تبليغاتX
قول می دهم آسمان شوم
قول می دهم آسمان شوم
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد گل تاب فشار در و ديوار ندارد
قول می دهم آسمان شوم

عروسك خدا شدم
تا بازيچه دست خلق خدا
و هواي نفس نباشم

--------------------------
خوشبختي تو بستگي به چگونگی احساسي دارد كه نسبت به انسانها داري و اين خود وابسته به گفتار و پندار توست و خوشبختانه همهء اينها در اختيار خود توست

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

عاشقانه هایم با حق
دوستان آسمونی من
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
و غيره!...
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
از دیار حبیب 6

عمر سعد در ميان سران لشكرش چشم مى گرداند و نگاهش روى عروة بن قيس متوقف مى شود:
عروه ! بيا اينجا! مى روى پيش حسين بن على و از او مى پرسى كه اينجا به چه كار آمده و هدفش چيست .
عروه اين پا و آن پا مى كند؛ نه مى تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگويد و نه مى تواند فرمانش را بپذيرد. نگاهش را به زير مى اندازد و ذهنش را به دنبال يافتن پاسخى مناسب كنكاش مى كند.
شنيدى چه گفتم ؟
شنيده است ولى چه بگويد؟ او خوبتر از هر كس مى داند كه حسين به چه كار آمده است . او خود از اولين كسانى است كه به حسين نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده است . اكنون با چه رويى در مقابل حسين بايستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتيم ، تو چرا آمدى ؟
ما بيعت كرديم ، تو چرا اعتماد كردى ؟
ما قسم خورديم ، تو چرا باور كردى ؟
عاقبت دل را يك دله مى كند و پاسخ مى دهد:
مرا معذور بدار اى عمر سعد! من از جمله كسانى ام كه با او بيعت كردم و پيمان شكستم . روى ديدار او را ندارم .
عمر سعد از او مى گذرد و رو مى كند به سردارى ديگر:
تو برو!
من نيز.
توبرو!
من هم .
تو چى ؟
همه .
همه سران لشكر دشمن ، از مواجهه با امام شرم مى كنند كه خود دعوت كننده او و بيعت كننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهايشان هنوز در خورجين امام است ؛ چه مى توانند بگويند؟ اگر هيچ هم نگويند، همين قدر كه از سوى سپاه دشمن به سمت امام مى روند، همين قدر كه قاصد دشمن امام مى شوند، براى مردن از شرم ، كافى است .
كثير بن عبدالله قدم پيش مى گذارد و مى گويد:
من عذرى ندارم . كار را به من واگذار كن .
او مردى تبهكار و جنايت پيشه است . بى پروايى اش در انجام هر خباثتى ، اسباب شهرتش شده است . پيش از آنكه عمر سعد به نفى يا اثبات پاسخى دهد، خود، ادامه مى دهد:
اگر بخواهى حتى مى توانم حسين بن على را غافلگير كنم ، از پشت به او شمشير بزنم و از پاى درش بياورم .
عمر سعد نگاهى آميخته از ترس و تحسين به او مى اندازد. هم خوشش مى آيد از اينهمه بى باكى و هم مى ترسد از اينهمه سفاكى . از آنكه هيچ پروا ندارد بايد ترسيد. چه بسا همراه ترين رفيقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا كشتنش را نمى خواهم . فقط پيغام را ببر و پاسخ بياور. كثير شمشير را بر كمر محكم مى كند و به سوى سپاه امام راه مى افتد.
ابوثمامه صاعدى كه در كنار امام نشسته است ، او را از دور مى شناسد. رو مى كند به امام و مى گويد:
يا ابا عبدالله ! خبيث ترين مرد روزگار دارد به اين سمت مى آيد، او شهره است به غافل كشى و جنايت پيشگى .
و سپس سريع از جا بر مى خيزد و به فاصله چند خيمه از امام ، بر سر راه او مى ايستد:
به چه كار آمده اى ؟
پيغام آورده ام براى حسين بن على .
اول شمشيرت را بگذار، بعد پيغامت را ببر.
كثير دستش را بر قبضه شمشير مى فشارد:
من ماءمورم ، پيغامى دارم . خواستيد مى دهم ، نخواستيد بر مى گردم .
ابوثمامه دست مى برد تا شمشير كثير را با نيام بگيرد:
قبل از اينكه حرف بزنى ، سلاحت را تحويل بده .
كثير شمشيرش را محكمتر مى گيرد و خود را عقب مى كشد:
به خدا اگر بگذارم كه دست به شمشيرم بزنى .
پس پيغامت را به من بده ، من آن را به امام مى رسانم ، تو را با سلاح نمى گذارم به امام نزديك شوى .
به تو نمى گويم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خيانت است ، برگرد.
كثير دندان مى سايد و جويده جويده فحشهايى نثار ابوثمامه مى كند و باز مى گردد.
عمر! نگذاشتند پيغام تو را برسانم .
عمر سعد، قرة بن قيس را صدا مى كند و مى گويد:
مى روى و از حسين بن على مى پرسى اينجا به چه كار آمده است و هدفش چيست ؟
قرة بن قيس ، بى هيچ كلامى به سمت سپاه امام راه مى افتد، امام ، چهره او را كه از دور مى بيند، مى پرسد: او را مى شناسيد؟
حبيب كه در كنار امام نشسته است ، پاسخ مى دهد:
آرى ، مولاى من ! او از طايفه حنظله است از قبيله تميم ، خواهرزاده ما به حساب مى آيد. من او را به حسن عقيده مى شناختم و هرگز گمان نمى بردم كه روزى در اين موضع او را ببينم .
قره بن قيس نزديك و نزديكتر مى شود تا به امام مى رسد. سلام مى كند. پاسخ مى شنود و سؤ ال ابن سعد را مى پرسد:
به چه كار آمده ايد و هدفتان چيست ؟
امام پاسخ مى دهد:
مردم شهرتان كوفه به من نامه نوشتند كه : بيا. اگر نمى خواهند باز مى گردم .
قاصد پيام را داده و پاسخ را دريافت كرده است ؛ اما پيش از رفتن ، حبيب اشاره مى كند كه :
صبر كن .
قره بن قيس مى ايستد و نگاهش به نگاه آشناى حبيب گره مى خورد. حبيب با لحنى آميخته از مهر و عتاب مى گويد: و اى بر تو! به راستى مى خواهى بر گردى به سمت آن ستم پيشگان ؟ بيا، بيا قره بن قيس ! به يارى مردى برخيز كه خدا به واسطه او و پدرانش ، ما و شما را حيات و عزت كرامت بخشيده است .
قره بن قيس مردد مى ماند. انتخاب دشوارى است . نگاهى به انبوه سپاه ابن سعد مى اندازد و نظرى به خيام محدود امام . بگذار پيغام را ببرم ، بعد فكر مى كنم كه چه بايد كرد. و به سرعت از حبيب دور مى شود تا نگاه ملامت بارش او را نيازارد. نگاه حبيب همچنان او را دنبال مى كند تا در درياى سپاه دشمن گم مى شود. با خود مى گويد:
رفت ، به يقين باز نخواهد گشت .
و بعد دلش مى شكند از اينهمه تنهايى امام ، در مقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح . به ياد طايفه اى از قبيله خود مى افتد كه در روستايى نزديك نينوا زندگى مى كنند:
آقاى من ! طايفه اى از بنى اسد در اين اطراف ساكنند؛ اگر اجازه فرماييد من آنها را به يارى دين خدا بخوانم . شايد خدا به بركت وجود شما آنان را هدايت كند و به واسطه آنان ، شر دشمنان را از شما كم كند.
امام با نگاهى مهرآميز، حبيب را مى نوازد و رخصت مى دهد.
هوا رو به تاريكى مى رود و حبيب اگر بتواند تاريكى را محمل سفر خود كند، هم امشب دعوت به انجام مى رسد.
عبور از ميان خيل دشمن هم كار دشوارى است . حبيب با فاصله اى نسبتا زياد، سپاه دشمن را دور مى زند و با سرعت به سمت قبيله خود مى تازد. راه سپردن به آن سرعت و در تاريكى شب ، با چشمهاى كم سوى حبيب ، در حالى كه ماه نيز از نمايش نيم چهره خود هم بخل مى ورزد، كار آسانى نيست . اگر چشمهاى تيزبين و فراست كم نظير اسب هم نباشد، معلوم نيست اين تاريكستان چگونه بايد طى شود.
شعله هاى آتش چادرها نشان مى دهد كه خواب ، هنوز هشيارى قبيله را نربوده است . صداى فرياد اولين نگاهبان شب ، به حبيب مى فهماند كه به مرز قبيله رسيده است و بايد اسب را به تعجيل بايستاند تا از تير هشيار نگاهبان در امان بماند.
چهره حبيب آنقدر آشنا هست كه در ديدرس روشنايى مشعل ، شناخته شود و با احترام و عزت پروانه عبور بيابد.
حضور بى وقت و ناگهانى حبيب در ميان قبيله ، جز سؤ ال و اضطراب و حيرت چه مى تواند در پى داشته باشد.
به چشم بر هم زدنى ، حبيب در ميان دايره اى از مشعل و سؤ ال و كنجكاوى قرار مى گيرد، همه مردان قبيله مى خواهند بدانند كه چه خبرى پير قبيله را اين وقت شب به بيابان كشانده است . همه ، همديگر را به سكوت دعوت مى كنند تا حبيب سخن بگويد:
بهترين هديه اى كه رائدى براى قبيله اش مى آورد، چيست ؟ من همان را برايتان آورده ام ...
نفس در سينه قبيله حبس مى شود؛ در اين هنگامه شب و ظلمت و بيابان ، بهترين هديه يك پير قبيله چه مى تواند باشد؟ همه ، گوشها را تيز و چشمها را تنگ تر مى كنند تا ماجرا را دقيق دريابند.
اماممان حسين ، فرزند اميرالمومنين ، فرزند دختر پيامبر، فاطمه زهرا، - عليهم السلام - در بيابان نينوا به محاصره دشمن در آمده است . عمر بن سعد به دستور يزيد بن معاويه با چند هزار سپاه راه را بر او بسته و كمر به قتل او بسته است . سعادت و نجات شما در يارى اوست . مردانى گرد اويند كه هر كدام از هزار مرد جنگى سرند و تا پاى جان ، دست از او نمى شويند. چون شما قوم و عشيره و هم خون منيد اين شرف و افتخار را براى شما مى خواهم . به خدا سوگند هر كدام از شما در اين راه كشته شويد، آغوش پيامبر را در قرب رحمت پروردگار گشاده مى بينيد. والسلام .
هنوز امواج كلام حبيب ، در درياى شب محو نشده ، عبدالله بن بشير، حلقه مردان قبيله را با دست مى شكند و وارد ميدان جاذبه حبيب مى شود:
خدا تو را پاداش بى نظير عطا كند اى حبيب ! به راستى كه بهترين هديه از دوست به دوست ، از شيخ به طايفه و از رائد به قبيله همين است كه تو آورده اى . به خدا من اولين داوطلب اين پيكارم و تا پاى جان از اين پيمان نمى گذرم ..
و انگار گاه جنگ و ستيز شده باشد، شروع مى كند به دور گشتن و رجز خواندن و مبارز طلبيدن .
افراد،يكى يكى پيش مى آيند و پيمان مى بندند تا نود مرد از قبيله دستشان باگرماى دست جلودار آشنا مى شود.
در اين ميانه ، ناگهان سايه اى از انتهاى چادرها جدا مى شود و به تك خود را در ظلمت بيابان گم مى كند. ابرى تيره بر چهره ماه مى نشيند.
هيچكس گريز سايه را جدى نمى گيرد. شايد سگى يا گرگى به بيابان زده باشد.
فرصت وداع نيست .
نود و يك اسب زين مى شود، نود و يك پا بر ركاب قرار مى گيرد و نود و يك دهنه ، كشيده مى شود؛ و ناگهان زمين در زير پاى نود و يك سوار مى لرزد.
حبيب ، همچنان سر مست و عاشق ، كاروان را جلودارى مى كند. اسبها آرام آرام به عرق مى نشينند و خاك نرم بيابان سر و روى مردان را مى پوشاند. ماه ، همچنان گرفته و غمگين از لابه لاى ابرها، سواران را مى پايد.
تا خيام حسين راهى نمانده است .
ناگهان حبيب ، نگران و وحشتزده ، مركب خويش را در جا ميخكوب مى كند و نود اسب ديگر نيز پايشان به ايستادنى ناگهانى ، بر خاك نرم بيابان كشيده مى شود.
اين لشكر مقابل ناگهان چگونه در اين بيابان ، سبز شده است ؟! شگفتى و وحشت بر دل نود سوار چنگ مى زند، حبيب آرام آرام به لشكر مقابل نزديك مى شود و كاروان نيز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد. حبيب فرياد مى زند:
شما كيستيد و به چه كار آمده ايد؟
فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
منم ازرق ، سردارى از سپاه عمر سعد، با پانصد سوار جنگى . ماءمورم كه كاروانتان را باز گردانم ، يا از دم تيغ بگذرانم .
حبيب حيرتزده مى پرسد:
چه كس شما را خبر كرده است ؟!
و پاسخ مى شنود:
از خودتان ، از قبيله خودتان ، نه از بيرون .
و ذهن همه كاروان به سايه اى باز مى گردد كه ساعتى پيش از انتهاى خيمه ها كنده شده است .
حبيب فرياد مى زند:
باز نمى گرديم ، مى جنگيم .

و ناگهان برق نود و يك شمشير در شبستان بيابان مى درخشد. دو سپاه ناگهان به هم مى پيچد و جنگى سخت در مى گيرد. صداى شيهه اسبها و برخورد شمشيرها و فرياد سوارها بر دل شب چنگ مى زند.
حبيب اگر چه پير است ، اما هنوز خاطره دلاوريهاى او دشمن را از اطرافش مى گريزاند. جنگ زياد طول نمى كشد. پنج به يك و پانصد به نود و يك ، تكليف را يكسره مى كند. از دو سپاه ، كشته ها و اسبها به زمين مى افتد و خاك بيابان را - به سرخى - گل مى كنند. از كاروان آنچه بر جاى مى ماند، چاره اى جز گريز نمى بيند، كشته هاى خويش را در طرفة العينى به اسبها مى بندد و راه گريز پيش مى گيرد. كشته هاى دشمن همچنان بر زمين مى ماند و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد.
حبيب كه كاروان را مغلوب و افرادش را منهزم و گريخته مى بيند، غمگين و افسرده به سمت خيام امام مى تازد. وقتى به خيام نزديك مى شود، عطر تلاوت قرآن امام كه در فضا پيچيده است ، به او جانى دوباره مى بخشد. اما همچنان احساس شرم مى كند از اينكه تنها و تهى بازگشته است . پروا را كنار مى زند و چشمه اشك در زير پاى امام مى گشايد و هق هق گريه اش فضاى خيمه را بر مى دارد. اما يك كلام امام و فقط يك كلام امام ، انگار آرامش دنيا را در قلب او مى ريزد و تسكينش مى بخشد: لا حول و لاقوة الا بالله .


[ ]
+


©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

JavaScript Codes