تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...

Tracked by Histats.com
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
کشتی پهلو گرفته 12

فرشتگان بال در بال پرواز می کردند و فرود می آمدند ، آنچنانکه آسمان را به تمامی می پوشاندند .

دو فرشته پیش روی آنها بودند که به طلایه دارشان به نظر می آمدند .

آمدند ، سلام کردند و مرا در هودج بالهای خود به آسمان بردند ، ناگهان بوی بهشت به مشامم رسید و بعد باغها و بوستانها و جویبارها ، چشمم را خیره کردند .

حوریه ها صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار می کشیدند . 

 اول خنده اي بسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند : خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب « لولاک لما خلقت الافلاک »


ملائکه بازهم مرا بالاتر بردند . قصرهاي بي انتها ، حله هاي بي همانند ، زيورهاي بي نظير .
آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مي ماند .
و بعد نهر آبي سفيد تر از شير ، خوشبو تر از مشک .
وبعد قصري . و چه قصري !
گفتم :
ـ اينجا کجاست ؟ اين چيست ؟ از آن کيست ؟
گفتند:
ـ اينجا فردوس اعلي است ، برترين مرتبه بهشت . منزل و مسکن پدر تو و پيامبران همراه او و هر که خدا با اوست . اين نهر ، کوثر است .
قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريري تکيه زده بود . مرا که ديد از جا برخاست ، مرا در آغوشم گرفت ، به سينه اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد . به من گفت : اينجا جايگاه تو ، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست . بيا دخترم که سخت مشتاق توام . من گفتم : بابا ! باباجان ! من مشتاق ترم به تو . من در آتش اشتياق تو مي سوزم .
زنده شدم وقتي که باز ( اگرچه در خواب ) پيامبر را ، پدر را صدا کردم و صداي اورا شنيدم . يادم آمد که اين افتخار تنها از آن من است که مي توانم او را بي هيچ کنيه و لقب ، بابا صدا کنم . وقتي آن آيه نازل شد که : «لا تَجعَلوا دُعاءَ الرَّسوُلِ بَينکُم کَدُعاءِ بَعضُکُم بَعضا ... »
من پدر را پيامبر و رسول الله صدا کردم و او دستي از سر مهر بر سرم کشيد گفت :
اين آيه براي ديگران است فاطمه جان . تو مرا همان بابا صدا کن . تو به من بابا بگو . بابا گفتن تو قلب مرا زنده تر مي کند و خدا را خشنود تر .


شايد او هم مي دانست که چه لطفي دارد براي من پيامبر با آن عظمت را بابا صدا کردن .
پدر گفت که همين امشب ميهمان او خواهم بود .
اکنون علي جان ! اي شوي هميشه وفادارم ! اي همسر هماره مهربانم ! من عازمم . بر من مسلم است که از امشب ميهمان پدرم و خداي او خواهم بود .
گريزانم از اين دنياي پر بلا و سراسر مشتاقم به خانه بقا . تنها دل نگراني ام براي رفتن ، تويي و فرزندانم . شما تنها پيوند ميان من و اين دنياييد که کار رفتن را سخت مي کنيد اما دلخوشم به اينکه شما هم آخرتي هستيد . مال آنجاييد . شما جسمتان در اينجاست . ديداربا شما از ايجا و در انجا آسان تر است .
علي جان ! ولي جداشدن از تو همين قدر هم سخت است . به همبن شکل هم مشکل است . به خدا مي سپارم شما را و از او مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را بر شما آسان کند .
علي جان ! من در سال هاي حياتم هميشه با تو وفادار بوده ام . از من دروغ ، خدعه ، خيانت هرگز نديده اي . لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته ام . بر خلاف فرمان و خواست و ميل تو حرفي نگفته ام ، کاري نکرده ام .
اعتقادم هميشه اين بوده است که جهاد زن ، رفتار نيکو با همسر است ، خوب شوهر داري است . و از اين عقيده تخطي نکرده ام . علي جان ! مرگ ، ناگزير است و انسان ميرنده ناگزير از وصيت و سفارش .


علي جان ! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنها را که در رقعه اي مکتوب آورده ام و چه اينها را که اکنون مي گويم . در آنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري و او به حسين و حسين به امامان پس از خويش تا آخر . و نيز سهمي براي زنان پيامبر و زنان بني هاشم و بخصوص امامه دختر خواهرم قائل شده ام و اگر چيزي ماند براي ام کلثوم دخترم .
اينها را نوشته ام اما حرف هاي مهمتر مانده است .
اول اينکه تو پس من ناگزيري به ازدواج کردن ، ازدواج کن و امامه ، خواهر زاده ام را بگير که او به فرزندان ما مهربانتر است .
دوم اينکه مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم .
وسوم مرا شبانه غسل بده ( از روي پيراهن ) بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و مدفنم را مخفي بدار . مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند ، بخصوص آن دو ، بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مکان دفنم آگاهي بيايند .
ياران معدود و محدودمان با تو شرکت بجويند در نماز خواندن و تشييع جنازه و دفن ، اما بقيه نه . از زنان ، فقط ام سلمه ، ام ايمن ، فضه و اسماء و بنت عميس و از مردان ، فقط سلمان، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و حذيفه ، همين .
... واي گريه نکن علي جان ! من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني . تو مظلوم ترين مظلوم عالمي ، گريه بر تو رواتر است . من آنچه کرده ام براي دفاع از حقوق مغصوب تو بود . من مي دانستم که رفتني ام ، پدر مرا مطمئن کرده بود ولي هم مي دانستم و مي دانم که پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت . و اين جگر مرا آتش مي زد و مرا به تلاطم وا مي داشت .


پس تو گريه نکن علي جان ! عالم بايد براي اين همه مظلوميت تو گريه کند . اکنون اول خلاصي من است ، ابتداي راحتي من است اما اغاز مصيبت تو .


پس تو گريه نکن و جگر مرا در اين گاه رفتن ، بيش ار اين مسوزان .

 تو را و کودکانم را به خدا مي سپارم علي جان ! سلام مرا تا قيامت به فرزندان آينده مان برسان.

راستي علي جان ! پسر عمو ! تو هم مي بيني آنچه را که من مي بينم ؟ اين جبرئيل است که به من سلام مي کند و تهنيت مي گويد .


ـ و عليک السلام .


اين ميکائيل است که سلام مي کند و خير مقدم مي گويد :

ـو عليک السلام .


اينها فرشتگان خدايند ، اينها فرستادگان خداوندند که از سوي خدا به استقبال آمده اند . چه شکوهي ! چه غوغايي ! چه عظمتي !


ـ و عليکم السلام .


اين اما علي جان به خدا عزرائيل است که بر من سلام مي کند .


ـ و عليک السلام يا قابض الارواح .


ـ بگير جان مرا ولي با مدارا .


« خداي من ! مولاي من ! به سوي تو مي آيم ، نه به سوي آتش . »


« سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو ! سلام به لبخند شيرين تو ! سلام به چشم هاي روشن تو ! » .


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!