم بدن را مشخص نمی کند و تفاوت مبان زن و مرد را آشکار نمی سازد . برای من چنین چیزی بساز و پس از مرگ ، مرا در آن جای بده .

خوشحال شدم از اینکه کاری به من سپردید اما دوست نداشتم این کار ، به کار بعد از مرگ شما بیاید .

اکنون من آن را ساخته ام و فقط دعا می کنم که فاصلهء میان شما که سازنده منید با آن تابوت که ساختهء من است ، لحظه به لحظه بیشتر شود .


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!